سوراخ کلید یه تخت با روتختیه مرمرش رو نشون می داد ، روی تخت انگار بهم خورده بود یا شاید هم دفعه قبل بی دقت مرتب شده بود ، چشماشو از جلوی سوراخ کلید کنار کشید ُ نگاهی به ساعت کنار در انداخت ، با دست شروع کرد روی دیوارو خراشیدن ، دوتا خط مستقیم به موازات شماره اتاق با ناخونای بلندش کشید بعد دستشو آورد جلوی صورتشو با ناخن شصت زیر ناخناشو تمیز کرد ، خیال کرد یکی از پشت صداش کرد با عجله روی پاشنه کفش چرخیدو سرشو برگردوند اما تو اون تاریکی هول آور هیچ چیزی معلوم نبود سیاهی همجا رو پر کرده بود بی هدف چشماشو اینورو اونور کردو بعد به سمت در بر گشت ف ، با نوک کفش آروم به درکوبید ، صدای تق تق توی فضای مبهم راهروی هتل به پرواز در اومد و گم شد ، حالا دیگه وقتش بود ، دیگه انتظار سر اومده بود باید دست بکار می شد و نقشه ای که مدتها پیش کشیده بود رو عملی می کرد دست کرد توی جیب کتش تکه پارچه ی ابریشمی را در آورد محکم به دستگیره در بست برای اطمینان چند باری اونو کشید ، بعد از لای کاغذ شیرینی گچ سفید رنگ مخروطی شکلی رو در آورد وبه انتهای ریسمان بست همه چیز برا عملی کردن اولین قدم از آرزوهاش آماد بود ، با عجله سر گچو روی در گذاشت و با تمام قدرت فشار می داد گچ جیر جیر می کرد وخوردهاش روی زمین می ریخت ، بعد از مدتی نقطه شروع به پایان رسید ویه دایره کلفت و مرتب روی در نشست با سرعت دو تا بیضی کوچولو طرف دایره انداخت ، وسطشونو با پهنای گچ پر کرد ، یه دایره نقطه مانند هم طرف پایین دایره رسم کردو در حالی که می خندید زیرش نوشت : آمدم نبودی !!!