تبليغاتX
سرزمین بی بازگشت

بعضی وقتها آدم حوصله هیچ کاری رو نداره اینجور موقع ها نوشتن توی یه وبلاگ که مخاطبش فقط خودت هستی چه کیفی می ده ! یه مطلب می نویسی و ول می کنی به امان خدا تو دل این سیمها تا هر چی می تونی بر ناشناسیی و سرگردونیش افزون  کنی شاید غریبه ای از راه برسد و بعد از خواندن با تو حس مشترک پیدا کنه ، می دونید آدمایی هستن که از پس این همه سیم و دستگاه های جور واجور احساس هم نوع شونو می فهمن بگذریم بزارید یه شعر  مدرن هم بنویسم ، خودم که چیزی ازش سر در نیاوردم نمی دونم شما چطور ؟

 با غروب دلم را به سویت پرواز می دهم

تا نگاه خسته و سردت از پس دورانها مرا در آغوش گیرد

شاید روزی از پنجره صدای قدمهایت را بشنوم

آنروز دور نخواهد بود ، فقط می دانم عمر من کفاف نمی ده

سکوت بی پایان است و من پایان پذیر

یاد تو قاب شده و بر دیوار آویزان

زیر یادت ، زمان خاطره های دوست داشتنی می نویسد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:50 توسط ..:: گمشده ::..

              

         عیدتان مبارک




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:19 توسط ..:: گمشده ::..

این روزها خیلی دلم گرفته همش فک می کنم یه اتفاق بزرگ قرار بیفته که اخرش به ضرر من تموم بشه ، مامان می گه پسر جان این همه بدبین نباش ، نیمه پر!  نیمه پر ! تو دلم بهش می خندم چقد سادس این خانمی ِ بابام ، حالا اومدم تو اتاق بغلی دارم سعی می کنم خودمو بنویسم رو این ورق های نوری تا شاید یخورده از این حس سیاه نگری کم بشه ، می دونید یه وقتایی حس عجیبی می دوده زیر پوستم که هیچ جورایی ول کن مامله نیست ، یکی از دوستای ننرم می گه بابا بزن به کوه و دشت ، برو به سیر گل وبلبل ، از زندگیت لذت ببر ، اسمو رسم نداری که داری خوشگل که نیستی که نباش ، خوشگلی رو وللش نمی دونم این حرفای در پیتو از کجاش در می یاره ، بهر حال دلم می خواد یه گوشه بشینمو همین جوری به فاجعه ای که قرار اتفاق بیفته فک کنم ، دیروز تو چت یه سانتمانتال بهم می گفت قشنگه ! گفتم چی ؟ گفت : احساس شبهای تار زیر چتر یه تاک بلند که دور تا دور خونه تو پشونده باشه ، بهش گفتم : قشنگه ! گفت چی ؟ گفتم : احساس مردی که قرار با اره تکه تکه اش کنم بعد بدن سگ بخوردش یه فوش ناجور نوشتو رفت خوب بعضیا جنبشو ندارن ، در هرصورت ما که تمرگیدن یه گوشه خلوتو رفتن تو عالم تیرو تارو بهر چیز ترجیح می دیم شما رو نمی دونم .  




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 0:2 توسط ..:: گمشده ::..

از وسط پنجره  بیرون خم شده بود و داشت پایینو تماشا می کرد ، بارون تندی می بارید مو هاشو زیر بارون برده بود تا هواش یه کمی عوض بشه عادت داشت به خلاف عادت ! نگاه ِ شو تیز کرد توی خیابون ، چترها پشت سرهم در رفت و آمد بودن لبهاشو غنچه کرد و به عادت بچه گیهاش آب دهنشوبه طرف چتر ها نشانه رفت ، کش اومدو روی یکی از چتر ها نشست چتر کنار رفتو دوتا چشم وغ زده افتاد تو صورت خجالتی و کمروش ، نمی دونست چکار کنه ، آروم با خودش زمزمه کرد " از کجا فهمید " دستشو به علامت ِ عذر خواهی بالا برد حالت لبخند به صورتش داد ، اما اون نگاه سنگین مگه ول کن بود همینطور  خیره خیره بهش زل زده بود خودشو کشید تو و پنجره رو با سرعت بست نفس راحتی کشید و تو کاناپه فرو رفت ، نمی دونست چرا این کار بچه گونه رو کرده  با خودش  گفت" از بین این همه صدای تق تق بارون صدای تق منو از کجا فهمید" ، تو همین حالو هوا بود  که یکهو چیزی صدای شیشه پنجره رو در آورد ، صدا مِس خوردن یه گوله برف به شیشه بود یواش به پنجره نزدیک شد، از گوشه اون بیرونو نگاه کرد ، همه جا سفید شده بود ، انگار تو این چند دقیقه آسمون ترکیده بود ، پنچره رو باز کردو خم شد ، از تعجب داشت شاخ در می آورد ، اون چشما ، با عجله خودشو کنار کشید و به دیوار کنار پنجره تکیه داد ، صدای قلبشو می شنید ، حس بدی داشت ، چیزی از درونش سر برداشته بود ، پرد ها رو کشید ، تند و تند توی اتاق قدم می زد ، نفسش به شماره افتاده بود ، با خودش می گفت " آخه چطور ممکنه اینقد براش مهم باشه لعنتی ، برایه خورده تف داره آبرومو می بره ، اه این چکاری بود دیونه از بین اون همه چتر حالا باید بندازی تو سر این بدبخت سمج " صدای در یقه شو گرفتو کشیدش بیرون ، " کیه " لطفا در و باز کنین  "  چکار دارید  " شما باز کنید با احتیاط لای درو باز کرد پسر بچه ای با یه پاکت سفید این پاو اون پا می کرد " بله " خانوم اینو اون آقاهه داد بدم به شما اخماشو کرد تو هم و با لحن کش دار گفت " کدوم آقا " همون که زیر پنجره شما وایستاده ، تا این جمله رو شنید انگاری دنیا رو کبوندن تو سرش صورتش سفید شد ، لبهاش خشک شد ، چیزی تو گلوش کش می یامد هر چی آب دهنشو فرو می داد فایده نداشت ، پسر که خسته شده بود نامه رو از لای در انداخت تو و رفت ، همین طور مات ومبهوت به نامه خیره شده بود با خودش فک کرد چی از جون من می خواد پدرسگ بی پدر و مادر دستشو دراز کرد پوست مقوایی پاکتو لمس کرد چقدر سرد بود ، بااحتیاط اونو جلو پاهاش کشید ، برش گردوند ، پشت پاکت با حروف درشت نوشته بود " تقدیم به تو به یاد بچه گی ها   " .........

پ.ن : ببین وقتی می ری نظرت بذار تا شب تو رختخواب عذاب وجدان نگیری !




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 21:35 توسط ..:: گمشده ::..

                                            

چرا من نمی تونم یه قدم بزرگ بر دارمو بذارم روی خدوم و حسابی پامو روش فشار بدم ؟؟؟؟؟

چرا نمی تونم تو یه روز بارونی با ماشینم خودمو زیر کنم ؟؟؟؟

چرا وقتی من اینجام دیگه نمی تونم اونجا باشم ؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 11:57 توسط ..:: گمشده ::..

بیمار :آقای دکتر مدتیه که احساس می کنم زیر تختم یه تمساح وجود داره

دکتر : ببین جانم شما این چند وقت با از دست دادن دوستتون ضربه سنگینی بهتون وارد شده ، تا چند روز بلکه چند هفته طبیعیه که دچار توهمات وکابوس بشین

بیمار : آخه آقای دکتر من حسش می کنم ، انگار زندس ، وقتی خم می شم زیر تخت و نگاه می کنم با اون چشمای ریزش بهم زل می زنه  

دکتر : من قول می دم تا چند روز دیگه خوب بشین ، براتون چند تا قرص مسکن می نویسم تا این مرحله بگذره بفرمایید

بیمار : خدافظ

پ.ن : بعد از چند روز دکتر داشت روزنامه رو ورق می زد چشمش افتاد به عکس یکی از بیمارانش که توسط یه تمساح خورده شده بود

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 19:52 توسط ..:: گمشده ::..

تا چند روز دیگه باید یه تصمیم بزرگ بگیرم انقد بزرگ که از گرفتنش ممکن تمام عمر پشیمون بشم ولی چون بابام گفته هر چی دادن بگیر منم احتمالا می گیرمش اما می مونه یه مسئله دیگه اونم اینکه موندم این تصمیمو با چی بگیرم که بهتر باشه ؟




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت 6:38 توسط ..:: گمشده ::..