همایون پشت سر پروانه گفت : من تو ماشین منتظرت هستم .
پروانه که تازه داشت گیره موهاش را باز می کرد از توی آینه کت و شلوار قهوه ای همایون را ور انداز کرد و لبهاشو ور چید و گفت : تو ول کن این کت و شلوار نیستی بابا بهت تنگ شده ، این همه کت و شلوار داری چرا همش این یکی که منو یاد پوست درختای کاج تو زمستون می ندازه می پوشی ؟
همایون رفت طرف جا لباسی و ماهوت پاکن را برداشت و روی آستین کتش کشید و زیر لب گفت : پروانه ها واقعیت دارن بعد رو کرد به پروانه و با لحن جدی گفت : زود باش دیگه داره دیر می شه و در و باز کرد و سر خورد توی چارچوب .
توی پارکینگ پشت شیشه ماشین کاغذ صورتی رنگی لای برف پاکن ها گیر کرده بود و توی بادی که از هواکش بیرون می ریخت می لرزید ، همایون کاغذ و از زیر برف پاکن برداشت و کمی ور انداز کرد و گذاشت توی جیب روی کتش .
توی راه پروانه تند و تند از کلاس نقاشی دبستان حرف می زد همایون وانمود می کرد که با دقت به حرفهای پروانه گوش می دهد اما همه حواسش به حرفهایی بود که به پروانه زده بود ، کشمکش واقعیت و نگاه ، با خودش فکر کرد اگه نگاه من باشه که به اشیاء واقعیت می ده پس حساب دیگران چی می شه ، آنوقت هرکی برای خودش یه واقعیت داره که فقط به درد خودش می خوره ، توی آینه چشمش به پروانه افتاد که مثل مسلسل لب هاش را تکان می داد و کلمات را می ریخت بیرون انگار براش اهمیت نداشت که کسی به حرفهاش گوش بده یا نه ، آدم احساس می کرد پروانه فقط همین الان وقت داره تا حرف بزنه .
خانه مادر پروانه چهار تا اتاق داشت که همایون همیشه ساکن اتاق چهارم بود ، وقتی صحبت های پروانه و مادرش می چسبید به رنگ مو و شلوار همایون یواشکی می رفت و توی اتاق چهارم پشت میز پدر مرحوم پروانه که یک لایه گرد و غبار روش نشسته بود پناه می گرفت و گم می شد تو فکر های عجیب و غریب خودش ، همایون پشت میز توی صندلی چرمی سیاه رنگ فرو رفت و دستشو گذاشت زیر چونش و به دسته صندلی تکیه داد ، همینطور که نگاهش را به کتاب باز روی میز دوخته بود پروانه را دید که توی هوا چرخ زد و نشست وسط کتاب ، و در حالی که داشت بالهاش را باز و بسته می کرد به همایون گفت : خوب میبینم که داره باورت می شه من واقعیت دارم
همایون با خوشحالی توی صندلی جابه جا شد و گفت : بازم تویی ، فکر نمی کردم دیگه ببینمت ، ببین پروانه اگه تو واقعا توی ذهن من هستی چرا نمی تونم بزرگتر از اینی که هستی ببینمت .
پروانه صورتش را توی دستاش پنهان کرد و گفت : تو می خوای منو اندازه خودت یا حتی بزرگتر ببینی اونوقت می دونی چه درد سری درست می شه ؟ دیگه نمی تونم روی گل ها بنشینم تو که نمی خوای...
همایون پرید وسط حرف پروانه و گفت : نه منظور من این نبود ، ببین بذار اینطوری بگم اگه تو ساخته ذهن من بودی می تونستم تغییرت بدم ، چه می دونم مثلا جیر جیرک یا سنجاقک ولی من نمی تونم ، می بینی به همین سادگی تو واقعیت داری ....