این راه به کجا ختم می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
انگشتمو فرو می کنم تو دکمه سیستم با خِرُ خِرُ بوت می شه و می یاد بالا موسو می برم روی آیکون کانکت اون وقت دیدی! دیدی! دو جفت کامپیوتر آبی چشمک زن می پرن گوشه صفحه حالا دیگه به همه جهان وصل شدم ، دنیا زیر پام ؛ آیکن یاهو زرد می شه و با صدای پاقی پنجره باریکی توی صفحه ی مانیتور خودشو نشون ی ده می گم چت نطلبیده مراد ِ join chat room آسیا و روی یه اتاق کلیک می کنم می زنه the room is full می رم تو اتاق دیگه بعد از مدتی صفحه ای پر از آی دی های عجیب غریب تا پایین کشیده شده و یه عالمه نوشته ظاهر می شه تا می یام بنویسم سلام به همه ، یکی روی من کلیک می کنه پنجره خصوصی چت باز می شه جواد سه کله ، روبروش نوشته asl plz معلومه طرف هدف دار رومن کلیک کرده سریع ایگنورش می کنم دل نمی خواد با آدمیایی که دنبال قضایای جنسی می گردن حرف بزنم اینجور افراد وقتی قضیه شون عود می که می یان تا یه خورده صفا کنن بلکه با خیالش سرگرم بشن ، بلاخره وصف العیش نصف العیش ؛ توی اتاق اصلی می نویسم : کی با یه آدم تنها دوست داره وقت تلف کنه هنوز چند وقت نگذشته که یه هو یه غول بیابونی می یاد منو کلیک می کنه می نویسه ما چاکر هر چی آدم تنها هم هستیم می نویسم : چه خوب ببینم تو هم دم غروب دلت می گیره ؟ می گه : ما آخرِ دل گیری ایم آبجی ، بعد تند می نویسه تو وُیس یا وبکم داری ؟ می نویسم نه ، می نویسه از کجا بفهمم که تو دختری ؟ می گم یعنی چی ؟ می گه ببین رُز زرد بی مایه فطیره ، اول جنسیت بعد دوکلوم حرف حساب، حالم یه خورده می ره تو قوطی پنجره رو می بندم اما یه هو control+ j ، یه شکلک کله زرد با کف دست باز می فرستم براش ، تند می نویسه نساختی جیگر ، از اینصراحتش دچار دل بهم خوردگی می شم ، تنها راه ایگنوره ، یه نیگا تو صفحه اصلی می ندازم یکی با حروف درشت نوشته یه دختر باکلاس پی .ام بده یکی دیگه نوشته اگه یه گی هست پی . ام بده ؛ کارد بهم بزنی خونم در نمی یاد یه فحش چار واداری تو اتاق می نویسمو از یا هو مسنج می یام بیرون ، این همه آدم فقط برا اونی که زیر شکم چسبیده دارن با هم حرف می زنن ، همه دنیا رو می خوان جمع کنن تا مثل لجن یهو بپرن توش و تا خرخره لای کثافت های نکبتی خفه بشن ، آنقد موس موس می کنن تا یکی پیدا بشه از چی پوشیدیو وزیر اون ، باهاش حرف بزنن تا برسن به حرفهای صد تا یه غازو ساعتها تو مخشون یارو رو بالا و پایین کنن بلکن یه خورده اون آتشی که درونشون هر لحظه بیشتر شعله می کشه رو خاموش کنن اما نمی دونن که به بیماری استصقاء دچار شدن باورش یه کم مشکله اما واقعیت داره !
من رای می دهم تو رای می دهی ما رای می دهیم برای آزادی برای استقلال ....
من رای می دهم تو رای می دهی ما رای می دهیم برای آزادی برای اسقلال......

صورت لاغر و استخوانی اش با چشمای گود رفته و بی رمق بهم می گفت این همو نیه که تو دنبالش می گردی مدتی این طرف خیابون دزدکی رواندازش کردم منتظر بودم برگرده وتا براش دست تکون بدم اما هر چی واستادم تا برگرده خبری نشد تصمیم کرفتم خودم برم پیشش با احتیاط از خیابون رد شدم و رفتم روبروشو وایستادم خیلی تعجب کردم اصلا حرکتی نکرد بازم همونطوری کج رو یه پا واستاده بود یواش صداش کردم آقا آقا میشه .. اما هیچ تکونی نخورد انگاری خشکش زده بود این دفه بلندتر گفتم آقا ببخشید میشه ..اما انگار راستی راستی صدامو نمیشنید مات و مبهوت مانده بودم که چکار کنم ، انگار توی این دنیا نبود با خودم گفتم شاید مرده باشه ، اما نه صورتش به مرده ها نمی خورد تازه اگر هم مرده بود چطور مرده ای بود که یه لنگش بین زمین و آسمون گیر کرده بود تو این فکرا بودم یکهو یه مرد قد کوتا ه از کنارم رد شد و دست انداخت دور کمرشو تو هوا بلندش کرد ، با لحنی مسخره گفت چی می خوای پسر جون داشتم از تعجب شاخ در میاوردم مگه می شه آدم به اون قد بلندی رو براحتی تو هوا بلند کرد و برد ....
پ.ن. مرز بین خیال واقعیت مدتهاست گم شده
نگاهم با جدار دیوار چفت می شود از درون این دیوار شکم داده صدای کودکی وامانده از رفتن ، شعور خفته ام را می پاید ، من به خورد یک اسفنج می روم تا دوباره روی یک لکه تاریک چلانده شوم ، من به دام گربه ای وحشی در کنار تنگ یک ماهی می افتم من غروب شب را در افق نگاه مادری خسته می خواهم من به رنگ مرده در خیال بسته کودک که نقشی از آینده او رقم می زند فکر می کنم ...
دلم شور می زنه عقربهای ساعت روی سه نصف شب وایستادن ، خواب از سرم پریده ، فکرای جور واجور می زنه به سرم بلند می شم می روم اتاق بنفشه یواش لای درو باز می کنم ، نور هال خودشو می کشه کف اتاقو از رو تختش رد میشه و خودشو می کوبونه به دیوار و ازش بالامیره نزدیکی یای سقف تو تاریکی گم می شه ، موهای طلایی بنفشه در سایه روشن اتاق برق می زنه ، با دیدنش کمی آروم میشم ، بر می گردم توهال کنار میز تلفن می شینم گوشی رو بر می دارم صدای بوق می پیچه تو کلم ، مرددم بهش زنگ بزنم یانه بلاخره شمارشو می گیرم خانومی از پشت خط می گه لطفا پس از شنیدن بوق پ.. نمی زارم حرفش تموم کنه گوشی رو قطع می کنم ، بلند می شم می رم سر یخچال بازش می کنم ، نور ضعیفی همراه سرما پهن میشه روی پاهای لختم تنم مور مور می شه ، از بالا تا پایین یخچالو چک می کنم ، اتفاق جدیدی نیفتاده همه چیز سر جای خودش آروم نشسته نگام می یفته به صورت هلویی که خودشو چسبونده به جامیوه ای انگار انتظارمو می کشه دُس می کنم از دل جا میموه ای برش می دارم سردیش می دوه ِ تو تنم ، دلم می خواست به سادگی هلو بودم ، سرخ و زرد بدون پیچیدگی های نهفته که کسی ازش سر در نمی یاره ، براحتی میشه فهمید چیهو چی می خواد ؛ در یخچالو می بندم ، حس عجیبی دارم نمی دونم چمه دلم می خواد بزنم زیر گریه های های گریه کنم یا پشت میزم بشینمو روی یه صفحه کاغذ جملات بی سرو ته نقاشی کنم ، می رم سراغ کتابخونه از بین کتابها دفتر چه کوچک رنگ پریده ای رو می کشم بیرون ، هنوز بوی زمانی که دلتنگی هامو تو می نوشتم می ده ، دستمو می کشم روش صداش هوری دلمو می ریزونه تو زمان و می بره به دوران سادگی ، پاکی ، دنیای نور که ازش گذشتم بدون اینکه بفهممش ، دنیای کوچکی که رنج هاش قد ِ یه روز َ م دووم نمی آرود ، خوشی هاش همش دور سرم می چرخیدندو منتظر بودن بهشون چنگ بزنم ، چنان طعم شیرینی تو کامت می ش ِس که همه دنیا رو فراموش می کردم ، انگشتمو می کنم لای دفتر چه و همین جوری یه صفحش باز می کنم خیلی وقته نخوندمش چشمم می افته به تصویر مبهمی که با خودکار گوشه صفحه چسبیده ، برام مس ِ روز روشنه خاطرات چهارده سالگی مو ورق زدم همون روزایی که گاهی اوقات از خودم بدم می آمد بقدری که فکرای احمقانه به سرم می زد ، انقد احمقانه بودن که بی اختیار خندم می گیره ، همش تو عالم خیال بودم چه روزهایی بود ، اصلا باور نمی شد روزی خودم دختری چهارده ساله داشته باشم دقیقا در همون قد و قواره اما بدون آن حالو هوا نمی دونم شاید هم تو همون حالو هوا ؛ خاطرات مس ِ باد می یانو می رن یادم اون وقتا احساسات روشنو غلیظمو با بنفشه همکلاسی م که بعد از انتقالی باباش رفتو گمو گور شد قسمت می کردم ، دفترو بغل می کنم مس ِ پر رها می شم تو گذشته ی آرومو سادم
" آندره ژید "ناتاناییل ارزش باید در نگاه تو باشد نه در آن چیز که به آن می نگری "
پ.ن : یه خورده بوی نسبی گرایی می ده ولی قشنگه ! البته اگر دنیا رو سگی نبینی
با این سرعت که پیش می ره در زمانی نه چندان دور هیکّی حرف همو نمی فهمه ! ذهن های خلّاق آب نکشیده بزایش کلماتی نو توی منظومه ادبیات پارسی دست می زنه که کار رو یه خورده مشکل می کنه " باز این مشکل تو دستو پا پیدا شد " نیگا کن ببین چیزی سر در می یاری ؛
- باشه اما به شرطی که مس ِ اوندفه لِه بازی در نیاری ها !
بابا اوندفه موخمو کشیده بودن رو دیفار پییش " ایسترس ِ ش روی شین " ما بیا ، حالا یه دفه ما حالتو کردیم تو قوطی هی بزن تو سرمون انغذه با ما چُرک نزن
- ممد میگه سرشو چل زدی
کی ! اون نه بابا اون می خواس خفتم کنه بدل زدم تو شاک نزن ، برو بچِّو از طرف من برسون
- باشه کاری ، باری
نوچ
پ. ن : چی پیش می ره ؟ چرا پیش می ره ؟ چرا پس نمی ره ؟ آیا پس پیش هم می ره ؟ چرا پا نمی زنه ؟حداد خبر داره ؟ همه سوال ها یه جواب داره لطفا با روابط خصوصی ما " آخ جوووووووووون " تماس بگیرید .
جوایز این دوره : یک دستگاه چرخ گوشت باگنشت ، دو تا پیک نیک سفری و حضری " کنایه فهم می گیره " ، یک جوال دوز فولادی ، یه هویج خوردکونی سه کاره ، یه آفتاب پرست پلاستیکی با زبون واقعی
همیشه توی جلسه خاسه گاری احساس بدی بهم دست می ده الکی و بیخودی دچار اضطراب می شم ذهنم پر می شه از افکار جور واجور نمی دونم این فکرای بی سر و ته و پریشون از کجا هوری خودشونو می ریزن تو کلم ، بیشتر ترسم از این که نکه یه سوتی بدم بدجور تا مدتها خوراک مجلس فًک و فامیل بشه ،حالا اینارو ول کن اینو باش ؛ الان هم می خوایم بریم یه محفل گرم و با محبت جوون ضایع کنی خوب نیگاه کنین ببینین چه طور می شه ؛ زینگ ! بفرمایید منزل آقای پرویزی ، بله ، احمدی هستم ، تق در باز می شه از دور صدای تعارف تیکه پاره کردن صاحبخونه : بفرمایید خوش اومدید ، اول پدر بعد مادر می رن آخر سر از همه من ِ بیچاره ؛ انگار همه بیشتر از من عجله دارن ؛ اتاق نسبتا بزرگی با فرشهای شفق تبریز ! همجا شده تبلیغات زمینه ی فرشا خیلی مهربون بنظر نمیاند خانم خونه معلومه زن خونه داریه چون همه چی سر جاش ساکت نشسته و داد فریاد نمی کنه روی مبل کنار پنجره می شینم پدر کنارم و مادر روبروم ، پدر طرف از گوشه مجلس وارد کادر می شه همه به احترامش بلند می شیم آدم معمولی بنظر می رسه درست کنار پدرم و اریب به من روی گوشه مبل لم می ده : خوب خیلی خوش اومدید ، پدر : خواهش می کنم ، خانوم خونه با یک سینی چای وارد می شه تعارف به ترتیب " لیدی فرست " اول مادر بعد باباش حالا باباش سینی رو می گیره به منو بابام تعارف می کنه خیلی باکلاس چای رو بر می دارم و می ذارم روی میز و یک تشکر لفظ قلمی می کنم مادر مشغول صحبت با خانوم خونه است صدای پچ پچ کردن فضای خونه را فرا می گیره وقتشه که مردها یه چیزی بگن مثل اینکه باباش شنید : خوب بفرمایید آقا زاده چی مشغولند پدر : بله ایشان توی دانشگاه درس می خونن ؛ خوب چه درسی پدر رو می کنه به من یعنی که اسمشو تو بگو من هم با لحجه برو بَچّ منهتن می گم کارشناسی ارشد پداگوجی باباش سرشو تکون می ده و می گه : خوب جایی هم مشغول هستید دیگه همه نگاه ها متمرکز می شه رو صورتم دقیقا رو صورتم همچین که می یام حرف بزنم دیریدی دیدی ریدی ! موسیقی را ادامه بدید تا بگم .... خانوم خانوما وارد می شوند دستو پامو گم می کنم با اینکه بار اولم نیس که می رم خواسه گاری اما از جام نیم خیز بلند می شوم خانوم خانوما می یاد درست روبروی مادرم می نشینه رنگم کمی سرخ شده نفسم به شماره افتاده آهنگ استوپ ! فضا با حضور یکی یدونه عزیز دوردونه کمی رمانتیک می شه باباش می گه : بله می فرمودید سریع دستو پام و جم می کنم و می گم : عرض می کردم یه مدتی توی یه دفتر م ... می خواستم بگم مشق می نوشتم اما زود زبونم رو برگر دوندم کار می کردم بعد شرایطش خوب نبود رفتم توی بیزینس تو بازار ، خدا پدر این واژه فرنگی را بیامورزه که خوب جاهایی بداد آدم می رسه باباش ول کن معامله نبود دوباره پرسید : دقیقا چه کاری می کنید گفتم توی آهن ضایعات کار می کنم یعنی ماشینای تصادفی و بدرد نخور را اوراق می کنیم در آمدش هم بد نیس با کمی مکث ! نیست خانوم خونه : آنوقت به درسهاتون هم می رسید خودمو کمی جا بجا کردم : بله غیبتهامو که بچه ها با حضورشون پر می کنند شب امتحان هم که تا صبح درس ( شما بخونید تقلب ) می نوسم ، یه مقدار بهم فشار می یاد اما چاره چیه زندگی خرج داره این تیکه آخرو همینجوری گفتم بدون اینکه قصدی داشته باشم پدر رو کرد به دخمره پرسید : شما تعریف کنید ، خانوم خانوما زیر چادر گلمنگلی سفیدش کمی جا به جا می شه و می گه : من زبان خوندم بعد یه سه سالی هست می رم مدرسه سر کوچه درس می دم ، تو دلم گفتم : شاگردتیم آبجی ، مادرم خودش رو انداخت روی دسته مبل و گفت پس با این حساب می خواید کار کنید خانوم خونه زود گفت : البته زیاد هم اهل کار و اینا نیست برای اینکه حوصصلش سر نره روزی هشت ساعت می ره سر کلاس به صورت مادرم نگاه کردم که پرده آخرو هم بازی کنه مادرم که خوب قاعده بازی بلد بود دوباره شروع کرد به پچ وپچ کردن با خانوم خونه بعد شور ؛ خانوم خونه با لحنی هیجان زده گفت : چی بگم هرچی پدرشون بگه آقا شما اجازه می دین اینا باهم صحبت کنن باباش رو کرد به منو با لحنی سنگین گفت عیبی نداره......... ادامه داره
پ. ن : کور خوندید ادامشو خودتون برین خواسه گاری ؛ راستی این گاری آخر خواسه گاری رو به چی یا کی می بندن ؟ جوابهای خودتون رو به آدرس تهران پلاک 23 ارسال کنید متشکرم
پ.ن پریم : ببین تویی که هی میل می زنی تا ......... خودتی حالا بهت نشون می دم ! جای خالی یک کلمه شونصد حرفی یه من از این کلمه چیزها دیدم
پ.ن زگون : داستان بالا واقعی یه اما شما به خودتون مربوطه !
**************************************************************************
دیشب برای اولین با هر زحمتی بود تونستم راه بیرون آوردن داخل جمجمه ام رو یاد بگیرم باور کنید خیلی شگفت انگیز بود ، حدود چار ساعت بهش خیره شدم تو تمام این مدت همش به این فک بودم که چطور می شه جای احساساتو برای هیشه با منطق عوض کنم
پ. ن : لطفا از ارّه ( saw ii ) پزشکی استفاده کنید .