هرسال عید که می شه وسوسه ماهی های قرمز گوشه خیابون می یفته به جون مادرم و دوسه تا از اون زبر و زرنگ هاشو می خره می یاره خونه بچه ماهی های کوچولو و قشنگ تو تنگ به جان هم می یفتند و بازی می کنند ، به مادرم می گم بازم ماهی ! می گه عید بدون ماهی معنا نداره بالاخره سال تحویل می شه و ماهیا یه گوشه ای تو خونه برا خودشون جا باز می کنن تا هروقت چشممون بهشون افتاد یاد عید بیفتیم ، اما داستان به همین جا ختم نمی شه ، کم کم کمی جا و غذا سبب می شه که حالو روزشون به حال نزاری بیفته و اونی که ضعیف تره جاشو بده به اونی که جوندارتره به همین سادگی بعدش یوری می یاد روآبو دیگه کلمه آبو تکرار نمی کنه ، دست افسوسی اونو بر می داره و روانه سطل آشغال می کنه . امروز هم یکی از اون دوتایی که تا حالا دووم آورده بودن توی آب به حالت نیم دایره از زور گرسنگی سرشو به کف سطل می مالید و کلمه های آخرشو زمزمه می کرد احتمالا فردا دست تاسف اونو به دل سطل زباله می فرسته .
کاغذ و کشید زیر دستشو شروع کرد به کشیدن ، اول یه صورت بعد گردن و اونوقت تنه گردو قلنمبه که زیر باسنش یه صندلی وسط دار و درخت قرار داشت اطراف پاهاش یه عالمه برگ کشید که رو زمین دراز کشیده بودن بالای سرشو سایه روشن زد اونوقت تیرگی های درونشو مثل خطای سیاه کشید روصورتش ، قلم انداخت رو میزو محو تماشای نقاشی سیاه سفید خودش شد ، نقاشی ساکت و صامت روی صندلی نشسته بود و جم مکی خورد اما تو ذهن نقاشش همینطور می گشت و رنگ عوض می کرد ، به آدمای مختلف و گوناگونی بدل می شد که هیچ شباهتی بهم نداشتن ، یه آدم در مونده و بی کس که وسط پاییز توی پارک وقتشو می گذرونه و غرق شده تو گذشتش با نگاهی مملو از حسرت روزای خوشی که فک می کرده داشته م ، یا یه کسی که تازه فهمیده همه بهش دروغ می گن ، یا یه آدمی که براتموم کردن قصه اش احتیاج به آرامش داره وبین باد و ریزش درختا دنبال این می گرده که چه جوری از قهرمان داستان قدر دانی کنه که اجر تمام زحمتاشو داده باشه ، یا شاعری که پی الهام اونجوری به فک فرو رفته ، یا یه عکسی وسط کاغذ که پسر بچه ای برا معلم نقاشی شون کشیده ، یا عکسی از خاطره گذشته چه می دونم شاید هم آینده ، سر شو از رو کاغذ برداشتو خم شد زیر میز پوشه پلاستکی زرد رنگی رو برداشت درشو باز کرد دسته کلفت کاغذ ها رو از شکم ش کشید بیرون و بهشون خیره شد همه نقاشی هایی بودن که توی این چند روز کشیده بود با دقت نگاه کرد همون مرد با همون قیافه ورق دومو دید آنهم همانطور ، با تعجب نقاشی تازشو گذاشت روی برگه ها و دوباره قلم بدست گرفت و شروع کرد به کشیدن نقاشی تازه .
اگه یه چیزی بپرسم راستشو می گی
-آره
فرض کن من به تو یه خورده پول بهت بدم همینجوری ، تو چیکار می کنی ؟
-مثلا چقد ؟
حالا مبلغش مهم نیس ، باشه فک کن ده ملیون
-کی بدی ،
اِهههه ، فرض کن همین حالا
-آخه تو ده ملیون نداری تازه اگرم داشتی با خودت که نیوردی برا همین من نمی تونم فرض کنم
ای بابا ! تو دیگه چه خنگی هستی بابا یه خورده قوه تخیلتو کار بنداز
-آخه من همیشه واقع بیین بودم ، تو که باید منو خوب بشناسی برا همین نمی تونم خیالاتی فک کنم
یه دقه صبر کن ؛ ببین این چکو می بینی
-بذار ببینم.... هیه اینو از کجا آوردی ؟
تو چیکار داری ، جواب منو بده
-خوب چی بگم ، م م من می رفتم یه خونه برا خودم می خریدم بعد ...
چرا هی به دور رو برت نگا می کنی ؟
-هیچی می گم مس اینکه اینجا پرنده پر نمی زنه
خوب که چی ؟ داشتی می گفتی
-ببین ، خوب فرار می کردم
وایسا ، وایسا !! عجب آدم دیونه ای گیر ما افتاد ه طاقت یه خورده شوخی رو هم نداره
پ.ن : درست ده سال پیش بهترین دوستمو اینجوری امتحان کردم بعد فهمیدم چقدر آدم پلید ی است البته بعد از اون روز دیگه ندیدمش ولی ارزششو داشت چون ممکن بود یه روز زندگیمو بدزده و فرار کنه
دارم رمان " غرورو تعصب " رو از جین آستین می خونم جین بیچاره با مرگه معشوقش تا آخر عمر تنها سر می کنه نمی دونم چرا یه علاقه خاصی به اینجور آدما دارم ، احساس می کنم اینجور آدما با شکست در زندگی به یک پیچیدگی خاصی می رسن که قادرن خودشون و حتی دیگران رو تحلیل کن ، جین در غرور و تعصب با تکیه بر تفسیر شخصیت ها از زبان الیزابت دختری با زیبایی نسبی اما چشمانی نافذ به تفسیر شخصیت ها می پردازد روایت داستان در طبقات مرفه انجام می شه ، در واقع مشکلی به نام فقر در داستان وجود ندارد با ساختن این فضا جین بهتر می تواند به تحلیل و تفسیر شخصیت ها خارج از در گیری اجتماعی بپردازد موضوع داستان هم عشق از نوع غیر اروتیکی ( که البته قابل تحسین است ) می گویند جین آستین ارتباطکی با اگزیستانس ها داشته که البته سبک داستانی اش به خود را بشناس آنها شباهت دارد .
پ.ن. برگرفته از فیلم زندگی من