لای یکی از کتابام درست یادم نیست کتاب تاریخ بود با طرحی از چندتا بچه فقیر ایستاده کنار صورتک گلی دیکتاتور یا کتاب جغرافیا با جلد بنفش و ورق های کاهی ، یک پر قرمز که انتهاش چندتا بچه پر داشت ، گذاشته بودم همیشه نگام که بهشون می یفتاد احساس ترحم عجیبی بهم دست می داد ، گاهی وقتا با سر پر مادر صورتمو نوازش می دادم ، دلم برای بچه هاش می سوخت و تنم تب دار می شد ، چی کار می کنی ؟ صدای مادر تو گوشم موج بر می داشت و می پیچید هچی ! اما دروغ می گفتم لای کتاب را پر نمک می کردم . یادت باشه پرها تو نمک می تونن بچه هاشونو بزرگ کنن پیرمرد دوره گرد این حرفا رو وقتی دست شو به طرفم دراز کرده بود می گفت منم می خواستم اون بچه ها زودتر بزرگ بشن تا یکی شو به پرستو بدم تا اونم وقتی لای کتاب باز می کنم با حسرت نگاهم نکند ، توچشاش می خوندم چقد دوست داره یک روز این پرها توی کتاب اون باشه ، بعضی شبا خودمو ول می کردم تو رویا کنار پرمادر می شستم ، همجا پر از نور و روشنایی می شد پر مادر باصدای مادر میشکاو موشکا ، برام قصه می گفت وقتی صداشو می شنیدم بدنم تب می کرد و گر می گرفت انگار روحم یواش یواش از نوک پام می کشیدن بیرون سبک می شدم و خنک هیچ وقت نمی فهمیدم چه چوقت خوابم چه وقت بیدار . مادر پریسا جون هستید ؟ بله ، ببخشید اینو می پرسم پریسا جون تازه گی ها کسی رو که دوست داشته از دست داده مثل مادر بزرگی عمه ای یا ... چطور مگه ؟! آخه دیروز داشت انشاء شو می خوند یهو زد زیر گریه ، زنگ تفریح صداش کردم بهم گفت پرمادرمرده می دونید خانوم متوجه منظورش نشدم ... مامان آنروز با نگرانی منو حسابی سوال وجواب کرد اما اونم نفهمید . شب وقتی بابام اومد از لای در اشکای مامانو دیدم که روصورتش می غتیدو تو دامنش می ریخت ، خیلی می ترسم نکنه مثل عمش شده باشه بابام دست مامانو محکم فشار داد و گفت این حرفا چیه! اون فقط هشت سالشه . مگه عمه ام چی شده بود ؟ از اون به بعد هر وقت به مامان گفتم مگه عمه شکوه چی شده مامان لبشو می گزیدو روشو بر می گردوند . این یه رازه می فهمی یه راز نباید کسی بجز خودت ازش با خبر باشه اون شب مامان پر صداش عوض شده بود بغض راه گلوشو بسته بود صداش سرد و بی روح بود یه جوری وحشت زده و هول آور هی رو سینش خم می شد ، انگار داره به خودش می پیچه می فهمی یه رازمگو صداش طنین ور می داشتو تو گوشم می پیچید من دیگه نمی تونم برات قصه بگم قصه هام ته کشیده می فهمی من تا وقتی قصه بلدم می تونم بمونم ، دنیا دور سرم چرخید و انگار از آسمون گرپی افتادم رو زمین قلبم تند تند می زد ، دست گرم مامانو رو پیشونیم حس کردم چیه عزیزم دختر خوبم چیزی می خوای برات بیارم همینطوری که داشت بغضشو فرو می داد نوازشم می کرد . هنوزم وقتی یاد اون پر و بچه هاش می افتم تنم تب می کنه و گر می گیره .
وغ زدگی یه حالتی مس سن زدگی ، یخ زدگی ، کرم زدگی ، دل زدگی آدم وغ زده تو خودش غرق می شه و گذشتشو از دل خروارها خاک می کشه بیرون و با حسرت بهش نگاه می کنه انقد چشم می دوزه به جلد کهنه و نا گرفتش که خودش بدل به همون دفترچه خاطرات گوشه صندوقچه می شه ، اگه کسی بره بالای سرش نوک دماغشو ببره نزدیک کلش بوی کهنگی و موندگی حالشو بهم می زنه ، چون آدم وغ زده مثل یه کیسه شن شکم داده گوشه انباری افتاده رو خاطراتشوبدون اینکه علائم حیاتی ازش سر بزنه سنگین و ساکت تا ابد توخودش چرخ می زنه ، آدمای وغ زده یه علامت سوال بزرگ روی شخصیت شون نشسته که اگه کسی از سر دلسوزی بخواد بهش پاسخ بده ، وغ زده عزیز ما مثل دود سیگار تو هوا بالا می ره و گم می شه .
اینا رو گفتم برای اینکه گفته باشم نباشی ....حرفمو پس می گیرم
پ.ن :