همايون روي نيمكت وسط حياط نشسته بود و به آسمان سياه شب خيره شده بود ، پروانه با سيني قلمكاري نقره كه يادگار مادر همايون بود به طرف همايون آمد و تكه پارچهی سفید و گلدوزی شده را روي نيمكت پهن كرد و كنار همايون بدون اينكه چيزي بگويد نشست، همايون قدري جابه جا شد و گفت: پروانه ميدوني دلم چي ميخواد ؟ هنوز حرف همايون تمام نشده بود كه پروانه رو كرد به همايون و گفت: بچه، درست گفتم ؟
همايون دست انداخت دور گردن پروانه و گفت: گاهي وقتا آدما فكر ميكنن هيچ كسي نميفمه اونا چي ته دلشون ميگذره، عزيزم سيني را براي چي اينجا آوردي! اين جمله آخري با لحن محكمتري ادا كرد .
پروانه كف سيني را نشان همايون داد و گفت : ببين پروانه ي توي اين سيني كه روي گل ها نشسته بود نيست !
همايون سيني را از دست پروانه گرفت و با دقت زير نور كم رنگ ماه ور انداز كرد و گفت : تو مطمئني خيالاتي نشدي ؟ بعد با كمي مكث گفت : آره مثل اينكه جاي چيزي توي سيني خاليه !
پروانه با انگشت روي گلهاي قلمكاري را نشان داد و گفت : درست اينجا ، هميشه كه تميزش مي كردم پروانه امپراطور توي سيني مشغولم مي كرد اما امروز صبح يكدفعه ديدم نيست، به نظرت عجيبه نه؟!
همايون كه انگار ياد چيزي افتاده باشد به فكر فرو رفت ، براي لحظه اي تصوير پروانه به نظرش آمد با خودش گفت : چرا تا حالا بهش فكر نكرده بودم ! اون پروانه دقيقا شبيه طرح قلمكاري شدست ، بعد ياد حرف پروانه افتاد كه مي گفت : فرض كن من واقعيت داشته باشم ، اما اين فكر به نظرش احمقانه رسيد .
پروانه سرش را روي شانه همايون گذاشت و گفت : اين روزا زياد تو حال خودت نيستي ، مشكلي پيش آمده ؟ بعد دست ش را لاي موهاي همايون برد و گفت : داري كم كم نگرانم مي كني .
همايون سرش را تكان و داد و گفت : نه پروانه ، فقط يه چيزايي هست كه سر در نمي يارم ، براي اينكه بحث را عوض كنه گفت: پروانه تو چی دلت می خواد ؟ پسر یا دختر...
پروانه چشمهاشو بست و گفت : فکرش را بکن همایون صدای بچه توی این حیاط بپیچه، این گلهام دیگه از بس منو تو را دیدن خسته شدن...
همایون : سر پروانه را از روی شانه اش بلند کرد و گفت : خیلی دیر وقته همیشه لحظه های خوش زود دیر می شه، کاش می شد تا صبح هم اینجا کنار هم بشینیم و در مورد جونورههایی که قراره نابودمان کنن حرف بزنیم، نیم نگاهی به چهره درهم پروانه انداخت و گفت : بلند شو شوخی کردم، حق با توست مثل اینکه زیادی تو خودمان غرق شدیم ....
فراد صبح هایون تصمیم عجیبی گرفت، به دوستش که در دانشگاه فلسفه می خواند زنگ زد و از او در مورد نزاع فلاسفه در مورد حقیقت سوال کرد، دوست همایون گفت که تلفنی نمی تواند جوابش را بدهد بهتر است توی پارک نزدیک دانشگاه بعد ظهر همدیگر را ملاقات کنند. همایون ساعت سه روی نیمکت پارک نشسته بود و منتظر دوستش بود که یکدفعه پروانه را دید که از لای شاخههای درخت بیدمجنون به سوی او دست تکان می دهد ، همایون نمی خواست باور کند که دوباره پروانه را دیده است برای همین سرش را چرخاند ، اما زود وسوسه دیدن پروانه تصمیمش را عوض کرد و به آرامی برای پروانه دست تکان داد، پروانه از لای شاخه ها برون آمد و همینطور که توی آسمان بال می زد گفت: امروز میخوام دوستم را بهت معرفی کنم، بعد نگاهش را به دور دستها دوخت و ادامه داد : نمی دونم چرا اینقدر دیر کرده، مثل اینکه فراموش کرده باید بیاد اینجا، بعد درحالی که توی هوا بالا و پایین می رفت گفت : دوستم...
از زیر صندلی همایون انگار کسی از توی لوله پروانه را صدا کرد، پروانه به سرعت پایین آمد و رو کرد به همایون و گفت : می شه کمی کفشتو بکشی اونطرف!
همایون همینطور که سرش را پایین می آورد کفشش را از روی زمین بلند کرد و گفت : این دوست تو....هنوز جملهاش تمام نشده بود که شاپرکی با بالهای سفید و قهوهای از کنار پای همایون به هوا بلند شد و درست روبروی همایون شروع کرد به بال زدن . همایون به شدت تکان خورد و با تعجب فریاد زد پرویز تویی؟!