پسرک دست هاشو ها کرد و گذاشت زیر بغلش ، لپ هاش خون افتاده بود ، منو که دید دوید جلو و گفت خانم می خوای فالت بگیرم ، پسش زدم و گفتم نه جونم ، انگار کسی به دلم چنگ زد ، لایه ای از اشک چشمم را پوشاند همه جا تارشد ، نور لامپ های سر در بازار کش آمد و بر ماتی اطراف افزود، گذشته مثل باد خودش را ریخت تو سرم ، خیلی با خودم کلنجار رفته بودم تا فراموش کنم که کی و چی بودم ، اما فایده نداشت ، خاطرات تلخ آن دوران با دیدن پسرک از قبر بیرون آمد و سیخ سیخ جلوی چشام راه می رفت ، صداش کردم فکر نمی کرد که صداش کنم ، با تردید برگشت و امد پیشم ، صورتش حسابی یخ کرده بود ، صدای بهم خوردن دندان های ریزش را می شنیدم ، زیپ باز کاپشنش مثل گرگ سرما را می بلعید و فرو می داد ، پرسیدم اسمت چیه ؟ ، بدون معطلی گفت ناصر خانم ، گفتم ناصر چی ؟ گفت : ناصر گله داری ، خانم می ذاری فال بگیرم به جون عزیزمون بلدیم . خودمو توی چشماش می دیدم زیر باران یه بچه نه ساله بی پناه ، از گرسنگی گوشه پیاده رو ولو شده بود ، داشت از دل درد به خودش می پیچید ، عابرها به کنارش که می رسیدن یقه بارونی هاشون را بالا تر می دادن و تند می کردن ، دست شو گرفتم گفتم ناصر چند سالته ؟ دستش مثل یه گوله برف سرد بود ، سرماش دوید تو تنم ، بی اختیار یاد جسد مادرم وسط هال افتادم که مثل چوب خشک و سرد بود ، دستشو کشید و گفت نه سال نمی خوای فال بگیرم چرا اذیت می کنی ، وقتی می گفت چرا اذیت می کنی صورتش مثل فرشته ها شد ، دستمو بردم جلو گفتم بگیر ، آب دهنشو قورت داد و گفت : خانم شما آینده درخشانی دارید همش براتون خوب می یاد اما باید مراقب باشید یه غریبه سر راهتون هست که خیلی بدجنسه ...درست همین حرفا را می زدم ، نباید بذارید بهتون نزدیک بشه ، شما خیلی ساده اید انقد بهتون ظلم کردن ولی خدا می خواد به واسطه شما چشم همه را کور کنه... انگشت های کوچکش را با مهارت توی خطهای کف دستم می کشید و می گفت خانم گمشده ای دارین همین روزاست که چشمتون روشن بشه ...این را درست فهمید گمشده دارم اما نمی یاد...گفتم دیگه بسه ناصر چقد بدم ، تند گفت خانم نمی خواین بختتون را باز کنم؟ گفتم نه همین فال چند؟ گفت چون شمایید دویست تومان ، یک هزاری گذاشتم کف دستش و گوشه خیابان تنها ولش کردم ، شب سردی بود ، اون شبم سرد بود فقط باران هم می بارید ...
برای سحری نا نداشتم بلند شم ، مامان مامان گمشده بلند شو الان اذان می گنا ، داشتم خواب می دیدم مامانم یهو پرید وسط خوابم بی خیالش شدم اما دست بردار نبود ، سرم سنگین بود ، شب تا دیر وقت توی سیمهای مسی بودم ، خدا یا کی می شه ما فیبر نوری سیر کنیم ، فضای آشپز خونه با نوری لامپ صد واتی یه خورده لایت شده خیلی این نور را دوست دارم ، بوی کتلت می پیچید توی خوابم ، هنوز بیدار نشدم ، کتلت ها با هام حرف می زنن ، یکی شون بهم گفت اگه می تونی منو بگیر هر چی دستمو جلو می برم اون دور تر می ره ... چته بچه جون مگه مجبوری تا دیر وقت ... این بابام بود ، کتلت ها یه خورده زیادی رسیده بودن ، برا همین به سیاهی می زندن کتلت تو خواب روشن تر بود ، از رویای کتلتی ام خندم گرفت ، چای ، حتما بعد از غذا باید چای بخوریم ، نمی دونم رسمه ، قانونه چیه همیشه هست کنار دست آدم مامان تا می یای بلند شی می گه چایت یخ کرد ، استکان رو بلند می کنم می رم توی اتاق ، تا اذان نیم ساعت وقت دارم می رسم آره ، این خودم بودم ، دکمه پاور ، نوار سفید پایین پر می شه و نور ال سی دی می پاشه تو صورتم حال می یام انگار نه انگار که خوابم می یاد ، اول وبلاگ ، ببینم کی چی گفته ، دو تا نظر جدید دارم ، حالم بد می شه دو تا علامت و یه نوشته که من آپم ، بابا یه خورده توضیح احساس در مورد نوشته ، کلیک واقعا صداش بعضی وقتا لای لایه های مخ گیر می کنه ، دوباره خوابم می بره تو خواب دارم انترنت می رم ، رفتم نشستم روی صفحه اول یاهو یه پلاکارد گرفتم دستم نوشتم من آپم ، مامان نمازت قضا می شه ها ، آب سرد همچین که می خوره تو صورتم ، خواب پرت می شه یه جای دور ، الله اکبر ، دارم نماز می خونم ، سمع الله لمن حمده ، اشهد ان لا اله الا الله ، خوب تموم شد دعا ، خدایا .... خصوصیه ، دوباره دکمه پاور ....
خم کوچه را که پیچیید تو دودستی محکم زد تو سرش ، نفسش تو سینش گیر کرده بود ، نمی تونست حرف بزنه بهش گفتم کامران چی شده ، چشمهای سرخ و ور آمده اش را گرفت طرفم و گفت بدبخت شدیم من را دید ، با تعجب رفتم روبروش و دستم را گذاشتم روی شانه ش و گفتم کی کی تو را دید ؟ ، یهو پقی زد زیر گریه ....
از بس دویده بودم نفسم بالا نمی آمد ، حال خودمو نمی فهمیدم ، فقط می دونستم که باید از کوچه پسکوچه برم ، خم کوچه مهشید را که رد کردم کامران تو سینم در آمد تا دیدمش محکم زدم تو سرم ، نمی تونستم حرف بزنم گریه امانم را بریده بود ، بریده بریده گفتم دیدمش....
توی کوچه داشتم بستنی می فروختم ، بچه ها توی آفتاب کله جوش دورم کرده بودن دست بود که تا زیر گلوم می یامد بالا بوی پول های مچاله شده توی مشت هاشان توی دماغم می پیچید و حالم را بهم می زد ، حالی شان نمی شد بستنیم تمام شده ، یکهو در خانه عشرت خانم باز شد و گوشه چادرش از لای در زد بیرون ، انگار چیزی گلوم را چنگ زد داشتم خفه می شدم ، چرخ و با تمام قدرت به جلو هل دادم اما انگار به زمین چسبیده بود ، از ترس ولش کردم و خودم پا گذاشتم به فرار ....
کامران می گفت توی پنجدری خونشون یه کله آویزون کرده ، خودش که ندیده بود از رضا سیاه شنیده بود ، اما می گفت خودش با دوتا چشاش دیده دو تا بچه را برده تو خانه و دیگه هم ندیده آنها بی یان بیرون ، رضا سیاه می گفت چشمش به هر بچه ای که بیفته تا نگیردش ول کن نیست ، از دست پدر و مادر بچه هام کاری بر نمی یاد ، تا حالا خیلی آژانها می خواستن ردشو بزنن اما نتونستن خیلی زرنگه چنان بچه ها را قورت می ده که اثری از شان تو هفت آسمان خدا هم بجا نمی مونه....
توی برفا گیر کرده بودم ، از آسمان دو دستی برف می بارید ، همه چیز را زیر خودش می کشید و اثرش را محو می کرد ، هی به خودم لعنت می فرستادم که چرا این وقت شب امدم بیرون ، داشتم سگ لرز می زدم که یهو دیدمش ، داغ شدم ، نفسم بند آمد و به حال غش روی زمین دست و پا می زدم دیگه نفهمیدم چی شد ، وقتی چشم باز کردم دیدم ، مامانم داره بهش می گه نمی دونم اگه شما نبودید چه بلایی سر این ذلیل مرده می یامد....
فلسفه می گفت ، فلسفه را فهمیده بود آخر کلاس که بچه ها دورش جمع می شدن ، سیگار کنت بود که دود می شد و می رفت هوا ، اول گوش می داد بعد با لحن خاصی می رفت سراغ سوال که از دهن بچه ها بیرون پریده بود ، چند بار سوال را طرح می کرد هر بار جور دیگر اما همه می فهمیدیم که یک سوال است از اینکار لذت می برد ، شایدم وقت فکر کردن به خودش می داد ، خنده ازروی صورتش نمی افتاد ، می گفت اهل فکر باشید همینجوری کله تان را تکان ندهید ، یک ربع از کلاس گذشته بود همه منتظر بودند تنها کلاسی بود که همه منتظر بودند ، آنروز نیامد ، هفته بعد گفتند استاد فلسفه تان عوض شده ، دلم گرفت دلمان گرفت ، اعتراض کردیم هی چرا گذاشتیم اول نمی یاد ، اما سر در نیاوردیم ، کلاس را تعطیل کردیم ، به جایی نرسید ، صداش تو گوشمان بود تا نفهمیدید ول نکنید ، در مقابل حقیقت جدی باشید چون جدی است ، تهدید کردند بچه ها بدشان آمد ، عهد بستیم می مانیم ، ما سحر شده بودیم کلامش ما را به جایی برده بود ، نمی دانستیم کجا ، همه با بقیه فرق داشتیم ، می خندید ارسطو می گفت می خندید افلاطون می گفت می خندید کانت می گفت می خندید فارابی می گفت ، خنده با فلسفه جور در می یاد حقیقت تلخ با شربت گوارایی باید نوش شود ، مادرم می گفت چقدر تازگی ها عوض شدی دیگه داری کم کم بزرگ می شی مادرم درست فهمیده بود تازگی ها کم کم می فهمیدم ، استاد جدید جزوه داشت ، می خواند گیر می کرد ، می ترسید ، به بچه ها می گفت فعلا این را بفهمید ، سوال بعد ، جمله اش یعنی نفهمید ، اعتراض کردیم ، گفتند استاد خوبی است، باور نکردیم ، هوای حقیقت کرده بودیم دلمان برای جوابهایی که سوالهایمان را می فهمید تنگ شده بود ، فلسفه را ول کردم ، به نقاشی پناه آوردم ، تابلوهایم را نمی فهمند آدمهایی که سیخ سیخ به تابلوها نگاه می کردن و تند وتند نمی فهمیم از دهنشون می ریخت بیرون ، تابلوها طرح های ناپخته از حقیقت بودند ، خودم هم نمی فهمیدم ....
هوای کوچه دم کرده و گرم بود ، جوانکی با قد خمیده ، پیراهن پاره لنگان لنگان از سر کوچه خودش را می کشید به سمت در آبی رنگ ته کوچه ، از لای در چهره خسته و رنجورش را ور انداز کردم ، چشمانش مثل دو تا گلوله قرمز در کاسه سرش دو دو می زد ، دستاهایش بی اختیار در هوا این طرف و آن طرف می رفت ، اینقدر بدبختی که یکجا در صورت مردی ریخته باشد ندیده بودم ، نزدیک در آبی زانویش شکست ، روی زمین نشست پشتش را به دیوار داد و با زحمت دستهایش را توی شکمش جمع کرد ، سینه اش از زیر پیراهن خیس بالا و پایین می رفت ، سرش را از روی سینه بالا آورد و به کله شیری که وسط در به سویش دهن باز کرده بود خیره شد ، اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد . خیالش را می شد در هوای دم کرده کوچه که بالای سرش می چرخید ، دید . چهره ی محو و پیدای دخترکی جوان که سالها پیش از لای در به صورت مرد جوان خندیده بود ، سالها می شد که خانه در آبی متروکه بود ولی خاطره کوچه یاد دختری شاداب و پرشور را فراموش نکرده بود حدود سالهای پنجاه و هفت بود ، دانشگاه درس را زمین گذاشته بود و صدا و فریاد بیرون می ریخت ، روزیتا ژاکماندی ، دختر شلوغ دانشکده زبان خارجی ، محفل گرم بچه های دانشکده زبان کانون مبارزه دانشجویی بود ، روزیتا چند بار دستگیر شده بود اما هر بار به پافشاری بچه های دانشگاه آزاد شد ، چهره معمولی با نگاه هایی که همواره روی در و دیوار کش می آمد ، روزیتا نمونه اراده بود ، وقتی می خندید خنده بر دل بچه ها می نشست ، چند ترم بیشتر از درسش نمانده بود ، ژوپن گوش می کرد دریاچه قوهای آبی ، همیشه می گفت ، بچه های چپ با آروق های مارکس و انگلس بهش که می رسیدند با لحن مسخره می گفتند رو زی تا نماز دیر نشه ، مسیحی بود یک مسیحی با ایمان ، کشیش محله شان را به عذاب آورده بود ، هر روز اعتراف می کرد ، غروب یازدهم فروردین ، تنها غروبی بود که چنبره مرگ را توی گلوم حس کردم ، داشتم توی سلف چای می خوردم ، شلوغ شد ، مثل رعد یا توفان پیچیدند توی دانشکده همه جا را گشتند ، بهم ریختند و رفتند ، دم اتاق استاد توران ، بچه ها کپه شده بودند روی هم کوچه باز کردم ، خشک شدم ، روزیتا بالشتک سوراخ مبل را روی سرش گذاشته بود تا برای همیشه خواب های طلایی ببیند .
یه چیزی می خوام بگم می خواهید باور کنید می خواهید باور نکنید ، این کسی که اینجا می نویسه با اسم گمشده ، یه وقت اون پسره گوشه که تو طاقچه چمباتمه زده رو فک نکنید اونه ، صد رحمت به اون پسره خیلی آقاست کار به کار هیچکی نداره ، بیچاره شکست عشقی خورده حالا حالاها هم خوب نمی شه باس تو خماری طی کنه و هزار بار خاطراتشو ببره وبیاره تا زوارشون در بره و از رنگ و رو بیفتن، اون وقته که فیلش هوای هندستون نمی کنه . پسره خوبیه خیلی سرش تو این دنیا نیست خداییش کاری هم به کار ما نداره ، اما این یارو از اون جونورایی که لنگش فقط خودشه ، من که اینهمه آدم چروندم ،این ریختی شو ندیدم ، سنگدل ، بی رحم ، احساساتی، پاچه ورمالیده ( این همه چیزو می رسونه ) ... کافیه از یکی خوشش بیاد اونقد بهش گیر می ده تا پدر صاب بچه رو در بیاره ، باورتون نمی شه از دیروز تا حالا منو هزار بار کشته و زنده کرده ، خدا پدر این بک اسپس رو بیامرزه که ما رو هی می بره و بر می گردونه ، الان که دارم براتون اینا رو می گم حسابی درب و داغونم ، بخیالش راحتم گذاشته تا یه خورده جون بگیرم ، نمی دونین چه بلاهایی که بسرم نیاورده ، براتون می گم بذارید یه قلوپ چایی بخورم....آره داشتم می گفتم ، گاه منو می زاره سر راه یه دختر ساده دل که به خاطر من به همه خواستگاراش جواب رد داده ( تو این بی شوئری ) تا یه نیمچه لاوی باهم بترکونیم و بشیم تنها ستاره ای که این بابا تو آسمون شب تارش بهش دل خوش می کنه که چی بشه ؟ مثلا داستانش مخاطب و میخ و وق زده تا آخره قصه بکشونه ، عاشقم می کنه ، منم به خاطر تعهد کاری عاشقش می شم قرار ازدواج می ذاریم ، می ریم خرید حلقه براش می خرم ، بعد روز عروسی یهو منو تو رودخانه غرق می کنه ، حالا من که مردم ولی شما می دونید چی به سر دختره می یاد ، یا چهار پنج تا بچه قد و نیم قد می ذاره تو دامنم و می شم بابای زن مرده ، اونم با چندر غاز حقوق اداره پست باید رخت بشورم ، غذابپذم ، رفت و روب بکنم ، بچه عوض بکنم ، شبم با هزارتا بدبختی مشقای عقب مونده و انشاهای مزخرفشون رو بنویسم ، یا ما رو می کنه جوانمرد و می ندازه وسط یه سری مال مردم خور از همه جا بی خبر ، هی باید بریم زیر چال مش قمبر و قمه بخوریم و زور بشنوفیم ، آخرشم دل و روده بدست بریم بیمارستان و همون جام ریق رحمتو سر بکشیم آخه کی دیگه تو این زمونه این کارا می کنه اینا مال دهه چهل پنجاهه ، بابا زمونه پیش رفت کرده ، یا......
حتما می گید چرا اینا رو به شما می گم خوب معلومه اینا رو می گم تا بهش بگید بابا دست ازسر کچل ما ور داره بذاره زندگیمونو بکنیم ، ما رو بندازه ، وسط یه ماجرای رومانتیک عاقبت بخیر ، دیروز بدترین تجربه رو داشتم همه چیزه ازم گرفت زنم ، بچه هام ، گربه م ، ماشینم ، پوستمو کند اگه زنده زنده منو می سوزوند اینقد زجر نمی کشیدم....اصلا بذارید افشا کنم خانم تیموتی یادتون می یاد ؟ براتون تو پست "دردسر نوشته ها" ازش نوشته ، آره همون که به خاطرش رفت زندان ، بدبختو از بس اذیتش کرد سر به بیابون گذاشت رفت اونوقت دیدید تو دادگاه همه تقصیرا رو می خواست بندازه گردن اون من اون موقع هنوز بهش اعتماد داشتم برا همین شهادت ندادم اما هیئت منصفه به ننه من غریبمش توجه نکرد و محکوم شد، راستی اسمم گارسیاست ، از کاری که می خواستم بکنم خیلی خجالت می کشم به خانم تیموتی هم گفتم ، گفتم اون موقع چاره ای نداشتم اما دیگه به اینجام رسیده ( بادست زیر چونشو نشون دادو گفت ) مثل اینکه بیدارشد ، بذارید ....نه خوابه ،ذلیل مرده چه با خیال راحت می خوابه ، داشتم می گفتم می خوام اگه حرفهای شما اثر نداشت بکشمش نقشه اس را کشیدم ، خیلی تمیز و درست ، تو رو جون هرکی که دوست دارین نذارید نذارید خون کنم ، بهش بگین ، بهش بگین دارم نابود می شم ، بگید این کارا چیه با من می کنه ، ورداشته پای منو از مچ قطع کرده گذاشته تو قوطی حلبی ، نمی دونید با چه مکافاتی قدم ور می درم ، بچه ها بهش بگید این کارو با من نکنه ...
چی ؟ فک می کنید الان اون اینا رو بهم می گه ، نه بی خودی گمون بد نبرید گناه داره ، اون این وقتا کپه مرگشو می ذاره تا بلندشه یه دو سه ساعتی وقت داریم ، از وقتی منو نوشت با هزارتا امید و آرزو گفتم اینهمه سختی می کشم بلاخره یه روز یه شخصیت معروف می شم ، مثل ماریوس تو بینوایان ،یا گودو اما نخیر این آدم نه اهل شاهکاره نه من دیگه طاقتشو دارم ، راستی یه خورده پول دارین می خوام یه بستنی بخرم دلم لک زده برا خنکیش اگه داشتید بگید بیام بگیرم ، اینم بگم دیگه برم پی کارم این یارو یه خورده مکش مرگه منه ، اگه زبون بریزید حتمن روتون زمین نمی ندازه ....
گم شدم در آنجایی که تو خیالت پیدا شد....
صدای کف زدن پی در پی تمام سالن را فرا گرفت ، برای مدتی صدای کف زدن قطع نمی شد....
پرستو مادرش را توی آب خفه کرد....
و تو با لالایی هایت مرا می خواباندی تا کابوس های شبانه ام تکرار شود.
کف زدن های...
پرستو از شوهرش جدا شد.....
در سکوت تو را صدا کردم انعکاس صدایم هزاران شد و تو را به من باز گرداند با طوفانی به قدرت هزاران .
کف زدن حضار برای لحظه ای نظم جلسه را به شدت مختل کرد ....
پرستو بچه اش را در ماشین لباششویی شست ...
تو انتهایی هستی که من از تو عبور کردم و بعد از تو سیاهی بود و سیاهی هست.
حضار روی پایشان بلند شده و یک بند دست می زدند ...
پرستو اقدام به خودکشی کرد....
دوری است بی پایان ، که از من شروع می شود و در من تمام می شود.
حضار کف می زدند و عده ای با سوت همراهی می کردند....
پرستو دختر همسایه را با چاقو تکه تکه کرد....
من بوی خون می دهم در شش سالگی روح و تعبیر می شوم در رفت و آمد های افسانه ی همسایه .
کف زدن هنوز ادامه دارد فوق العاده است بی نظیره تا کنون اینقدر استقبال از یک شاعر نشده بود ...
پرستو فردا بجرم قتل عمد رامین همسر سابقش اعدام می شود.....
به جرمی که قبلن ترها مرا دوست داشتی و برق چشمانت که رهایم نکرده بودند تو را به دام گناه م انداخت .
حضار با شادی تمام تشویق می کردند...
آخرین دقایق عمر ، پرستو کاغذی را به مجریه برنامه هایش داد....
پای بر لبه ای گذاشتم که هر آن می دانستم سقوط انتظارم را می کشد ، صدای کف هایتان گرپِ افتادنم را می بلعد .
کف حضار
سلام ، من یه پسرم از اونایی که خیلی شیطونه ، از دیوار راست می ره بالا از اونایی که حتما تو عمرتون یه بار آرزو کردین که باهاش دوست بشین ، مامان می گه گوش کنید : ذلیل بمیری بازم زدی چشم بچه مردمو ناکار کردی بذا بابات بیاد تکلیفمو با هات روشن می کنم ، خوب مادره ، دلش می سوزه دوست داره بچش به یه جایی برسه ، برام هزارتا آرزو داره ، تو خیالش هزار بار رفته خواستگاری دختر خالم که به تف ولعنت خدا هم نمی ارزه ، دختره یه تختش کمه همش توی کتاب خودشو غرق می کنه ، خالم می گه این دختر به کی رفته خدا می دونه ، من که می گم دیونست . اما همه دخترا که بد نیستن مثل همونی که باباش سر بازارچه لباس فروشی داره ، مامانش معلم ابتدایی خواهرم بوده آره پرستو رو می گم ، از شما چه پنهون چند باری هم برا خونشون نون گرفتم ، مادرش به مادرم گفته بود این آقا پسر شما چقد آقاست . کلی جلو آینه با خودم تمرین کردم تا اگه یه وقت مادرش ازم تعریف کرد بهش بگم " قربان شما شما لطف دارین چه قابلی داره " پدر و مادر عشق بسوزه . امروز رفتم تو چهارده سالگی همه خوشالن ، قرار خودم برا خودم جشن تولد بگیرم ، هدیه جشن تولدو از پیش خریدم یعنی خواهرم خریده منم ورش داشتم ، ان نود و پنج ، دو تا شمع هم خریدم ، یک و چهار ، به مامان گفتم فراد امتحان دارم تا مدتی مزاحمم نشن ، می خوام شمعا رو روی تختم روشن کنم شمام بیایین کیف می کنین . تو مدرسه روزی دو سه بار از کلاس اخراج می شم ، آقای حمیدی معلم فارسی می گه تو شخصیت ناهنجار داری ، از کلمه ناهنجار خوشم می یاد بابام می گه اون یه فحشه ، ولی من از چیزی که خوشم بیاد نظر دیگران برام مهم نیس . بزرگترین آرزوم اینه بدون چتر از بالای برج آزادی بپرم پایین ، مثل اسپایدر من ، از شما چه پنهون یه بار خودمو از لوستر هال دار زدم ، دستم شکست ، بعد از اون به زور بردنم پیش یه روانشناس ، آقا دکتره خیلی با مزه بود کلش مثل کف دست مو نداشت آدم هوس می کرد محکم بزنه وسط کلش حیف دستم بسته بود ، به پدرم گفت پسر شما گرفتار شیدایی نوجوانی است ، اما تشخیص من بیش فعالی ( هایپرکیدنیز ) است ، دکترا فقط بلدن کارو سخت تر کنن ، باورتون نمی شه من اسم کسایی که باید حسابشون رو برسم تو یه دفترچه می نویسم ، امروز نوبت داداش بزرگمه ، قراره کمدشو آتیش بزنم ، اخه دو هفته پیش جلو پرستو گوشمو کشید ، شما بگید منم شخصیت دارم . مگن یه نفر تو آمریکا بوده بچه گی هاش درست عینهو منه ، اسمش بذارین ....آهان آلکاپون ، عکسشو تو انترنت دیدم خوشم می یاد ، خدایا یعنی میشه من آلکاپن بشم ، خوب دیگه بسه الان باید برم صبونه بخورم ، ناشتایی فکرم کار نمی کنه خدافظ تا بعد......
جلسه دادگاه با کوبیدن چکس روی میز آغاز شد ، قاضی مردی میان سال با کلاه گیس طلایی و چشمای درشت رو کرد به پییر و گفت : آقای پییرشما متهم به توطئه علیه مادمازل تیموتی هستید اتهام خود را قبول دارید ، آقای پییر با انگشت های نازک و دوکی شکل در حالی که یقه پیراهنشو را درست می کرد گفت : آقای قاضی و اعضای محترم هیئت منصفه من اتهام را قبول دارم ، صدای همه همه در فضای دادگاه پیچید و نظم آنرا بهم زد ، قاضی باچکش چند بار روی میز کوبید و با سر به پییر اشاره کرد که ادامه دهد ، پییر اندکی صدای خود را صاف کرد و گفت : حرفه من نویسندگی است من با چند تکه کاغذ و قلم و البته ناشر خوب روزگار می گذرانم ، تنها زندگی می کنم تنهایی اجازه می دهد افکارم را متمرکز کنم ، راستش را بخواهید کلمات در خلوت و سکوت اند که به آدم الهام می شوند . درست یادم است دوازدهم ژوئیه ساعت ده شب همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم به شروع یک داستان جدید از آنهایی که می خواهی شاهکار شوند فکر می کردم خسته شده بودم و ناامید چون احساس می کردم ذهنم خشک شده اما ناگهان شراره های آتش الهام درون ذهنم شعله کشیدند ، آتشی برفروخته و فروزان درون ذهنم برپا شد و من پر از التهاب شدم حس عجیبی است آدم را یکپارچه شور می کند قبلا هم اینگونه شده بودم زمانی که "رویای گمشده " را می نوشتم ، چنان سریع اتفاق می افتد که قدرت هر کاری را از دست آدم می گیرد ، فقط فرصت داری قلم را روی کاغذ به فرمان کلماتی که با سرعت پشت سر هم به ذهنت هجوم می آوردند حرکت دهی ، آقایان الهام برای یک نویسنده یا شاعر کلید گنجی گرانبهاست ... دادستان از ردیف اول مثل فنری که از جایش در برود بلند شد و با لحنی شبیه فریاد گفت اعتراض دارم عالیجناب متهم حاشیه می رود ، قاضی سرش را به طرف جایگاه متهم برگرداند و بالحن آرامی گفت آقای پییرلطفا برید سر اصل مطلب ، پییر رو به هیئت منصفه گفت آقایان ارتباط دارد خواهش میکنم کمی صبر کنید ، آن شب نزدیکی های صبح طرح داستانم آماده شد حسابی خسته شده بودم برای همین به قدری خواب نیاز داشتم تا نیروی از دست رفته ام را بدست آورم ، چراغ را خاموش کردم هنوز کاملا خوابم نبرده بود که کسی من را به اسم کوچک صدا زد ، ابتدا فکر کردم خواب می بینم اما پشت سر هم اسم کوچکم توی سکوت سنگین اتاق توی گوش هایم طنین می انداخت ، چراغ را روشن کردم جهت صدا از طرف میز بود ، خیلی ترسیده بودم به جز من تا فاصله ده مایلی هیچ کس در آنجا زندگی نمی کرد ، احساس کردم مشاعرم را از دست داده ام ، مثل پائو نویسنده مکزیکی ....اینبار دادستان با لحن مسخره ای خطاب به حضار گفت : شما مطمئنید یکی از داستانهایتان را تعریف نمی کنید ؟ همه بجز پییر باصدای بلند به خنده افتادند ، قاضی با لبخند کمرنگی چند بار چکش را روی میز کوبید ، سپس رو کرد به پییر و گفت : ادامه بدید آقا ، پییر که کمی اعتماد به نفس خود را از دست داده بود و با صدای لرزان گفت : شاید مسخره باشد اما من صدا را از لای کاغذهایم می شنیدم ، جلو رفتم با دست کاغذ ها را روی میز پخش کردم با خودم گفتم شاید تارهای صوتی کسی آنجا افتاده باشد اما هیچی نبود ، ناگهان یاد کارو افتادم همان نویسنده معروف ، در خاطراتش خوانده بودم او با یکی از شخصیت های داستانش به شکار می رفت ، به محض ورود این فکر به ذهنم یاد طرح داستانم افتادم ، وای خدای بزرگ مادوازل تیموتی ، البته هنوز برایش اسمی انتخاب نکرده بودم اما او از سر شب وجود داشت ، قهرمان داستان ، به سرعت شخصیت تیموتی را نوشتم ، و اولین و آخرین اشتباهم را مرتکب شدم ، من نویسنده ام کاری از دست من بر نمی آید، کلمات تنها محصولی است که تولید می کنم آنها را نه می شود خورد نه چیزی با آنها ساخت آنها را فقط و فقط می شود خواند ، اشتباه من این بود که او را جدای از داستان نوشتم ، اعتراف می کنم دوستش داشتم همانی بود که من در رویاهایم سالها دنبالش می گشتم ، آقایان من قاتل نیستم ، همه شخصت هایم را دوست دارم حتی خبیث ترینشان را ، از آن به بعد دردسر شروع شد تیموتی شخصیتی بود خود سر و یک دنده هر کجا که دلش می خواست می رفت و هر کار که صلاح می دید انجام می داد به حرف من هم اصلا گوش نمی داد ، چندین بار داستانم را عوض کردم اما فایده ای نداشت هربار تیموتی با زرنگی طرح داستان را خراب می کرد ، مثل کابوس شده بود ، مشکلی که خودم درست کرده بودم آقایان دقیقا یک هفته نخوابیدم ، کلافم کرده بود یعنی همه شخصیت های داستان کلافه شده بودند همه لنگ او بودند می خواستند هرچه زودتر کار تمام شود ، یادمه در یکی از صحنه ها جسدی روی کف خیابان پهن شده بود آنقدر داستان کشدار شده بود که بوی تعفنش همه را آزار می داد ، مجبور شدم... نگاه پییر روی دخترک آبی پوش ردیف چهارم خیره ماند ، و لب هایش از حرکت ایستاد ....همه گیج شده بودند ، سکوت پرسش گرانه توی مثل خفاش توی فضا چرخ می خورد و از گوش های حاضرین آویزان می شد و باز بلند می شد در چشمانشان می نشیت .....دادستان با تردید دست خود را برای نشان دادن اعتراض بلند کرد ، اما هیچ کس توجه ای به او نکرد ، قاضی با صدای آرام و دوستانه رو به آقای پییر گفت : شما حاتان خوب است؟ پییرکه انگار از خواب سنگینی بیدار شده باشد ، با لکنت گفت البته البته بعد ادامه داد من تصمیم گرفتم او را بکشم باور کنید چاره ای نداشتم ، تمام مقدمات کار را فراهم کردیم، قرار بود در اتاق خوابش آرام و بی درد توسط گارسیا کشته شود البته جوری وانمود می کردیم که خودکشی به نظر برسد ، اما درست لحظه ای که باید تیموتی خواب باشد ، بیدار بود ، از دست گارسیا گریخت و هیچ اثری از خودش بجا نگذاشت ، بعد از آن اتفاق دچار هذیان گویی شدم فشار سختی بهم وارد شد روزها به کندی می گذشت ساعت روی ثانیه ها خوابش برده بود من با غم جانکاه سپری می شدم . یک روز صبح مشغول جمع و جور کردن داستانم بودم که پستچی برگه دادگاه را آورد وقتی آنرا خوندم به شدت خندیدم و بعد تا ساعت ها گریه کردم ، آقایان من قبول دارم می خواستم بکشمش ،خودم بوجود آورده بودم ، پس هرکاری که دلم می خواست می تونستم باهاش بکنم ، مثل مادری که بچه اش را نمی خواهد .....
پ.ن: پییر محکوم شد تمام عمرش را در زندان بسر برد به گفته منابع آگاه او هنوز هم اعتقاد دارد بی گناه است .