تبليغاتX
سرزمین بی بازگشت

یادت باشه بعد از اینکه داستانت تموم شد و خودکارتو انداختی روی میز ، بری حسابی دستاتو بشوری ،تا سیاهی و زشتی شخصیت های داستانت از رو دستات پاک بشن ، تا وقتی تو رختخواب می ری و چشماتو رو هم می زاری خوابتو آلوده نکنن می دونی گاهی وقتا هنگام تولد یه شخصیت همه جا تیره و تار می شه ، بوی تند مردار باد کرده با کرمهای چاق و سیاه که از سوراخایی که روی جسد درست کردن به این طرف و آن طرف می رن ، فضا رو پر می کنه گاهی وقتا حالت تهوع به آدم دست می ده ، صدای زوزه  کفتار ها توی گوشت می پیچه و موج ور می داره ، سرسام می گیری ، روز ها مریض می شی ، از خودت بدت می یاد ، احساس می کنی تولدی نامشروع را سبب شدی ، گریت می گیره ، اما گریه نمی کنی بغض می کنی ، ولی هیچ وقت بغضت نمی ترکه ، چشات شفاف می شن ، رنگت می پره و سفید می شی ، نفست به شماره می یفته خودتو گم می کنی ، دور می شی یه نقطه تا قعر زمین ، بعد از توی یه باتلاق سرک می کشی ، رو صورتت لجنهای سبز و لزج گرفتن ، بوی آب گندیده آزارت می ده ، با هزار زحمت از آب بیرون می یای کنار باتلاق زانوهاتو بغل می کنی و می شینی ، سرما تو تنت می دوه و استخوناتو گاز می زنه ، به پوچی ، بی معنایی ، بی هویتی می رسی ، خودتو گم می کنی ، دوباره پیدا می کنی پشت میزت بادستای سیاه و شرم زده دستا تو پشت می گیری تا کسی نبینه ، ورشون می داری می ری زیر آب می گیری ، بهم می مالی تا سیاهی خودشو گم کنه و بره ، آب سیاه از رو دستات تاب می خوره می توچاه دستشویی گم می شه ،  این همه سختی رو برا مشهور شدن می کشی اونوقت یکی پیدا می شه شب که تو خواب نازی و به آینده روشنت نظر دوختی ، یه کاری می کنه برا همیشه خواب بمونی !




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 17:53 توسط ..:: گمشده ::..