مامان می شه منو بذاری تو زنبیل ببری تو کوچه خیلی دلم برا بیرون تنگ شده دلم می خواد از لای سوراخای قرمز مردمو مشبک ببینم ، مامان منو بذار روی میز نونوایی و خودت برو ته صف می خوام تو تنور زدن شاطر و ببینم ، مامان اینجا چقد گرمه نه سرده نمی دونم به چی می گید سرد و گرم ؟ ، مامان منو با خودت ببر بیرون قول می دم زیاد نق نزنم هی بگم اینو می خوام اونو می خوام ، مامان اینجا یه چیزای از توی چشام رد می شه و از توی گوشم در می یان می دونی اینا چین، اینجا بعضی وقتا دم می کنه آدم احساس می کنه که الانه خفه بشه بوی استخون حسابی آدمو کلافه می کنه ، راستی بابا پول جور کرد تا منو عمل کنین بهش بگو زیاد خودشو تو زحمت نندازه فعلا حالم خوبه ، مامان این سنگو میشه بذاری کنار تا بتونم آسمونو ببینم ، مامان این خاک هاروهم وقت کردی جارو کن بریز یه گوشه می خوام هوای تازه بیاد تو ، مامان یکی از اون نوارامو می یاری خسته شدم از بس با خودم حرف زدم ، مامان بابا حالش خوبه دیشب خوابشو دیدم ، دیدمش توی کوچه داشت به لوله گاز دست می زد بهش بگو حسن گفت دست نزن خطرناکه ! مگه ندیدی چه بلایی سر من اومد ...
فردا امتحان هگل دارم dasein aufheben- begriff-) -insichsein-fursichsein-) امشب باید تا صبح بیدار باشم و از روح هگل کمک بگیرم . خدایااااااااااا هگلو به فریادم برسون
تکه کلام دکتر حشمت : م ِ دونی .
هی حنا پا کوتاهو می دی ببرم بیرون اینقد خسیس نباش دیگه امروز با لوسیمی دختر دکتر ارنستو می گم قرار دارم می خوایم بریم بیرون ، مهمونی دعوتیم همون کوهستان قدیمی پیش هایدی پدر بزرگش می خواد به خاطر شهر رفتن هایدی جشن بگیره ، همه رو دعوت کرده ما هم باید بریم ، مهمونی عجیب وبا شکوهی می شه شنل قرمزی ، سرنتی پیتی ، کنا ، اسماج ، وای نمی دونی بنر هم می یاد خیلی رویایی، راستی تو که بیشتر اخلاق دهاتی ها رو می دونی به نظرت چی برا هایدی بخرم که خوشش بیاد زیادم گرون نباشه، می دونی ما که پول زیادی نداریم آخه اوایل ازدواجه برا همین به کوزت گفتم از خانم تناردیه یه کمی پول بدزده آخه خیلی بدجنسه کزتو وادار می کنه برای اون دو تا دختر از خود راضیش جوراب ببافه ، آه اگه فانتین زنده بود هیچ وقت نمی ذاشت کوزت به این روز بیفته . حالا سگتو می دی ببرم . راستی خبر جدید و شنیدی نل مادرشو پیدا کرد خیلی خوشال شدم حیونکی خیلی سختی کشید اونم دعوته ... پسرم بیدار نمی شی زنت بیرون منتظره می گه دیر شده بلند شو زود آماده شو برو . استرلینگ استرلینگ دیر شد .
پ. ن : استرلینگ دوست دارم هنوزم خیلی مودب بود
کلاغ ها روی درخت های کاج چند صد ساله هیاهویی درست کرده بودند ، عمارت وسط حیاط زیر نور گرم خورشید داشت خستگی چند صد ساله اش را در می کرد . حوض روبروی عمارت تو آب راکد و سبز رنگ ش تصویر تارومبهمی از نمای بیرونی عمارت نشان می داد . خیلی وقت می شد که کسی توی آن حیاط درندشت نخندیده بود اما از دیوار ها و لبهای کنگره کنگره ی دورتادور حیاط می شد فهمید که خیلی ها در گذشته ای دور اونجا از ته دل خندیدن . کف حیاط با موزاییک های کهنه و رنگ و رو رفته فرش شده بود . دلم برای موزاییک ها می سوخت بیچارها زیر برگ درخت ها سالها بود که از یاد رفته بودند . گوشه جنوبی عمارت زیر پله هایی که به داخل می رفت چند تا پله نگاهمو رسوند به در چوبی برزگی که از پس گذشت زمان به خوبی بر اومده بود و زیر فشار ساختمان مثل کوه ایستاده بود . فضای داخل بهتر از بیرون بود دیوارا رنگ و لعاب خودشان را حفظ کرده بودند ، پردهای پنچرهای مشبک رنگارنگ شق و رق به آدم خوشامد می گفتن . با صدای باز شدن در سرسرا به طرف میز آینه که به دیوار تکیه داده شده بود رفتم و به ادای احترام کلاهم رو برداشتم و توی دست گرفتم ، پیرمردی خشکیده و فرتوت با لباس یکدست مشکی و چشمای گود افتاده با علامت دست تعارف کرد که برم تو . آرام و موقر با قدم های شمرده شمرده وارد بزرگترین فضای عمارت شدم . ته سالن روی صندلی راحتی پیرزنی با روسری سفید که موهای پنبه اییش صورت چروکیدشو قاب گرفته بود . حواسش اصلا به من نبود معلوم بود حسابی تو چیزی فرو رفته ، شاید خاطرات دوران جوانی تب و تاب های زودگذر اما به یاد ماندنی یا درون ماندگی ناشی از اتمام عمر. پیرزن چهره غریبی داشت همین طور که بهش نزدیک می شدم چیزی درونم بیدار و بیدار تر می شد صدای کفش هایم روی سنگ فرش سالن توی فضا می پیچید ، بالای سر پیرزن که رسیدم ، دیدم عکس های کهنه را یکی یکی از رو به زیر می گذارد اینکار بوی کهنگی را توی دماغ آدم می چپانند ، چیزی درونم حس می کردم ، خیلی روشن اما پر از ابهام ، همان منو وادار می کرد ساکت و آرام بالای سر پیرزن به عکس ها خیره بشم. دستای لرزان و چروکیده پیرزن که با وسواس خاصی عکس ها را جابه جا می کرد سعی می کرد چیزی رو به خاطرم بیاورد . مجلس عروسی داماد پشت به دوربین عروس توی هوا ، مهمانی خانوادگی بچه ای که توجه همه را به خود جلب کرده ، حیاط عمارت قدیمی زیر نور آفتاب عکس دسته جمعی چشمهامو کمی تنگ کردم انگار بعضی ها را می شناختم باورم نمی شد وسط اون همه آدم یکی شبیه من با همان لباسا دستشو انداخته بود روشونه مردی که خیلی آشنا بود . روی پل چوبی همون مرد کنار دو تا خانم که قیافه یکی اش منو تکون می داد اما نمی فهمیدمش ، خانمی با لباس سوارکاری روی اسب سیاه دوباره همان مرد شبیه من با لبخند تلخ کنار زین اسب ، کم کم سرم داشت گیج می رفت چیزی توی ذهنم به سرعت این طرف و آن طرف می رفت و سعی می کرد منو یاد چیزی بندازه ، دستامو به پشتی صندلی تکیه دادم و سرمو آوردم کنار صورت پیرزن گرمی نفس هاشو تند وتند تو صورتم می خورد یکدفه همه جا تاریک شد همه چیز در یک چشم بهم زدن دود شد و رفت هوا ، من ماندم و خودم با تکه پارچه ای سفید که دور تادورم پیچیده شده بود.
تو خونه ما هیچ چیز سر جای خودش نیست ، نه من جای مهدیمونم نه مهدی جای من برا همین همیشه ما دو تا اشتباه می شیم . مثل دو تا قوطی ادویه .
می دونی این حرفا دیگه نخما شده تو نمی تونی یا شاید هم نمی خای با من زندگی کنی . فرق من و تو فقط وقتی معلوم می شه که کنار هم هستیم برای همین هیچ کس حرف منو تنهایی قبول نداره .
پشت دیوار هیچ کس دندانش کمر نون خوشکی را نمی شکند ، سوسک ها روی پنجه هایشان راه می روند ، دیوار که پشتش من گوش به سینه اش چسبانده ام سرد و سیمانی با حسی حسرت زده است . سایه ها خودشان را یواشکی روی دیوار کش می آیند و تمام می شوند سالها پیش پشت دیوار منو جا گذاشتند و خودشان را از کنارهای دیوار به آنطرف دیوار کشیدند و رفتند . من هنوز انتظارشان را با گوش هایم می کشم و همیشه گوش هایم سرخ هستند .
بدنم توی زمان کش می یاد و روی عقربه های ساعت به دور صفحه سفید مدور می چرخه تا گیج و منگ خسته از دور زدنهای بی پایان فاصله سرم تا متکا را بخاطر نیاورم . همیشه با خودم قرار می گذارم تا یادم نرود حواسم رو جمع کنم ببینم وقتی خوابم می بره سرم به متکا می رسه یانه اما آخرش با اینکه کلی نخ به انگشتام بستم باز مجبور می شم فردا یه نخ دیگه به انگشتام ببندم ، چند وقتیه هرکس منو می بینه فک می کنه دستکش دستم کردم . صبح زود صبحانه خورده و نخورده می رم سوار عقربه های طلائی می شم و آخر شب تو دل ظلمت شب از اونا می یام پایین .
دوستش داشتم اما هیچ وقت نفهمید ، ماجرا از یک روز آفتابی توی کوچه باغ یک روستا شروع شد . خسته از کار روزانه گوشه دیوار ولو شده بودم که پایی مرا به آنطرف دیوار کشاند ، پیش تر هم دیده بودمش با آن شلیته قرمز بلند که توی باد به جلو و عقب کشیده می شد ، سلام کردم . نگاهشو تند وسریع روی صورتم انداخت ، صورتش از حیا سرخ شده بود ، توی چشماش رازی نهفته از من داشت ، نگاهش را از من دزدید پا پس کشید و بالحنی تند وآرام جواب سلام را داد و ازخم کوچه گذشت ، من در تصوری از او غرق شدم ، آن یک لحظه تبدیل به ساعت و ماه و سال شد و به گوشه ذهنم چسبید . سالها بعد وقتی توی دانشگاه حواسم را به دهان استاد دوخته بودم و حرکت لبهاشو دنبال می کردم دوباره تصویرش به همان روشنی میان دولب استاد نشست ، عرق کردم بدنم گر گرفت نفسم به شماره افتاد ، اجازه گرفتم رفتم بیرون ، تو آینه دستشویی به چشمام خیره شدم ، برق می زد و نور مهتابی سقف که حالا تصویرش تو آینه بود را منعکس می کرد ، من هنوز آن یک لحظه بودم جدای از تاریخ ، پای دیوار کاهگلی باغ لم داده بودم از سوراخ راه آب دیوار پایی با کفش سبک تابستانی به من سلام کرد ، بلند شدم رفتم پشت دیوار نگاهش جذبه ای روحانی داشت برای یک لحظه از خودم جدا شدم رها در فاصله ها بی وزن نگاهش کردم برای همیشه فقط یک آن ، تصویرش همه وجودم را فرا گرفت ، آینه ای شدم که اور ا نشان می دادم تمام قد ، سلام کردم سرش را از روی سینه بر داشت ، نگاه سوزانش تمام وجودم را در یک آن پیمود و توی قلبم نشست ، سال ها احساس گرمی نگاهش را درونم حس می کردم . یک روز آفتابی وقتی روی کتاب خم شده بودم وو لای خطهای آن دنبال خودم می گشتم ، از روی صفحه بیرون آمد همانطور واضح و روشن با شبیته ای قرمز که پله پله با پولک های طللایی و نقره ای تزئین شده بود ، کوچک شده بود اما نگاه ش همچنان گرم وسوزان بود ، صورتم داغ شد ، می خواستم آن یک لحظه را در چشمانم برای ابد جای دهم ، دورش را با خودکار قرمز خط کشیدم ، می خواستم مهم باشد تا هیچ گاه فراموشش نکنم ، مهم شد اما در امتحان فردا نیامد ، روی کاغذ هم نماند ، دایره قرمز را ترک کرده بود ، حالا دایره قرمز وسط خط های سیاه جیغ می کشید ، هر وقت به آنجای کتاب می رسیدم امتحانم را می افتادم ، بهش سلام کردم ، با عجله جوابم را داد ، عقب کشید و از خم کوچه گذشت ، نگاهم را تا ابد دنبالش کشید ، بهش گفتم سلام ، یعنی دوستت دارم ، نگاهش رو از روی صورتم دزدید ، از خم کوچه گذشت ، بوی کاهگل و شکوفه های گیلاس تمام مرا پر کرده بود ، داشتم بیماری را معاینه می کردم ، دیدمش لبه تخت کنار صندلی لهستانی نشسته بود ، پاهایش را توی هوا تکان می داد ، نگار داشت از خم کوچه می گذشت ، گوشی را روی سینه اش گذاشتم ، قلبش تند می زد ، هیجان داشت ، نگاهش را از روی مزاییک های کف اتاق گرفت و روی صورتم انداخت ، گر گرفتم سرخ شدم ، نفسم به شماره افتاد ، صدای قلبش را می شنیدم ، چیزی را فریاد می زد گنگ بود ، مبهم مانند فریادی در کوه ، محو شد صدا در گوشم می پیچید و موج برمی داشت ، همه صدا شدم ، دستم می لرزید ، صورتم خیس بود ، در خلوتم می گریستم ، صدا ، تصویر نزدیک بود اما او دور بود ، انقدر دور که فکری محال می مانست، می نمود ، چیزی درونش مرا می کشید ،