همایون نمی دونست که باید بگه یا نه ، ولی بلاخره دل زد به دریا و گفت : پروانه می دونی راجع بهت چی فکر می کنم ؟
پروانه که زبونش را توی شهد فرو کرده بود بدون اینکه سرش را بر گرداند گفت : خوب چی فکر می کنی ؟
همایون استکان چای با دو انگشت گرفت و به لبش نزدیک کرد و گفت : من تا حالا فکر می کردم تو یه موجود خیالی هستی ، مثل تو فیکشن ها که برای بچه ها می نویسن و اونا را می برن به جاهایی که دوست دارند ، مثل قصر های طلایی یا دنیای اسباب بازی ها اما دیروز که داشتی با ته قابلمه ور می رفتی خندم گرفت که همچین فکری می کردم ، ببین پروانه بمن می گی تو کی هستی ؟
پروانه صورتشو توی گل فرو کرد ، نفس عمیق کشید بعد رو کرد به همایون و گفت : تو امروز چت شده ، اون از صبح که تمام قهو ها را ریختی روی رو فرشی اینم از الان که فکر می کنی با خیال و رویای من داشتی زندگی می کردی ، بعد کف دستاشو بهم چسبباند و مثل بال زدن پروانه ها تو هوا تکان داد و گفت : تو الان چی دیدی ؟ خیال کردی یه پروانه تو هوا پرواز کرد ! بگو ببینم واقعیت چیه ؟ دستای من یا بال زدن پروانه ؟
همایون چشماشون بست و خودشو توی مبل راحتی ولو کرد و گفت : واقعیت اونی که من می بینم ، بهتره بگم اونی که من تصور می کنم ، اون واقعیت داره ، نه چیز دیگه بعد در حالی که خودشو از روی مبل بالا می کشید گفت : تو نظر دیگه ای داری ؟
پروانه از جاش بلند شد و چند قدمی توی اتاق قدم زد و گفت : فرض کن تو اشتباه کنی ، یعنی واقعیت اشتباه می شه ؟ ، یعنی رنگ این گل با عیب در بینایی تو تغییر می کنه ؟ ، دستشو به کمر باریک و کشیدش زد و گفت واقعا که همایون ، تو امروز یه چیزیت شده !
همایون بال پروانه را گرفت و در حالی که سعی می کرد اونو به طرف خودش بکشاند گفت : اگه فرض کنیم توی دنیا فقط من بودم و من ، هیچ کس دیگه هم نبود ، اونوقت کی می فهمید من دارم خطا می کنم ، پس واقعیت می شد تابعی از من ، یعنی نگاه من می شد واقعیت ، حالا هم فرقی نمی کنه دیگران که من نیستن و من هم دیگران
پروانه بالش را از تو دست همایون بیرون کشید و رفت سر جای اولش روی رز سرخ نشست و گفت : همایون تو داری من گیج می کنی ببین تو می گی واقعیت ِ من ، خوب دقیقا اینجا داری اشتباه می کنی...
هنوز حرف پروانه تمام نشده بود که پروانه در اتاق همایون باز کرد و با عصبانیت داد زد : همایون ! مگه قرارنیست منو ببری خونه مامانم ...
( آرم برنامه و صدای آرام ) همه جا را سکوت فرا گرفته بود ، مردی در تختخوابش خود را برای جنایتی شوم آماده می کرد ( موسیقی ).... (نمای باز از ساحل دریاچه کاترین و خبرنگاری که باد لای موهایش می پیچد)
خبرنگار : سلام بینندگان من کارلین هستم حتما شما درباره جنایت اتاق چهل و یک هتل هیلتون شنیده اید ( نمایی از هتل و صدای گزارش گر ) قاتل با بی رحمی تمام خانم مک کلد را به قتل رساند و بدون اینکه سر نخی از خود بر جای بگذارد موفق به فرار گردید ( نمای نزدیک از کمیسر جنایی ) آقای رودر نظر شما راجع به این جنایت چیست ؟ خوب ببینید مقتول با اینکه قاتل را می شناخته اما ما هیچ سرنخی از قاتل در دست نداریم ولی این مهم نیست تجربه ثابت کرده که قاتل همیشه اشتباه می کنه ما هم منتظر اشتباه هستیم ( نمای نزدیک از گزارشگر ) ما تا روشن شدن تمام ماجرا کنار پلیس هستیم و برای شما گزارش تهیه می کنیم ( استدیو و مجری برنامه اِونت ) خوب گزارش کارولین مارووی بود از اوکلندا امروز مهمانی نام آشنا داریم که در مورد علل وقوع این نوع جنایت ها برایمان صحبت می کند ( نمای نزدیک از مهمان و صدای مجری ) سلام آقای رودریگز شما به عنوان جرم شناس پلیس برای بینندگان ما در مورد این جنایت کمی صحبت کنند ، (صدای مهمان ) بله باید بگویم قتل فجیعی بود واقعا متاثر شدم ، باید بگم قتل همیشه در پی انگیزه انجام می شود ، اما این مهم نیست چیز مهم نوع انگیزه است ، ( نمای مجری ) منظورتون از اینکه انگیزه مهم نیست چیه ؟ ( نمای دور دکور برنامه همراه مجری و مهمان ) ببینید انگیز حتما باید باشه تا قتلی صورت بگیره و این را همه می دانیم و نیازی نیست که در موردش صحبت کنیم ، در حرفه ما تشخیص نوع انگیزه خیلی اهمیت دارد ، اگر یک کارگاه توانست نوع انگیزه قتل را پیدا کند تا نیمی از معمای قتل را حل کرده است ، اجازه بدید برای روشن شدن مثالی بزنم انگیزه می تواند پول یا نفرت یا حتی محبت خیلی شدید باشد و شما اگر بدانید که قاتل چه انگیزه ای داشته براحتی می توانید بدنبال سر نخ ها باشید و از لیست مظنونین عده ای را خط بزنید یا به آن اضافه کنید ( نمای دور مجری ) مهمان تلفنیی از دانشگاه تورینگ داریم ، سلام آقای مرداک روزتون بخیر نظر شما راجع به اتفاقات اخیر چیه ؟ من هم خدمت آقای رودریگز و شما وقت بخیر عرض میکنم ، قتل واقعا تکان دهنده ای است ، عرض کنم در کتاب تاریخ جنایت گفته شده که کارگاه خوب کسی است که در جستجوی مقتول باشد نه قاتل ، در واقع این ایده می گوید اگر مقتولمان را خوب بشناسیم تهدیدها و فرصت های او را در زندگیش بررسی کنیم می توانیم براحتی انگیزه قاتل یا قاتلین را پیدا کنیم ، مثلا در همین مورد طبق تحقیقات پلیس مقتول زنی بسیار بد اخلاق بوده که می شود فرضیه دشمنی را مطرح کرد یعنی باید به دنبال دشمن هایی که او در زندگی داشته باشیم ، ( نمای متوسط مجری ) باهم به آهنگی از پیتر جکسون با عنوان "قتل" گوش می کنیم ( گروه شش نفره آکورد پخش موسیقی پاپ چستر ) زندگیت را می گیرم ( همخوانی" بکشش" در زمینه ترانه ) چون از زندگیم متنفرم ، روزهایت را به تاریکی می کشانم ( همخوانی... ) چرا که در تاریکی خسته ام ، بخواب عزیزم در خونی که از گلویت می ریزد ( همخوانی ....) من تاوان زند بودنت را می دهم ، ( بازگشت به استدیو نمای باز از دکور برنامه صدای مجری ) پس تا اینجا انگیزه و مقتول مهمترین عوامل در پیدا کردن قاتل هستند ، ببخشید مثل اینکه ببننده ای پشت خط منتظر است ، سلام ( عکس تلفن با زیر نویس اسم ببیننده ) سلام ، من خودم قربانی یک جنایت در هتل هیلتون هستم به مهمان های برنامه بگویید زندگی آدم ها بی ارزش تر از آن است که برای گرفتنش دنبال دلیل بود ( صدای بوق ، نمای دور از چهرهای وحشت زده مجری و مهمان ) .
دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و مستقیم نگاهش را تیز کرد توی چشم هام و گفت تا حالا شده خوابم را ببینی ؟ برق عجیبی در چشماش نشسته بود نگاهش قلبم را می سوزاند ، خیالم ازش دور شد و جایی در آسمان آنطرف ستاره قطبی ، در کنار هجوم نورهای سفید و سرخ لای مخملی از نوازش فرشتگان آرام گرفت ...
تکانش مرا باز گرداند سوالش را تکرار کرد ، من در وحشت تنگی دیوارها به فریاد آمدم نمی خواستم جوابش را بدهم سوالهای بی جواب او را دوست داشتم ، دستهایش را از دور گردنم باز کرد و روی صورتم گذاشت ، گرمی نگاهش توی دستهایش لغزید و صورتم را داغ کرد ، گونه هایم طعم دوست داشتن گرفت ، داشت خیالم را بند می کرد ، زنجیری از دلواپسی هایش را آرام بر دست و بالم می بست ، دستهایش را بهم نزدیک کرد و صورتم را قاب گرفت و لبهایم را در حسرت تکان خوردن وا نهاد ، می دانست چیزی درونم به سوی آسمان خیز برداشته ، اما نمی دانست چیست ، دوباره داشتم می رفتم که اشکهایش مرا به تخت میخ کرد ، درونم آتش گرفت میان رفتن و ماندن دست و پا می زدم ، چیزی مرا در چنگ گرفت و داشت مهارم می کرد ، می دانست مهمانش بودم ، پاگیرم شده بود ، هر کاری می کردم پا گیرش نشوم ، اما او شده بود ، می دانست می روم همان اول که توی لباس سفید کنارم نشست می دانست می روم ، زخمهای ریه ام را دیده بود نفس هایم را شبها خودش می شمرد ، اما باور نداشت ، می گفت می خواهم سهمی داشته باشم ، می ترسیدمش ، قلبش تاب پریدن نداشت ، من داشتم می پریدم ، می رفتم ، قدرت نداشتم پایش را از کالبدش بیرون بکشم ، او را سفت به جسمش چسبانده بودن ، تقدیر مرا بدون او فرستاد ، روی تخت افتادم ، صورتش غرق اشک بود می دیدمش شانه هایش تکان می خورد برایش دست تکان دادم اما جوابم را سالها بعد داد .