تبليغاتX
سرزمین بی بازگشت

روی در یخچال با خط درشت نوشته بود "تو نمی فهمی" برای اینکه حرفی برای گفتن داشته باشیم با صدای بلند گفتم: خوب پس تو نمی فهمی بعد دستام را گذاشتم پشتم و چند قدمی به طرف میز نهار خوری بر داشتم و یکی از صندلی های آهنی میز را به طرف خودم کشیدم و درست جایی که بتونم خطوط چهره اش را ببینم نشستم. ابروهای سیاه پرپشتش که با چند پر به هم رسیده بودن در هم کشیده بود و با توجه زیاد انگشت کشیده و باریکش را لای شیارهای میز حرکت می داد. انگشتهام را لای هم کردم و گذاشتم روی میز و دوباره همان جمله را با لحن بلند تری تکرار کردم. چهره اش بیشتر درهم شد زیر چشی بهم نگاه کرد و بدون اینکه کارش را متوقف کنه گفت: منظورم خواننده است، از حرفش قدری رنجیدم اما بدون اینکه به روی خودم بیارم گفتم: مگه یخچال تو خونه تو نیست وقتی هیچکس تو خونت نباشه اون "توِ"ی جمله خودتی دیگه؟ انگشتش را که حالا جای شیارهای میز روش رد انداخته بود به طرفم گرفت و گفت: درست مثل انگشت، شانه هام را بالا انداختم و گفتم منظورت را متوجه نمی شم! از پشت میز بلند شد و کنار در یخچال ایستاد و گفت: دوباره بخون با صدای بلند گفتم: "تو نمی فهمی" تند و سریع گفت: تو یعنی تو دیگه ببین قبول داری که تو من نیستم تو ما هم نیست تو یعنی تو  بعد ادامه داد: تو مگه اشاره نیست مثل انگشت، وقتی انگشتم را به طرف کسی می گیرم یعنی "اون" وقتی ام تو می خوانی "تو" یعنی تو دیگه اینکه خیلی واضحه. از حرفش لجم گرفت همیشه کاری می کرد که با ناراحتی از هم جدا شیم.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 13:51 توسط ..:: گمشده ::..