تبليغاتX
سرزمین بی بازگشت

                  این روزها کار هانیه شده نشستن کنار پنجره و زل زدن به حیاط و اندیشیدن به  مبهم ترین سئوال زندگیش:

                                                  "آیا او رو دوست داره یا نه ؟"  

 

        این همون مسئله ایست که روز هاست فکرشو مشغول کرده .هانیه روز به روز لاغرتر می شه به خاطر سوالی که از دید خیلی ها مسخره هست...

      از روز بعد خواستگاری چشمهای فامیل و آشنا همه به او دوخته شده بود. فرهنگ خانواده هانیه از اون فرهنگهای زور مدار نبود که دختر رو مجبور به انتخاب کنن اما هانیه معتقد بود اونها با نگاههاشون و  گهگاه کنایه ها توانایی انتخاب  رو از او گرفتند. چرا که همه مسلم گرفته بودن جواب هانیه باید مثبت باشه وغیر آن محال...

    هانیه واقعا نمی دونه چه کار کنه. وقتی صادقانه علت تردیدش رو با بزرگتر ها در میون گذاشت با عکس العمل فاجعه آمیزی مواجه شد: اونها اصلا معنای حرف او رو نمی فهمیدن: یه دیوار بزرگ بین دو عالم متفاوت .اونها معتقد بودن همه چیز مثل روز روشنه و معنی نداره آدم تردید کنه کسی رو دوست داره یا نه. ماها یا کسی رو دوست داریم یا نه؛ دیگه شق سومی  وجود نداره .خانواده  به اتفاق نظر رسیدن که خوشی زده زیر دل هانیه: یک پسر خو ب از فامیل که از بچگی با هم بودن و همدیگرو می شناسن؛ آمده خواستگاری و حالا عروس خانم ناز می کنه...

این مضمونی بود که هانیه این روزها بارها به اشکال مختلف شنیده بود. بخاطر همین بیشتر در اتاقش تنها میماند

آخر هانیه تا حدودی هم حق داشت. خیلی معانی ومفاهیم هنوز براش روشن نبود.  معنی ازدواج چیه؟ معنی عشق؟معنی دوست داشتن؟چه نوع محبتی هست که برای ازدواج لازمه؟.

         هانیه علی رو از بچگی میشناخت .با هم بزرگ شده بودن وهمبازی.حکایت این پسر خاله ودختر خاله تو در و همسایه شده بود ضرب المثل.هانیه شکی نداشت که علی رو دوست داره اما... اما آیا این همون دوست داشتنی است که برای زندگی مشترک لازمه؟

آیا جور دیگه دوست داشتن هم وجود داره؟هانیه در خلال این روزهای طولانی تفکر بیاد آورده بود که از وقتی چشم و گوشش باز شده همواره یک مرد آرمانی و رویایی یواشکی گوشه ذهنش زندگی می کرده و هنوز هم هست.آیا این فقط یه رویای زیباست یا  واقعیتی است که در یک ازدواج موفق خودشو نشون میده؟ هانیه هم علی رو دوست داره هم اون قهرمان تاریکترین اعماق ذهنش رو.....و این دوست داشتن ها کاملا با هم فر ق داشت؟ او چه باید بکنه؟... به هر حال دیر یا زود علی متوجه تردید او میشد واین شدیدا او رو مضطرب میکرد....

هانیه  کاری نداره  تو این اوضاع جز نشستن کنار پنجره و زل زدن به حیاط و اندیشیدن به  مبهم ترین سئوال زندگیش:

                                                  "آیا او رو دوست داره یا نه ؟"  

 

*****************************




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 18:8 توسط ..:: ::..

امشب توی ایوون نشستم .از اینجا کل شهر زیر پامه. شلوغی شهر شده یکپارچه آرامش . وای نمی دونید چه شبیه امشب؟!همه چیز زیباست.

از چند تا خونه اون ورتر صدای بازی چند تا دختر بچه میاد . یکیشون که معلومه در آینده خانم مدیر موفقی میشه هراز چند گاه یه باره داد میزنه:"سنگ؛کاغذ؛ قیچی". سپس یک سکوت نفسگیر وپر اضطراب...وبعدش صدای جیغ وهیجان عجیب بچه ها و لابد همراه اشاره هاشون به نفر بدشانس ... وای که چه شیرینن وپر شور...!!

 

یه گربه از این بالا تو کوچه پیداست که با آرامش کم نظیری از گوشه حرکت میکنه .بارها در این حالت قرار گرفتم (یعنی وقتی از بیرون داری به فرد ی که اصلا متوجه تو نیست نگاه میکنی)  وهمیشه وسوسه بسیار فریبنده ای سراغم میاد که دادی یا حرکت سریعی .....ولی حیفم میاد که این سکوت زیبا رو بهم بزنم.

بازی بچه ها تموم شده وباز همه جا ساکت .زیبایی شب به همین زمینه ساکتشه که هر از چند گاهی با صدایی شبانه می شکنه: جیغ یک بچه ؛صدایرد شدن یه موتوری ؛قدمهای خسته یه مرد رو به خانه و بالاخره وررفتن این حشره پشت سر من با پنجره و تقلای بیهوده  او برای گذار ازشیشه به داخل اتاق .

 

الان از بالای ایوون میشنوم صدای رد پایی روکه هرشب این موقع برام آشناست وصدای کلید در آوردنش درست وقتی به زیر این ایوون می رسه ...من چهره اونو نمی بینم اما نفسهای سردوشمرده اش یه چهره پیر وخسته رو نشون میده که تو چشماش همیشه یه گذشته  شکست خورده رو میشه دید.اما من امشب فکرهای خوبی دارم. من امشب واقعا دوست دارم زندگی کنم؛مثل اون بچه ها و نه مثل این پیرمرد.

...بگذریم.سعی میکنم سکوت امشب رو با هجوم افکارم بهم نزنم.توی این تاریکی احساس آدم هم مثل اشیائ دور و برش مرموزه.همه چیز در هاله ای ازسکوت.فقط گاهی از همان" صداها وتحرکات شبانه":

 چشمک چراغهای دورشهر؛حرکت دو نوردر طول آن خیابان بالا؛صدای نرم بازی باد و برگ؛جیغ سهمگین یک گربه بر سر رقیب؛سفیر ناله  کرکره ای ازبازار پایین و البته... بازصدای این حشره پشت سر من که هنوزدر تقلای نور با این  پنجره ور میره... !




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:3 توسط ..:: ::..