تبليغاتX
سرزمین بی بازگشت

.....ظلمت و تاریکی پرده خود را سرتاسر زمین گسترده بودند ، همجا سرد و یخ زده بود سیاهی وتیرگی بر دل ها حکم می راند جنگ و خونریزی رسم معمول انسان ها شده بود وحشی گری وحیوانیت  پا برگرده انسانیت  گذاشته بود ، در آن روزگار انسان بودن جرم بود و رفتاری انسانی داشتن خطایی بس نابخشودنی ، دختر داستن بلایی بود که تاوانش جز با ریختن خون داده نمی شد ،  زنان چون کالایی به حراج می رفتند واین تنها به حراج رفتن زنان نبود بلکه  به تاراج رفتن انسانیت و اخلاق بود ، قانون ناوشته ی " اگر نمی کشتی کشته می شدی " در خاطره قدرتمندان جریان داشت   مرگ سایه شومش را بر تمام خانه ها انداخته بود از دیوار شهر ها خون می چکید کودکان با چهر هایی غم زده و تاریک به لبخندهای بی روح مادران دل خوش داشتند  در این میان مردی نه رادمردی ، اسطوره ای با چشمان روشن و براق و سرشار ازمعنویتش  این ظلمها و ستمها را از نظر می گذراند وغصه می خورد ؛ غمی به سنگینی عالم بر دل داشت . بارها از این درندگی و سبعیت به تنگ آمده بود و در خلوت اش با خدای خویش به راز ونیاز می پرداخت و می گریست آه چه سخت است وقتی مردی می گرید ، وقتی او می گریست تمام عالم به شیون و فغان می آمد قطر های  اشک اش زمین را می لرزاند .... آن شب حس عجیبی داشت احساس می کرد برگی تازه از دفتر زندگی اش ورق می خورد برگی که سرآغاز رویش روشنی و نور خواهد شد ، مانند هر شب پا بر تخته سنگهای کوه حرا گذاشت و از آنها بالا رفت وارد میعادگاه همیشگیش شد سجاده اش را پهن کرد مشغول عبادت شد   به یکباره نوری تمام وجودش را درنوردید ، درون سینه اش  احساس سنگینی عجیبی داشت قلبش به سرعت می تپید ناگاه صدایی شراشر وجودش را خطاب قرار داد " بخوان " ... "بخوان  به نام پروردگارت که تو را آفرید " ... آری جان عالمیان به رسالت مبعوث گردید تاچون مشعل فروزانی هدایت گر جان آدمیان باشد ....بعثت حضرت رسول بر همه مبارک باد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:0 توسط ..:: گمشده ::..

در آرامش شب عقدها سر باز می کنند غصه ها بیاد می آیند قطرات نمناک اشک گونه ها را تر می کنند سر به زیر می اندازی تا بیشتر در خودت فرو بروی برای تنهایی خودت دلت می گیرد صدای قلبت را می شنوی که با هر برخورد به قفس استخوانیش تکه های کلماتی به سویت پرتاب می کند فرصت سر هم کردنشان را نداری... بر شمار اشکهایت افزون می شود خیالی سرد سراسر وجودت را احاطه می کند احساس بودن همراه با یاس تو را به قعر دریای تاریکی می اندازد و هرگونه مقاومت را از توسلب می کند اجازه می دهی لشکر تباهی بر تو هجوم آورد سر بلند می کنی وبه درو دست ها خیره می شوی ...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 21:30 توسط ..:: گمشده ::..




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 23:48 توسط ..:: گمشده ::..




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 23:36 توسط ..:: گمشده ::..

تقدیم به اونایی که دوستش دارید




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:46 توسط ..:: گمشده ::..

یه توصیه بهتون میکنم : دم غروب هر کجا بودید حتما یه پنجره پیدا کنید  (ترجیحا با افق باز و اگه رو به دشت غربی باشه که دیگه حرف نداره) ؛ صندلی کوچکی رو (که حتما کنار هر پنجره ای دست کم " دوتا" هست)بلند کنید؛بذارید سمت راست پنجره ؛رو به بیرون؛ با زاویه 45درجه (استفاده از نقاله مجاز نیست. به حس خودتون از طرز قرار گرفتن صندلی رجوع  کنید) . فکر کنم پس از این همه توضیح لازم نباشه بگم کار بعدی اینه که روی صندلی بنشینید...! البته این نشستن باید خیلی ارام و متین باشه : در حالی که دارید یه نگاه عمیق و سراسر معنا به بیرون میندازین. ابندا نگاه شماکنجکاوی میکنه اما دیری نمی گذره بی آنکه متوجه باشین نگاه شما گره میخوره به اون دوردستها ؛به نامعلوم ترین نقطه ها.  نگاه آدما تو این حالت بسیار زیباست ؛ صورتشون روشن میشه و به خاطر زمینه رنگ غروب کمی برافروخته.اگه کسی در چنین لحظه ای از نیمرخ به شما نگاه کنه و شرایطه لازم رو داشته باشه مطمئن باشید عاشقتون میشه!.برای کسانی که به معانی فلسفی علاقه دارن میگم : " اون نگاه همان تعریف بی نهایت هست"...                                                                                                            




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 13:24 توسط ..:: ::..

*جناب عباس خان مطالب تحلیلی ارائه میدن . گفتیم برای مراعات دوستان اهل گل و بلبل میان متنها نوشته های ادبی هم بیاوریم تا دوستان لختی از این رئالیسم عباس خان بیاسایند و ساعتی درهپروت بگذرانند:

ما در یها ر مانده ایم

اما افسون یک

نگاه در چشمانمان

هتاک!

در واپسین اشکها

غباری از درد جستجو می کند. 

من در پس سردی شبها ی نارس رهسپار این خانه ام تا با کسی بنشینم که از

رخنای اشکها با من سخن میگوید ،

پاکترین سلامها ی مرا پذیر ای پاییز در راه...




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 13:11 توسط ..:: ::..

     خدا یا ....   خدایا مادرم  را خوب کن                                                                                                      زیبایی                               

                                                 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 17:18 توسط ..:: گمشده ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:54 توسط ..:: گمشده ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:17 توسط ..:: گمشده ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:13 توسط ..:: گمشده ::..




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 0:4 توسط ..:: گمشده ::..

(من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم )

(که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را )



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:52 توسط ..:: گمشده ::..



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 23:34 توسط ..:: گمشده ::..

 

هفته پیش یکی از دوستان حدود ساعت دوازده تماس گرفت و گفت برای ساعت 4 توی فرهنگسرا با حضور بانوان  نشست داریم  از شما هم دعوت کردیم در این نشست سخنرانی کنید من که شکه شده بودم گفتم آخه باید زودتر می گفتی تا من موضوعی را آماده می کردم ، ایشان با عجله گفت : نه نمی خواهد یک پرسش و پاسخ معمولی است . باور کنید آنروز علی رغم روزهای دیگر خیلی خسته بودم چون در یک پروسه اساس کشی حضور داشتم و یک ضد حال هم از بخاطر تغییر سانس استخر خورده بودم ( از اینکه اینگونه صحبت می کنم شما مرا به بزرگواری خودتان ببخشید ) بلاخره ساعت 4 به فرهنگسرا رفتم محیط بیرونی انجا بسیار صمیمی ودو ست داشتنی بود دم در آقا سید منتظرم بود بعداز احوال پرسی با عجله از میان راهروهای تو در تو گذشتیم به محل برگزاری نشست که یک اتاق نسبتا بزرگ با صندلی های که  صورت نعل چیده شده بودند خانم ها به احترام ما بلند شدند حدود بیست نفر بودند با دیدن اتاق با خودم گفتم چرا آقا سید از کلمه نشست برای این جلسه کوچک استفاده میکند انگار رفیق ما در لابه لای کار های ادری حسابی کار کشته شده بگذریم . بهر حال جلسه با سوال یکی از خانوم ها آغاز شد به این صورت که ایشان ده دوازده سوال را باهم کرده بودند و اولش را با چرا شروع کرد و آخرش را با نگاه پرسش گرانه خاتمه داد . لپ مطلب اختلاف دختران با خانواده هایشان بود . نوبت به من که شد از روی صندلی بلند شدم و گفتم من باید موقع حرف زدن دستهایم را حرکت دهم وگرنه نمی توانم بیشتر از چند کلمه حرف بزنم خوب بعضی ها یک جورایی اند بگذریم .... اینکه شما پرسیدید سوالی است که از دیر باز ذهن نسلهای جوان را به خودش مشغول کرده البته مقداری اختلاف سلیقه همیشه در بین اعضای خانوادها وجود دارد اماآنچه که من می خواهم به آن بپردازم برقرار نکردن ارتباط بین فرزندان و والدین است . اهمیت این بحث امروزه بیشتر به نظر می رسد ریشه این بحث در مطلبی است به نام شکاف نسل ها که امروزه به نحو حادتری این فاصله در حال گسترش است علت آن هم واقع شدن در عصر ارتباطات و اطلاعات است اگر شما کمی به اطراف خود دقت کنید می بینید شب وروز خواسته و ناخواسته بخاطر رشد  media یا رسانه در حال گرفتن اطلاعات هستید و فهم خود را از جهانی که در ان زندگی می کنید بالا ببرید البته من الان قصد داوری و ارزش گذاری  در مورد درستی یا  نا درستی اطللاعات و داده هایی که از طریق رسانه ها منتقل می شود  را ندارم بلکه تنها روی جنبه گرفتن اطللاعات و نتیجه آن می خواهم صحبت کنم . برای روشن شدن مطلب اجازه دهید مثالی بیان کنم وقتی پیچ تلویزیون را باز می کنید ( این نوع از تلویزیون ها با نفت کار می کنند و زمان هیتلرساخته شدند بعرض می رسانم یکی از این ها در خانه ماست ) پزشکی دارد راجع به بیماری مننژیت و علائم آن صحبت می کند با گرفتن این اطللاعات شما مواظب هستید که عضله های پشت گردن کودک تان سفت نباشد واگر دیدید که هنگام بلند کردن سر کودک تمام بدن او بلند می شود باید سریع به درمان او اقدام کنید می بینید که اطلاعات  همواره توأم با نتیجه عملی است( البته من نمی خواهم بحث دقیق علمی انجام دهم وهمه جوانب این مسئله را توضیح دهم  مثلا بگویم منظور از عمل چیست و علوم نظری چه جایگاهی دارد ) و گونه های متفاوت اطلاعات و محتواهای آن این نتایج هم فرق می کند ( در اینجا یکی از خواهرها زحمت کشد و لیوان آبی برایم آورد بند هنگام خوردن آب گفتم امروز با ماشینی که می امدم راننده ماشین اصرار می کرد که شما چپی هستید یا راستی بعضی آدمها منطق شان در مسائل اجتماعی صفر و یکی است ) برخی از این اطلاعات به ما می فهماند که چهره جهان تغییر کرده و شما باید نگاهتان را نسبت به جهان تغییر دهید تا از زمانه عقب نیفتید مثلا قدیم می گفتند عصر آتم و سرعت است و البته در ادامه آن می گویند الان عصر اینترنت و ارتباطات است . با این مقدمه حالا برگردید ونظری به خانواد هایتان بیندازید ببینید پدر و مادر تان چقدر از این اطلاعات بهرمند می شوند به جرائت می توانم بگویم که اکثر آنها از رسانه ها تنها به فیلم با سلیقه خودشان واخبار اکتفا می کنند و در روابط اجتماعی هم از معاشرت های معمولی بهره می برنند در عوض جوان ها با استعداد در فرا گیری که دارند از جامعه دانش آموزیشان و دوستان مرتبط با انواع رسانه مثلا انترنت و ماهواره ( دقت کنید من به دنبال واقعیات هستم و فعلا کاری به ارزش گذاری ندارم ) که این گونه دانسته ها به صورت تصاعدی انتشار می یابند و دید ن برنامه های آموزشی مطالعه مجله خواندن کتاب اغلب رمان ها ( که در درون خود حاوی مطالب زیادی در تغییر نگاه و جهان افراد می باشند ) دقت کردن در پیام و نشانه های فیلم ها و.... پس حق بدهید که فکر و ذائقه جوان تحت تاثیر این عناصر به سادگی دست خوش تغییر شود . نقطه های مشترکی که شما با دوست صمیمی تان دارید روی کاغذ بیاورید خواهید دید که آنها از انگشتان دست تجاوز می کنند حال همین را درمورد پدرتان یا مادرتان انجام دهید خواهید دید بیشتر از این حرف هاست .

خوب چکار کنیم :

در اینجا جا داشت که والدین شماهم حاضر بودند و توصیه هایی هم به آنها می کردیم اما با این محدودیت باید ساخت . نظر می رسد شما باید سعی کنید به درک درستی از جهانی که پدر و مادر تان در آن زندگی می کنند برسید تا در سایه آن علت بیشتر توصیه ها ودلسوزی های بیمورد از نظر شما مشخص شود دقت داشته باشید همه عناصر دنیای انها دست خوش گذسته زمان نشده دقیقا اشتباه من و شما در اینجا است که فکر می کنیم هر چیز قدیمی بدرد نمی خورد این اندیشه واقعا خطرناک است برای اینکه آدمی را ازبسیاری از دست آوردها محروم می کند ببینید بعضی چیزها اصلا دست خوش گذشت زمان نمی شود زیرا ذات اش به گونه ای است فرا زمانی است مثلا حقیقت دوستی انسان ها تا انسان انسان باشد این خصیصه در او وجود دارد و از بین نمی رود وکسی هم نمی تواند آنرا از بین ببرد بعضی از توصیه های پدر و مادر ها ازسر این ویژگی است آنها را حتما باید بگوش جان خرید هر چند که چون زهر تلخ باشد از طرف دیگر شما نمی توانید با احساسات سراغ پدر و مادرهایتان بروید احساسات در مقطع سنی شما کارساز است در وصاف والدین ابزار منطق باید بکار گرفت شما از تصمیمی که گرفته ایت می توانید منطقا دفاع کنید ...

در ادامه آقا سید سوالی را به نیابت از خانم ها در مورد نقش زن طرح کرد که در فرصتی بعد .....

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:25 توسط ..:: گمشده ::..

شب در سکوت سرد و هیجان انگیز خود آدمی را به یاد درکی عمیق از حیات می اندازد ....



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:58 توسط ..:: گمشده ::..

شب در سکوت سرد و هیجان انگیز خود آدمی را به یاد درکی عمیق از حیات می اندازد ....



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 10:58 توسط ..:: گمشده ::..

وفات حضرت زینب سلام الله علیها بر همگان تسلیت باد




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:44 توسط ..:: گمشده ::..

این روزها غصه  زیاد است به قول استاد  \"او\" عجیب زمانه ای شده جوونها يه طوري شدن! يه جوري حرف ميزنن ادم نمي فهمه...

 

شبها همین موقع میایم کنار این پنجره می نشینم. اخه شب برای خلوت وقت خوبیه. مرموزترین احساسهام همین موقع  سراغم میاد... این شبها همش به این فکر میکنم که در زندگی همه ما یک او\" \"   وجود داره که اگاهانه یا ناخود اگاه  بهش فکر میکنیم دامنه اش رو نباید به امر خاصی محدود کرد برای هر کس این \"او\" توی فضای خاصی هست و شکل خاصی داره....ولی بالاخره هر کدام از ما \"او\"یی داره که :

 

 

 

مال خودشه

 

اوقات تنهایی به اون فکر میکنه

 

منتظرش هست

 

 

 

اگه دقت کنید بیشتر در  زندگی  منتظر یک اتفاق بزر گ  و یک روز موعود هستیم که ما رااز این رو به ان رو میکنه

 

احساسهای ما جوانها نه اینکه عجیبه سراغ چیزهای غریب میره :

 

همه صحبت من با شما سر اين دنياي درون ماست : اشفته بازاري از احساسها،آرزوها،دوستيها،نفرتها




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 13:16 توسط ..:: گمشده ::..

 

چند وقت است که موضوعی ذهنم را مشغول کرده ، می دانید وقتی آدم به بعضی از این وبلاگ ها سر می زنه سرش سوت می کشه چشماش سیاهی می ره چطور آدمهایی پیدا می شوند که وقت شان را با نوشتن  صرف نشان دادن حیوانیت شان می کنند کمی صبر کنید زود قضاوت نکنید بنده زیاد اهل شعار دادن نیستم بگذارید جور دیگر به موضوع نگاه کنیم اصلا می دانید  صنعت هرزه انگاری چیست ؟چه نفعی را برای بشر به همراه دارد  ؟ آیا این صنعت به صورت کور تولید می شود یا دستانی پشت پرد آنرا هدایت می کنند ؟ اگر اجازه دهید قبل از پرداختن به سوالها  یک خورد ه روده درازی کنم :

براستی چرا تمدن غرب به جایی رسید ه که امروزه شاهد تصویب قوانینی هستیم که تولد ناپاک جریانی که آدمیان را به سوی انحطاط می کشاند مشروع جلوه می دهد وبرای گردانندگان آن حق قانونی قائل است ودر آمد حاصل ازآن را مانند دست رنج یک کارگر کشاورز پاک و حلال می داند نمی دانم اگر در خواب هستم و دارم خواب می بینم کسی زحمت بکشد من را بیدار کند واقعا کسانی که دم از کرامت انسانی می زنند و هنجره خودشان را در کنفرانس های بین المللی پاره میکنند اینگونه رضایت به رفتن انسان ها زیر یوغ بردگی جنسی می دهند  اینان معنای انسانیت را به بهترین صورت در برابر دیدگان تاریخ قرار داده اند ، امروزه اگر به کتاب های فلسفه حقوق نظری بیندازیم می بینیم که با چه طمطراقی راجع به منشا حقوق بشر و اینکه آیا این حق را طبیعت به افراد اعطا کرده یا خدا ( نظر آگوستین ) سخن رانده می شود یا بحث زیبای آزادی ( liberty)و حق داشتن آنرا  در بشقاب زیبایی جلوی خوانندگان می گذارند آزادی بیان به شما ابن حق را می دهد که لخت(nudity )در خیابان راه بروید یا کنار خیابان با زنی هم بستر شوید اینجا اوج هیجان انگیز آزادی غربی است چقدر با شکوه انسان احساس قدرتی وصف ناشدنی می کند ( every thing you want to do can do provided that not restricting another liberty) هر کاری که دوست داری می توانی انجام دهی به شرطی که آزادی دیگری را محدود نکنی یا حرف ولتر که می گفت با اینکه مخالف تو هستم اما حاضرم برای انکه تو حرفت را آزادانه بزنی کشته بشوم  از این جملات آدم حس ترکوندن دنیا به سرش می زنه این حرف های قشنگ و مامانی می دانید امروز چه به روز بشر آورده همین آدم ها که این حرفها را می زنند هزاران زن و کودک البته خودشان می گویند اینها teenager هستند   را از آن سر دنیا در بسته های کادو پیچی برای ارضاء هوس های عده ای گرگ صفت که به چیزی جز سود ومنافع شان فکر نمی کنند ترانزیت می کنند چرا ما نباید به این فکر بیفتیم که هر چه قدر اینها در کالج هایشان دم از کرامت انسانی می زنند اما در عمل چیزی جز بردگی و ذلت آدمیان پدید نمی آید  .... ادامه دارد




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 17:35 توسط ..:: گمشده ::..

من قصد دارم تا انتهای بیداری گام بردارم روحم را در فضای آزاد بندگی رها سازم و هوای زیبا زیستن را تجربه کنم من تا انتهای کوچه بیداری خواهم رفت تو کمک کن تا خود را از خوشتن برهانم و بر مسیر رودخانه حیات راهم را پیدا کنم ، از اینکی در گوشه ای پنهان شوم و زمزمه حیات و زندگی است را نشنوم  دلم بدرد می آید احساس می کنم سینه ام را خشمی چنگ می زند تو را می خوانم در تنهایی دهشتناکی که مرا هر دم به خود فرا می خواند سیاهی و تیرگی با هجوم برق آسایشان بر من ذهنم را به تسخیر در می آورند تسلیم شدن تنها و آخرین تقاضایی است که از من دارند شلاقهای تیره خود را چنان در هوا می چرخانند که برقشان چشم را خیره میکند ترسم از اینست که در غفلتی ناگهانی تو را از من بگیرند و من را با خود ببرند روزها چشم به در دوختم تا شاید از سمت افق پیشم من آیی و از آستانه ظلمت بر من بتای و قلبم را با درخشش شعف انگیز در دست گیری تا منزل تو راه بسی سخت و طاقت فرساست و من بی آنکه بتوانم قدمی از قدم بردارم در گوشه ای چون کاغذ چرکنویس مچاله شده ام و با خود آخرین گفتارهای معنوی تو را زمزمه می کنم سالهاست که در آرزوی دیدن تو آواره گوشه خلوتی هستم که اشباح تیره و تار هر آن مرا محاصره می کنند تا بلکه اقراری بر ضد تو از من بازستانند سوگند نامه من در دستان کسانی نوشته می شود که نسیمی از تو بر روحشان نوزیده خاطراتم مملو از حضور قدمهای پر طراوت و رنگین توست ساعتهای غم زده در ماندگی ام پیوسته در آرزوی از دست رفتنت می آیند و می روند در تنهایی درختی می روید که خیال نام دارد و از هر شاخه آن یاد عزیز ترین موهبت عالم به طلعلوع در می آید درختی تنومند که ریشه در عمق جان دارد و تا آسمان تصور نا ممکنها قد راست می کند و قدم به درون دنیایی می گذارد که ازآنجا همه چیز به پیرامون خود لبخند می زند و من از درون دنیای خیالم با تو صحبت می کنم تا شاید مرا که بروی بالاترین نقطه درخت ستبر خیال لانه دارم بیابی و دستی از سر ترحم و دلسوزی بر گوشه های زخمی روحم نثار کنی می دانم دوریت مرا به هذیان واداشته اما سکوت سهمناک تنهایی ذره ذره مرا در کام خود می بلعد و تا آخرین ذره نابودی ام پیش می تازد .

خسته ام از پیمودن سرزمینهای بی انتها که جز علفهای هرزه و بی مصرف چیزی از دلشان بیرون نمی آید ذهنم بیمار است چون اندیشه را غذایی برای پیشرفت در دنیایی تاریک به کار می گیرد دوری باطل درون دستان وسوسه گر سیاهی در جریان است تنها عطر و بوی توست که مرا لحظه ای از دنیای بنا شده بر جهالت بیرون می آورد و آرامشی هر چند نسبی نصیبم می کند شهامتم را با شنیدن نام تو بدست می آورم  تنها رمقی که در بدن دارم در آرزوی بدست آوردن تو پیش پیمایندگان تو به ودیعه می گزارم تا شاید نفس مسیحایی تو روزی مرا ازآرزوی دیدارت بی نیاز کند لشکری از غم و ترس درونم را می پیماید اینان در با طلشان سخت مومنند و لحظه ای از هجوم جسارت آمیز خویش دست  بر نمی دارند . زندانی با میله هایی فولادی درون قلعه ای تاریک و سرد در جزیره ای با هزاران روز فاصله از شهرها وآبادی ها مرا گرفتار کرده است وقتی چشمانم را به پنجره ای که شعاعهای خورشید را عبور می دهند می اندازم به عمق بدبختی خویش پی می برم سرد و تنها در چهار دیواری نمناک اسارت به یاد تو پناه می برم قرنها پیش وقتی تو را در بیابان های  سوزان با شن های روان و در گذر باد دیدم به عمق نگاه روشنت چشم دوختم چنان مجذوب زیبایی بی انتهایت شده بودم که فراموش کردم جانم را تقدیم کنم و خود همراه تو بیایم آخرین و اولین دیدارهمیشه بیاد می ماند و جز سنگ نوشته های ذهن  می شوند گرمی سلام بی منتت مرا به شهود نور ابدیت فرا خواند

ونگاهت دراعماق وجودم ردی ازنور و روشنایی برجای گذاشت از آن پس هر وقت تاریکی با لشکر بی رحمش بر من می تازد برروی خود خم می شوم وجانی دوباره از نگاه جادوییت در من به جریان می افتد در نوردید نمی دانم کی از پیشم رفتی که حضور صمیمی وگرمت چند سالی از کنارم سفر کرده و جایش را به دیوان خون آشام سپرده .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 17:15 توسط ..:: گمشده ::..