تبليغاتX
سرزمین بی بازگشت

خوب بفرمایید خانم ، نه اونجا نه ، روی اون تخت دراز بکشید ، راحت باشید ، خانوم منشی نور آبی ، خوب بفرمایید مسئله چیست ؟

-         آقای دکتر یه چند وقتیه صداهایی میشنوم که با من حرف می زنن ...

معمولا کی اونا رو می شنوید ؟

-   وقت خاصی نداره ، مثلا تو آشپزخونه دارم ظرفا رو می شورم یکهو می بینم تو کلم یکی داره حرف می زنه ، بهشون که دقت می کنم ، با من حرف می زنن...

اونا کاری رو هم از تو می خوان که انجام بدی ؟

-   معمولا با این جمله شروع می کنن " داستان بنویس " بعدم صدای قهقهه دور دستی شنییده میشه ، بعد حرفای بی ربط می زنن...

بی سرو ته ؟

-نه نه موضوعات بی ارتباط بهم ، مثلا از آتشفشان ها در دل اقیانوس آرام ، یا داستان خود کشی ونگوک یا.... در واقع همه موضوعات یجوری به من ربط دارن ...

عجب ! خوب مثلا ارتباط شما با ونگوک چیه ؟ با قتل ونگوک

-         ببینید دکتر اولین بار که یکی از کتابای اونو خوندم ، احساس کردم من اونو کشتم...

دارم گیج می شم ، ونگوک نقاش بوده نه داستان...

-         درست دکتر شما زن روی قلمدان در داستان بوف کور یادتونه ؟

آره یه چیزایی

-خوب اون زن روی قلمدان رو ونگوک کشیده ، هدایت نتونسته به این مطلب اشاره کنه ، این من فهمیدم .

چه جوری ؟

-         ببینید هر دوی اینها خودشون رو کشتن ، همین برا ارتباط کافیه ...

اونوقت شما چه جوری موجب قتل شدید ؟

-دقت نکردید دکتر من همون زن روی قلمدان هستم ،  سالها پیش ونگوک در میانه های یک شب بارونی منو روی یه جاقلمی کشید ، هدایت اون جا قلمی رو پیدا کرد و بوف کور نوشت ، همه دعوا ها سر من بود ، من نقشی بودم بر پرده ای ، اونا هم خواستن نقشی بشن و اینکار جزء با مردن....

اگه درست فهمیده باشم شما اون نقش هستید ؟ که از داستان هدایت اومدید بیرون حالا چه کمکی از دست من بر می یاد ؟

-   می خوام زن باشم ، منو دو تا مرد بوجود آوردن اونا هر دو عاشق من شدن ، ولی هیچ وقت نفهمیدن من زن نیستم من زن زاینده مردم ، یه زن مرد ساخته ، برا همین وقتی می خوام تو داستاهام از زن بنویسم نمی تونم ....

خانم منشی اورژانس...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:54 توسط ..:: گمشده ::..

امیلی امروز آقای گارسیا رو دیدم ، وای نمی دنی چقد دوست داشتنی شده بود ، امیلی تو حتما با اون ازدواج می کنی مگه نه ؟  ، چه سگ قشنگی داشت یه دوبرمن سیاه  ، باورت می شه کلاشون برای من برداشت ، خیلی شیک پوشه ، از اون مردای جذابه ، وای خدا وقتی تو رو تو لباس عروسی دست در دست آقای گارسیا تصور می کنم نمی دونی چه حالی مشم ،  دیروز تو مغازه آقای ریچارد خانم رُود بهم گفت آقای گارسیا سالیانه دویست هزار پوند درآمد داره ، اوه عزیزم تو نمی تونی با مرد دیگه ای ازدواج کنی ، شما دو تا انگار براهم ساخته شدین . امیلی گوشت با منه ؟ ، اصلا ولش کن . نمی دونم امروز غذا چی درست کنم ، سوپ اردک ! آره خیلی وقته نخوردیم ، سوپ اردک . دیروز آقای پنیک اردکای چاق و چله آورده بود باید برم دو تا ازش بگیرم ، یکی نر یکی ماده می دونی اردک های نر گوشتشون سرده براهمین باید یه خورده گوشت اردک ماده به هش اضافه کنم ، امیلی بیچاره تو چقد دیگه باید چشماتو بذاری سر اون تابلوی ماهیگیر . امیلی یه خورده سیب زمینی پوست بکن تا بر می گردم سوپ اردک با سیب زمینی محشره ، اوه اون عصای وامونده کجاست دیگه حسابی دارم پیر می شم ، وقتشه یکی ازم مراقبت کنه .   

پرستار آقای رزینگ را ببر بیرون توی حیاط یه خورده قدم بزنه ، خوب خانم رودیگه می شه اینقد در سالونو بازو بسته نکنی ، آقای دیون حال کچولوی ما چطوره بهش برق زدید ؟ خیلی خوب الان یه خورده آدرنالین بهش تزریق کن بعد ببرش تو اتاقش رو تخت ببند ، آفرین پسر خوب بیا اینجا ببینم ، امروز حالت چطوره مثل سگای فیدل دمتو تکون بده ببینم ، آقای لیچ  بیا اینجا می خوام در مورد مریض اتاق صد و شصت یه چیزی بگم .

مسول بخش : آقای دکتر بفرمایید تو اتاقتون  برا امروز کافیه پرستار لیچ داره کم کم حوصلش سر می ره . اینو باید یواشکی بگم اون تازگی ها به شما بدبین شده ، می دونید گه دفعه پیش چه بلایی سر لیون اومد . زودتر برید تو اتاقتون و حرف منو گوش کنین تا موقع نهارم بیرون نیاید .

پرستار لیچ : آقای گارسیا این پیرزنه رو چکار کنیم پاشو کرده تو یه کفش هی گه می خوام دو تا اردک بخرم ، یکی سیاه یکی سفید .

مسول بخش : خوب برا چی می خواد ؟

پرستار لیچ : برا سوپ اردک . فکر کنم دباره امیلی برگشته ، می خواید یه خورده آرام بخش بهش بزنم .

مسول بخش : نه نه اون خیلی پیره براش خطرناکه ، یه جوری براش سوپ اردک درست کنین

پرستار لیچ : آخه قربان اون....

مسول بخش : آخه نداره ، اون که بیمار خوبیه ،  اتفاقا دیروز خانوادش زنگ زدن .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:51 توسط ..:: گمشده ::..

هفته هشت روزه بود . در هزاران سال پیش  پادشاهی برای اینکه از جنگ فرار کند   دستور داد روز هشتم را از تقویم ها حذف کنند ، ماجرا از این قرار بود که دویست هزار سال قبل از میلاد ( آخیش )  کشور دایمن ها به قلمرو نروک ها در غرب التالیا کنونی حمله کرد ، نروک ها ملتی صاحب زبان و خط بودند ، و روزگارشان را از راه شعر گفتن و نوشتن داستان کوتاه می گذراندند و سرتاسر جهان نروک ان . پی یعنی نوول و پویم معروف شد و آوازه اش تا ایران هم رسید ، همین راه آسان برای امرار معاش طمع عده ی زیادی را برانگیخته بود خصوصا دایمن ها که مردمانی بدوی  و بربر بودند که  خط و زبانی از خودشان نداشتند و بزرگترین مصرف کننده شعر و داستان های کوتاه نروک ها بودند ، شخصیت های داستان نروک ها  در سرزمین دایمون ها بدنیا میآمدند و رشد می کردند فکر نروییک در تمام جهان پراکنده شده بود ،  فکر نروییک از دو کلمه تشکیل شده بود ، خوش باش . بربر باش . کم کم این توهم در میان دایمون ها بوجود آمد که ملتی برتر و برگزیده اند  و باید دیگران را فتح کنند . القصه نروک ها بعد از مذاکرات بی نتیجه با دایمون ها فهمیدند که جنگ تنها راه نجات است و هر دو طرف به پیشنهاد نروک ها روز هشتم را برای جنگ برگزیدند ، اما  نروک ها هیچگاه مگر در داستانهایان نجنگیده بودند برای همین لویولا پادشاه حیله گر نروک ها تصمیم گرفت با نیرنگی دایمون ها را فریب دهد،  لویولا دستور داد مخفیانه تمام تقویم ها را از خانه های مرم و چادر های دایمن ها جمع کنند و بسوزانند و جایشان را با تقویم های جدید عوض کنند ، تقویم های جدید روز هشتم نداشت و روز هفتم به جای روز هشتم قرار گرفته بود ، صبح که مردم از خواب بیدار شدند دیدند هفته شان هفت روز شده اما چه اهمیتی داشت بدون اینکه به روی خود بیاورند ، روز هفتم را به روز استراحت اختصاص دادند ، اما دایمون ها با تعجب به تقویم ها نگاه می کردند و بهم می گفتن پس روز هشتم کو ؟ هنوز هم نسلی که از دایمن ها حوالیه جزیره کرت باقی مانده اند و هنگامی که بهم می رسند به یکدیگر می گویند " روز هشتم کو "و می گذرند .




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 20:38 توسط ..:: گمشده ::..

دخترم روی تخت مرتب کن رو بالشتی ها رو در آر بنداز تو سبد ، بابات چیزی جلوی میز توالت نذاشته ، می دونستم این مرد تازگی ها خیلی سر به هوا شده همش فکر کارشه اون همه عشق و ابراز علاقه دود شد رفت هوا ، محسن محسن  بیدار شو لنگ ظهره این پسره جغد شده شبا دیر وقت بیداره صبحا تا لنگ ظهر می خوابه مامان بیدارش کن می باید بفرستمش خرید کنه ،  دخترم برا ظهر چی درست کنم ؟ نه کوکوی اسفناج بابات بدش می یاد بعدشم  دیشب غذای نونی خوردیم ، اَه  این دسکشام که فاسد شده ،  این شماره رو کجا گذاشتم آها پیداش کردم ، الو ، سلام با خانوم متین کار دارم ، خودتونید ببخشید اصلا نشناختمت ، خوب پریسا جون من پرسیدم تو نمی تونی حضانت بگیری باید نه سالش بشه ، آره مگر عدم کفایتش رو اثبات کنی اون وقت حکم بر می گرده ، خوب عزیزم خودت چطوری ، نمی ذاره ببینیش ؟ فقط پنج شنبه ها خوب چاره چیه باید تحمل کنی عزیزم ، همون پنچشنبه ها که می یاد  حسابی پرش کن . کاری نداری ؟ راستی  نمی یای اینجا ؟ خدافظ . پروانه اون رختا رو بریز تو ماشین آب سرد درجه پنجاه ،  مجید مجید کتاب پدیدارشناسی روح رو بیار می خوام نظر هگل در مورد مرگ هنر رو ببینم ، مجید هری پاتر ، سه بچه فیل رو هم بیار ، آهنگ برنادت رو هم بذار می خوام صدای اطرافم یکنواخت باشه ، دخترم بیا می دوی این مسئله رو با قانون گاوس چطوری حل می کنن ؟ می دونم راه حل دیگه داره ولی صورت مسئله می گه فقط قانون گاوس ، فردریک من امشب کفشامو در نمی یارم می خوام تو خواب برم فروشگاه یه چیزی رو پیشخون فروشگاه جا گذاشتم ، کیلد فروشگاه و سر رام می گیرم ، گوته میشه دو قطعه از فاوست بخونی ، مساحت ایران چقد بود اگه با مساحت آمریکا مقایسه بشه می دونی یه نفر چندتا رو باید بکشه ، آنجل باید اعتراف کنم از اول دوست نداشتم  کی این دروغ باور می کنه ؟ ها فقط تویی که داری گریه می کنی ، در اتاق ببند نمی بینی برف می یاد تو ....

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 21:9 توسط ..:: گمشده ::..

سلام عزیزم من اومدم نبودی ، شیر گاز و باز کردم پنجره ها رو بستم کلید هال رو هم جوری دستکاری کردم که با اولین زدن جرقه بزنه ، حتمن به من آفرین می گی برای اطمینان به صندلی راحتیت که خیلی دوسش داری برق وصل کردم ، گفتی اینجا هر ده سال یه بار برق می ره ، خوب من پیش بینی کردم اگه امشب دقیقا ده سال بعد آخرین خاموشی باشه ، پس عزیزم بالای در راهرو اتو را جوری گذاشتم که فقط کافیه دستگیره رو بچرخونی ،  می دونم گفتی بچه ها امشب خونه نمی یان ، برا اطمینان زنگ زدم مهد قرار شد خودم ببرمشون نه زحمت نیست می برمشون اون رستورانی که اولین بار باهم رفتیم ، یادته از تو نوشابه من یه سوسک در اومد ، زنده بود ، من به گارسون گفتم سوسکام مگه نوشابه می خورن اونم برگشت گفت فیلشم داریم بیارم ، تا صبح خندیدیم ، راستی مامانت می خواست امشب بیاد بهمون سر بزنه بهش گفتم یه خورده حال نداری ، عزیزم یاد نره کلید و گذاشتم زیر پا دری ، خودت گفتی جاشو عوض کنم ، خوب دیگه حرفی نمونده  ، فقط خونسرد باش باید یه مرگ طبیعی باشه ، لبخند بزن ، مثل همیشه گوشه لبتو با دندون بگیر خیلی بهت می یاد ، آخ داشت یادم می رفت دوستت دارم سلام برسون . صدای انفجار ...

عزیزم دیدی تو هم مثل اون یکی منو تنها گذاشتی آخه موقع بیرون اومدن چراغ چرا روشن کردی .

پ.ن. پست قبلی رو برا چند نفر نوشتم . برای شوخی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:3 توسط ..:: گمشده ::..

 برپا ، بفرمایید ، معلم به آرامی رفت پشت میز آهنیش نشست ، دفتر کلاسی را باز کرد و از بالای عینکش به لیست از بالا تا پایین یه نگاه انداخت  بعد سرشو بالا آورد کلاسو ورانداز کرد و گفت : خوب حمیدی کی غایبه ، حمیدی بلند شد و گفت خانوم فک کنم نگار نیومده ، معلم خودکارشو ازتو کیفش در آورد و علامتی توی دفتر گذاشت . بعد با بی میلی از جاش بلند شد و سط کلاس ایستاد با صدای نسبتا بلند گفت خوب داوطلب داریم ، مثل همیشه مهدی دستشو بالا گرفت ، با اون صورت گردو لبایی که به همه چیز و همه کس می خندیدن ، خانوم ما بیاییم نه پسرم ، کتایون تو بیا ، خانوم ما که داوطلب نشدیم ، بهتون گفته بودم فردا درس می پرسم ، کتایون دختر آقای مدیر بود همیشه یه تکه لباسش از زیر روپوش زده بود بیرون ، از پشت میز بلند شد مضطرب رفت پای تخته ، معلم از رو میز کتاب علوم برداشت و گفت خوب بگو ببینم کلونی چیه ؟ کتایون دستاشو تو هم کرد با من من گفت خوب اولین موجودی رو که تونستن شبیه سازی کنن یه قورباغه بود بعد دانشمندان گوسفندی به اسم دالی رو ... معلم حرفشو قطع کرد و از پشت عینک تو صورت کتایون زل زد و گفت عزیزم خود شبیه سازی رو توضیح بده ، کتایون سرشو انداخت پایین و با صدای ضعیف گفت خانوم من دیروز نتونستم درس بِ خونم ، آخه داشتم وبلاگمو آپ می کردم ، معلم انگاری که بهش فحش ناموسی داده باشن از کوره در رفت و بلند فریاد کشید تو به جای درس خوندن می ری تو انترنت ، بعد در حالی که قلمشو لای دفتر می چرخوند گفت برو بشین . بعد رو کرد به مانفرد و گفت : شما عزیزم بلدید مانفرد گیج و منگ به اطرفش نگاه کرد و گفت خانوم ما نتونستیم ... ، مانفرد عزیز کرده معلم بود ، باشه عزیزم می دونم بازم مادرتون.... باشه . مهدی همچنان دستش رو  بالا نگه داشته بود ، خانوم معلم برای اینکه همچین هم کم نیاره رو کرد به مهدی و گفت خوب تو بگوببینم ، چه طوری می شه سیستم های بسته حکومتی رو دچار چالش کرد ، مهدی آب دهانش رو قورت داد و گفت : با توسعه سیاسی ، علی رغم عدم مقبولیت این روش از سوی عامه مردم ،  می توان از ابزار تبلیغاتی برای برهم زدن توازن فهم سیاسی بین حاکمان  و مردم ، استفاده کرد ،  در واقع رسانه ها می توانند ذائقه مردم را از پنیر و کشک به فهم جامعه مدنی ، آزادی ، و غیره تغییر دهند . یعنی آگاهی مقدم بر ثروت همان دعوای همیشگی منتها ایندفعه کفه علم سنگین تر شده  معلم که در طول صحبت های مهدی قدم می زد با عجله پرسید یعنی تقدم توسعه سیاسی ، مهدی گفت : دقیقا وقتی مردم بفهمند چه حقوقی دارند و درست بتوانند مطالبات خود را از حاکمان درخواست کنند اونوقت دنیا گلستان می شود . معلم با لبخندی رو به کلاس و گفت بیست ، بعد رو کرد به دیونه ی تنها و گفت خوب از نظر روانشناسی دوست داشتن چه معنایی می دهد ؟ دیونه ی تنها همیشه غمگین ، تنها و منزوی بود وقتی حرف می زد آدم را نگران می کرد ، دفترشو روی میز جابجا کرد و با لحن آرام گفت :  می دونیم که میل های روانی هر فرد بر خواسته از کنش های اجتماعی و محیطی اوست ، در مراحل رشد بسته به کنشی که کودک از محیط دریافت می کند میزان احساساتش شکل می گیرد ، محبت یه پاسخ بیرونی به امیال درونی است ، که  آنها هم بر آمده از محیط است . معلم سرشو با دست خاراند و گفت یعنی ما انعکاسی از محیطیم ، دیوونه تنها گفت بله ، معلم با نیشخندی شیطنت آمیز گفت پس تو که تنهایی هیچ احساسی نباید داشته باشی ، دیوونه تنها مقداری فک کرد و گفت خانوم ، دیشب عشقمون ما رو ترک کرد ن نتونستیم .... . بغض نذاشت حرفشو ادامه بده . معلم زیر لب چیزی رو زمزمه کرد بعد رو کرد به من و گفت تو بلند شو و این برگه ها رو بین بچه ها بخش کن .




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 13:13 توسط ..:: گمشده ::..

ساعت نود و نه یه ساعت بی زمانه یه ساعتی که همه چیز وامیسته ، حتی عقربه های ساعت هم از کار می یفته ، تو ساعت نود و نه هیچی نمی گنده ، خراب نمی شه اگه یه وقت چیزی از دستت بیفته بین زمین و هوا معلق می مونه نه پایین می ره نه بالا (  بالا رو برا اونایی گفتم که چیزی تو ذهنشون می یفته ، چیزای تو ذهن پایین نمی رن اونا همین که می یفتن می رن بالا به کاسه سر می چسبن مس حباب ) ، آره دقیقا سر ساعت نود و نه اگه داری هوا رو از ریه هات بیرون می دی دیگه نمی تونی اونو تو بکشی ،  اونجا باید تکلیف خودتو مشخص کنی یا بدی بیرون یا بدی تو بعضی ها ترجیح می دن بدن بیرون ولی کار کارشناسی ثابت کرده باید بکشی تو ، ساعت نود و نه خودش می یاد کاری هم به ساعت دوازده ، نه ، هشت چه می دونم به ساعت های دیگه نداره ، یعنی ممکنه ساعت نود ونه من ده باشه ،یا شما ده و ده دقیقه ،   بی خبر می یاد می شینه رو گلوت یا رو سینت یا یه جاییت که من نمی دونم کجاست خودتم نمی دونی کجاست ،  بالاخره می یاد بعضی ها چشماشون باز می مونه بعضی دیگه چشماشون بسته ، کارشناسان نمی دونن کدومش خوبه ، ما صدیم نود و نه باید بیاد اگه صد باشی و نود ونه رو نداشته باشی صد نیستی . نود و نه مثل یک می مونه نود و نه  یکی بعد از آخریه یکم یکی بعد از اولیه پس مثل اون مهمه .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 11:47 توسط ..:: گمشده ::..

توی کتابخانه ملی با هم آشنا شدیم ، آشنایی خیلی ساده ، با یک تعارف تا در خروجی کتابخانه همراه شدیم ، توی راه آنقدر راحت و صمیمی صحبت می کرد که باورم شده بود مدتهاست که می شناسمش ، آدم عجیبی بود ، بقول خودش زندگیش هیچ رنگی نداشت حتی سیاه و  سفید ام نبود ، نمی دونم چه شکلی میشه  ، با همه فداکاری و نگرانی هاش برای مردم به نظر می رسید هیچ وقت کسی رو نداشته که شبا به خاطرش خوابش نبره  ، از همان روز اول که دیدمش با خودم گفتم این اون آدمیه که من می خوام خوش پوش ، خوش رو ، خوش خلق و هزارتا خوش دیگه . برا همین سعی کردم تا اونجایی که می تونم بهش نزدیک بشم ، توی چند ماه تونستم به خونش راه پیدا کنم ، یه آپارتمان  توی طبقه دهم یه برج تجاری اینم عجیب بود ! آپارتمان نسبتا بزرگی داشت سه خوابه با یه حال متوسط ، همیشه عادت داشت قهوه شور بخوره ، برام عجیب بود که چرا تنها زندگی می کنه وقتی ازش در مورد زندگی خصوصیش می پرسیدم به نیشخند ها و نگاهای طولانی اکتفا می کرد .  به من گفته بودن یه آدم باهوش و تا اندازه ای حرف گوش کن پیدا کنم ، هر دوی این صفات در او وجود داشت تنها چیزی که منو ناراحت می کرد وجود یه اتاق بسته بود که دائما از توش صدا می یامد  ، بعد از تایید سوابقش بهم دستور دادن رضایتشو برای همکاری جلب کنم ، فرادی اون روز باهم قرار گذاشتیم نهار توی رستوران بخوریم ، بعد از صرف نهار بهش تمام ماجرا رو گفتم ، اولش یه خورده جا خورد اما با توضیحات من قول داد که روش فکر کنه همان شب بهم تلفن کرد و گفت که حاضر است همکاری کنه به شرطی که کار توی اپارتمان او انجام بشه. کار از یک هفته بعد شروع شد ، روز ها من به آپارتمان او می رفتم و بعد از کمی گپ دوستانه مشغول کار می شدیم باید اعتراف کنم کارش حرف نداشت ، به راحتی می تونست کلمات رو از هم جدا کنه و اونا رو توی ظرف پر از آب بریزه کاری که ما در مدت چند سال قادر به انجامش نشده بودیم هنوزم نمی دونم چطور این کارو می کرد ، کلمات بعد از اینکه اندکی روی آب شناور می موندن به ته آب می رفتن و اونجا روی هم تلمبار می شدن ما اینکارو برای این می کردیم تا نیروی کلمات را در بیرون جمله ها به حداقل برسونیم ، کلمات بدون جمله ها اثر  خودشون رو از دست می دادن اما طوری نبود که کاملا بی اثر بشن مثل کلمه قتل اگه بیرون جمله مجال پیدا می کرد تند به قاتل تبدیل می شد و اونوقت هیچکی جلو دارش نبود این کار یه کار محرمانه بود ، هیچکی نباید ازش سر در می آورد ، قدرت کلمات اگه فاش می شد جون همه در خطر می افتاد ما یک گروه بین المللی بودیم این کار و هم با هزینه بنیاد تولستوی در جزیره کرت انجام می دادیم ، فعالیت مان محدود به نقطه خاصی از جهان نمی شد رئیس ما خانمی بود به اسم سیمین دانش هیچکی او رو ندیده بود می گفتن خود او یک کلمه است ، من از طریق کلمه " نگاه " با بنیاد در ارتباط بودم ، اصلا به نظر من همه چیز کلمه است ،  بهرحال آخرای شب من با ظرفی پر از کلمات آپارتمانش رو ترک می کردم . تا اینکه آن اتفاق لعنتی همه چیز رو خراب کرد ، هیچ و قت اون روز را یاد نمی ره طبق معمول هر روز به آپارتمانش رفتم ، اما هر چی در زدم کسی در و باز نکرد ، خیلی تعجب کردم اون  خیلی به قرارهاش اهمیت می داد ، چند ساعت منتظر شدم اما خبری نشد  ، با تلفنش تماس گرفتم کسی گوشی رو بر نداشت بالاخره تصمیم گرفتم از تجربیات زندان استفاده کنم ، با زحمت در رو باز کردم ، ناگهان با حجم منبسطی از سکوت روبرو شدم احساس سنگینی عجیبی می کردم ، همه چیز آپارتمان توی خودش فرو رفته بود ، صندلی ها وسط حال افتاده بود وضع خانه حسابی بهم ریخته بود ، ناگهان نگاهم به در همیشه بسته چسبید، در  مثل دهن مرده باز بود آرام به سمت در رفتم ، خشکم زد از لای در صورت بی رنگ او بهم زل زده بود، نگاهش ابهامی در دستانم گذاشت ، داغ شدم یخ کردم جلو رفتم حدسم درست بود اونو کشته بودن ، روی گلوش خطی مثل گردن بند نازک کشیده شده بود ،  اونطرف اتاق تکه های کلمه ای روی تخت پراکنده بود توی ذهنم سعی کردم تکه ها رو کنار هم بچسبانم ، وقتی همه تکه ها کنار هم قرار گرفتن با تعجب کلمه ی قتل رو نشون می دادن حدسم درست بود ( آخه وقتی با کلمات سر و کار داری همش باید حدس بزنی ) اون به کلمه قتل فرصت داده بود کاری که چندین بار وسوسه اش رو درونم احساس کرده بودم .




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 17:55 توسط ..:: گمشده ::..

من همیشه این مشکلو دارم ، وقتی یه کلمه کامل می شه کلمه بعدی عزا می گیره چه جوری خودشو با قبلی هماهنگ کنه ، قضیه مال یه حرف و دو حرف نیست مال هر سی و دو حرفه همشین عزا می گیرن ، هر کدوم خودشو با قبلی اندازه می کنه شونه به شونه ، اگر کوتاه باشه جاشو به اون دیگری می ده تا اون خودشو اندازه بگیره ،  اگه اندازه بود تازه نوبت رنگشون می شه ، بعد ام هزار تا کوفت و زهرمار دیگه ،  برا همین این مشکل منه که چطور یه چیزی بنویسم که همه با هم متناسب باشن ، یعنی همه چیز سر جای خودش باشه کلمات بعدی از قبلی  خوششون بیاد ، وقتی بعدی پشت به قبلی می کنه بر نگرده هی تند و تند زبونشو در بیاره که چی مثلا من پشتم به توه قبلی هم هی به بعدی سقلمه بزنه و صداشو دار آره ، مشکل منه ، همیشه بعضی از کلمه هام جیغ می زنن ، از اون جیغ هایی که حتی تو خوابم صداش می یاد ، بعضی وقتا تصمیم می گیرم یه کاری کنم همشون جیغ بزنن اما می ترسم سرسام بگیرمو کارم به دیونه خونه بکشه . مثلا  دیروز نوشته مدرسه ، هر کار کردم که بنویسم خونه نشد که نشد مدرسه می گفت یا من یا خونه ، خونه هم می گفت هر دو تا که نمی شه پس من ، حدود دوساعت باهم جرو بحث کردن اخر مجبور شدم ، از یه جای دیگه شروع کنم ، نه  خونه ، نه مدرسه ، دانشگاه .




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:54 توسط ..:: گمشده ::..

هی می نویسی و هی پاک می کنی ، نمی دونی از چی خوششون می یاد ، هی پیش خودت فرضشون می کنی اون یکی با مانتو تنگ و لبای برق برقی ( استغفرالله ) اون یکی با چادر بلند و رو گرفته  یا اون پسره با موهای ژل زده ی سیخ سیخی  یا  با عینک و کت و شلوار ، همه شون تو کلت می چرن ،  تو بهشون نگاه می کنی ، نمی شناسی شون ولی دوسشون داری ، اما نمی دونی چرا شاید برا اینکه همسنوسالین یا شاید هم تو تنهایی اونقد تنها که به آدمای توی عکس دل خوش می کنی چه برسه به آدمای تو سیم ها و پشت شیشه که ازشون فکر بیرون می یاد ، بعضی وقتا ناامید می شی احساس می کنی تو خیال خامی بسر می بری زمونه عوض شده همه خودشون را پشت یه نقاب قایم کردن دیدارهای مجازی به گم کردن دستی دستی آدما کمک می کنه ، هچکی نمی خواد خودش باشه همه می خوان اون دیگری ایده آل باشن یا دلشون برا اونی که نبودن و نداشتن تنگ شده خلاصه همه چیز عوضی عوض شده ، منظورم بد عوض شده ، آدما دیگه ساده نیستن مخصوصا از پشت اون صفحه رنگی و سیمای زیر خاک که اونا رو به هم وصل می کنه . معلوم نیست تو این آشفته بازار کی کیرو گول می زنه . بهرحال من هی باید بنویسم و هی پاک کنم ، من ماشینم ، یه دستگاه که ساختن برا لمس کیبورد ، من کاری غیر ازاین بلد نیستم ، من کارمو دارم تمرین می کنم تا یاد بگیرم ، ولی دلم برا اونایی که خودشون رو می نویسن می سوزه .  




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:35 توسط ..:: گمشده ::..

نیمه های شب ، کوچه پر از ستارهای  درخشان شده بود . باد از میان دشت بوی گلهای سفید و کوچک شب بو را توی فضا می پراکند .  هیاهوی عجیب و رویایی تو فضا چرخ می زد و گوش ها را می نواخت . فرشته ها با بال های سفید و شفافشان روی بام خانه ها را شلوغ کرده بودند ، تند و تند صورت های نورانیشان را به  اینطرف و آنطرف می چرخاندند ، چشم های درشت وسیاهشون روح انسان ها را در جسم شان تکان می داد .  من کودکی در دستان باد با پیراهن ابری روی پای مادرم به انتظار نشسته بودم . پدرم با طنابی زر باف از در وارد شد ، دستانش برق می زد و صورتش نورانی شده بود . سر طناب را به سویم گرفت و با لحنی آرام و رویایی گفت : پسرم ریسمان فرشته هایت را بگیر . گرفتم سبک ِ سبک در آسمان معلق شدم بالا رفتم بالا ، دو فرشته من را به سوی خدا می کشیدند و چند فرشته اطرافم در فضا می چرخیدند ،  آن زمان ها معصوم بودم و پاک ، خودم بودم خودم ، گریه هایم برای نداشته های خودم بود نه برای داشته های دیگران . دل پدرم روشن بود مثل ماه ، بوسه هایش روی گونه هایم طعم شکوفه های گیلاس می داد . پدرم رفت فرشته ها زورشان به من نرسید من سنگین شدم سنگین مثل یه کیسه شن یا کوهی از سنگ . پایین می رفتم ، پایین به سوی زمین به سوی دلبستگی ، تعلق ، من شدن ، فرشته ها گریه می کردند ، اشک هایشان دلم را می سوزاند اما تنم هوای زمین ، تعلق ، دلبستگی داشت ، دارد . هر روز فرشته هایم را روی بام می بینم برایم با چشمان اشک آلود دست تکان می دهند و من با لبخندی ، نه تلخندی به آنها سلام می کنم و می گذرم .




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:13 توسط ..:: گمشده ::..

خسته شدم از بس که به این و اون گفتم می بینیش ، اونجاس کنار در ، دیوار ، روی طاقچه ، وسط باغ ، تو گلدون بعضی وقتام تو جیبم،  یه وقتای خیلی خاص ترم تو گوشم . کاش اون روز لعنتی خورشیدش شب خواب می موند ، کاش دستم می شکست و روی اون برگ کاغذ نمی نوشتم ، کاش مثل هزارتا شخصیت دیگه ولش می کردم همینطور که تو ذهنم اومده راهش می گرفت و برمی گشت . اما همه اینها آرزوهای بر باد رفته است . همینکه دماغشو نوشتم مثل اینکه موشو آتیش بزنی سر کچل و بیریختشو از تو کاغذ کشید بیرون .  چنان غیر منتظره بود که نتونستم کاری بکنم ، همینکه به خودم اومدم حسابی جون گرفته بود هنوز گوشه پاشو از ورق بیرون نیاورده بود که بوی گندش همه اتاقمو پر کرد و بوی تعفن مردار . موجود بد ترکیب زشت یه هیولا کوچک با دندونای تیز و دراز که از گوشه لباش زده بود بیرون ، پوست صورتش مثل یه تکه پلاستیک همه صورتشو پشونده بود و نمایی محو از چشماشو و دماغش معلوم بود . تند و تند تو اتاقم می چرخید و این ورو اون ور می رفت ، احساس می کردم تکه گشتی گندیده تو اتقاقم راه می ره . از اون وقت یک لحظه تنهام نذاشته ، همجا باهام بود یه زگیل به تمام معنا . گاهی اوقات به سرم می زنه ترتیب یه قتل بدون قاتل و بدم می دونید از اون قتلهایی که هیچ و قت قاتلش پیدا نمی شه اما بعد می گم شاید نتونم از پس عذاب وجدانش فرار  کنم .  مامان می گه عزیزم  زیاد درس می خونی ، کمتر خودتو تو اون اتاق حبس کن ، بابا تهدید کرده کتابامو می ذاره . ولی من هر روز می بینمش هر روزم شفاف تر می شه ، یواشکی بگم یه خورده بهش عادت کردم . الان کنار کیبورد نشسته و انگشتشو می کنه تو گوشم دیگه به این جور کاراش عادت کردم . یکبار خواستم یه جفت براش درست کنم شاید دست شو بگیره و از اونجا بره ، اما هرچی فک کردم نشد که نشد ، آخه شخصیت ها یه بار به دنیا می یان و یه بار مهلت دارن و یه بارکی هم ازدنیا می رن . می دونید از همه بدتر اینه که گاهی وقتا سرشو می ماله تو صورتم از این کارش دیونه می شم اونم می دونه براهمین همیشه دیونم می کنه .




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 20:36 توسط ..:: گمشده ::..