تبليغاتX
سرزمین بی بازگشت

 ...برای چند لحظه خودم را حس نمی کردم، گیج و منگ مثل کسی که ضربه سختی خورده باشد به صداهایی که یکباره به سرم هجوم آوردند گوش می کردم، صداهایی درهم و نا مفهوم، که بهم می چیدند مانند پیچک های بلند از خیالم بالا می رفتند و حس وحشتناکی درونم می ریختند، صداها با ابهتی که داشتند به سرعت گم و پیدا می شدند و من را در این حرکت رفت و برگشتی در خودشان فرو می بردند، سرم را با دو دست گرفتم و روی زانوهایم خم شدم، پشتم تیر می کشید، دانه های عرق تند و تند روی پوست صورتم می لغزید و لای سنگ های ریز و درشت  زیر پام گم می شد، نوک انگشت هایم می سوختند انگار سوزن های ریزی را همزمان به آنها فرو می کردند و بیرون می آورند، مدتی در این حال ماندم، نمی دانم چه قدر طول کشید فقط وقتی سرم را بلند کردم پسرک را دیدم دستهایش را در سینه جمع کرده و با گردنی صاف و کشیده به پوسته لرزان آب که دستان باد آنرا به بازی گرفته بود نگاه می کرد، سر چرخاندم وبه  نیم رخ پسر که زیر نور کم جان آفتاب به طرح کمرنگ و ماتی که روی بوم کشیده باشند چشم دوختنم، آرامش عجیبی زیر خطوط چهره اش جریان داشت،این آرامش من را به  وحشت می انداخت مثل ترس نامرئی که تمام وجود آدم را  فرا می گیرد و هیچ علتی نمی شود برایش پیدا کرد، بغضی سنگین گلویم را می فشرد، با هر بار نفس کشیدن حس می کردم سینه ام سنگین تر می شود، فکرم کار نمی کرد تنها چیزی که می دیدم چهره آرام پسر بود با حسی مملو از هراس، نیم رخ طرح مانند  او همجا را پر کرده بود یقین داشتم اگر رویم را به سمت دیگر بچرخانم باز هم او را می بینم، نسیم ملایمی روی صورتم می وزید و قطرههای اشکی که روی گونه هایم از افتادن امتناع می کردند با خودش می برد و سرما مطبوعی را زیر پوستم می لغزاند، دستم را روی دسته صندلی گذاشتم و تلاش کردم بلند شوم بی فایده بود، سستی و ضعف مرا در خود فرو برده بود، حس می کردم تمام توان خود را از دست داده ام،  ناگهان به خاطرم آمد سالها پیش چنین ضعفی مرا به بیمارستان کشاند و دخترم را در اندوه و ماتم فرو برد، از این خاطره غم سنگینی روی قلبم حس کردم، بی اختیار با خودم زمزمه کردم: نمی توانم تحمل کنم، چندین بار این جمله را زیر لب تکرار کردم، طنین صدایم را با موج های ریز و درشتی که در فضا ایجاد می کرد می دیدم! موجها در فضا می چرخیدند و به آرامی داخل گوش پسرک می شدند و از راههای پر پیچ و خم آن می گذشتند و محکم خودشان را  به پرده ی نازک و ظریف انتهای گوش او می کوبیدند و گوشه های چشمان ش را بی اختیار می پراندند، چیزی در مسیر حرکت موج ها بهشان وزن می داد و بر شدتشان می افزود، وقتی آن خاطرات را به یاد می آورم به وحشت می افتم، در تمام عمر از دیوانگی می ترسیدم و  از خودم می پرسم ممکن است من عقلم را از دست داده باشم؟  جواب درستی نمی توانم به این سوال بدهم، مشکل اینجا است که دیگران نمی توانند خودشان را جای من بگذارند برای همین ترس از جنون همیشه دنبالم می کند و مثل کابوسی تمام نشدنی به جانم چنگ می اندازد، در آن لحظات درکی از زمان نداشتم انگار توانسته بودم بر عبور زمان غلبه کنم و خودم را از وزن سنگینش خلاص کنم. با صدای آهنگین پسرک به خودم آمدم "پیرمرد زمان روبرو شدن با واقعیت فرا رسیده!" این صدا برایم آشنا بود همان آهنگ و لحن صدای پروانه را داشت که اینبار از دهان پسرک بیرون می آمد، با لحن مهربانی ادامه داد"من خود تو هستم، بله خود تو، من از دوردست ها می آیم از جایی که تو گمان می کردی دیگر نیست، اما اشتباه می کردی تنها زمانش سپری شده، من قطعه ای در زمانم نه قطعه ای از زمان، ما یک چیز هستیم یک منی که در طول زمان کش آمده وقتی زمان از میان می رود ما من می شویم، یعنی من، تو می شوم، زمان دشمنی است که از روی هر دوی ما عبور می کنم و ما را زیر لگدهای گریزناپذیرش له می کند، آنوقت اجزای من پیدا می شود، یکی می شود من یکی می شود تو، وای که چقدر دلم می خواهد زمان در جایی حبس کنم و به تو بازگردم و جزئی از تو نشسته در میان "من" شوم....

پ.ن: نوشته های بازگشت ادامه پروانه هاست




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 20:8 توسط ..:: گمشده ::..

پسرک روی  صندلی پارک نشسته بود و چشمانش را به دریاچه ی روبرویش  دوخته بود چیزی او را سحر کرده بود و نمی گذاشت چشم از آن همه آبی که یک جا جمع شده بود و باد بر روی آن موج های کوچک درست می کرد، بردارد ، به آرامی کنار او نشستم، کمی به عقب خم شدم تا رفتارش را زیر نظر بگیرم، جوانی لاغر و خوش قیافه با موهای کوتاه روی پیشانی انگار به عمد آنها را کوتاه کرده باشند. با نگاهش سکوت درختانی را که دریاچه را احاطه کرده بودند به تمسخر گرفته بود، اندکی به چهره جدی او نگاه کردم و بی آنکه متوجه  شود از جایم بلند شدم از جلوی او رد شدم و در طرف دیگر صندلی نشستم، پلک هایش تند و تند بهم خوردند، سرش را به طرفم چرخاند، با نگاهی سریع من را ور اندازکرد و قدری خود را روی صندلی جا به جا کرد و دوباره با چشمان سیاه و جذابش  به دریاچه خیره شد. روزنامه ای که درست داشتم مقابل صورتم گرفتم و به دنبال موضوعی می گشتم تا بتوانم با او سر صحبت را باز کنم توی صفحه حوادث خبری در مورد فرار زندانی که مرتکب قتل همسرش شده بود نوشته بود با خواندن خبر به ذهنم رسید عکس زندانی را به او نشان دهم و بپرسم که او را دیده یا نه، شهر ما کوچک است و ساکنان زیادی ندارد بیشتر غریبه ها برای گردش به آنجا می آیند برای همین تقریبا بیش از نیمی از مردم  باهم  فامیل هستند، کاغذ روزنامه را کج کردم و با لحنی آرام و اندکی هیجان زده گفتم: شما این مرد را می شناسید؟ اندکی به عکس روزنامه نگاه کرد و با صدایی ضعیف و کم جان گفت: نه، جوابش آنقدر قاطع و صریح بود که جرائت نکردم چیز دیگری از او بپرسم برای همین به خواندن روزنامه  ادامه دادم . حضورش را به طرز عجیبی حس می کردم، انگار چیزی درونش مرا به سوی خود می کشید، مدتی سکوت کردم اما وسوسه صحبت کردن با او رهایم نمی کرد برای همین بار دیگر تصمیم گرفتم هر طور که شده  با او صحبت کنم، روزنامه را تا کردم و روی زانوهام گذاشتم بعد رو کردم به جوان که چشم به آبی دریاچه دوخته بود و گفتم: شما اینجا زندگی می کنید؟، انگار با صدای من از خواب عمیقی بیدار شده باشد سرش را چند بار به این طرف و آن طرف تکان داد و گفت: بله، بعد بدون آنکه ملاحظه ای در کلامش باشد گفت: شما همیشه اینقدر کنجکاو هستید؟ از سوالش قدری رنجیده شدم اما به روی خودم نیاوردم و گفتم: تنهایی پسرم، آدم تو سن و سال من معنای تنهایی را خوب می فهمه، برای همین دلش می خواد با دیگران معاشرت کنه تا از تنهایی در بیاید حالا طرفش زیاد مهم نیست مهم اینه که بتونه با دیگران قدری حرف بزنه و درد ودل کنه. دستش را روی دسته صندلی انداخت و به چهره من خیره شد و گفت: امروز چرا به پیچک آپارتمان آب ندادی؟ مگه قرار نبود زنگ ساعت هشت و نیم به یادت بیندازه، می بینی پدر جان فراموشی بلاخره کار دستت می ده. این جملات را آنقدر تند و سریع گفت که بار اول نتونستم بفهمم چی می گه ، وقتی برگشتم و دوباره توی ذهنم به یادشان آوردم متوجه شدم که او از اینکه همیشه یادم می ره گلدان ها را آببدم خبر داره چقدر دخترم بخاطر فراموشی سرزنشم می کنه، با قدری لکنت و ترس گفتم: ت تو از کجا م می دونی؟ نیشخند کنایه آمیزی روی لبش نشست و در حالی سرش را پایین انداخته بود و با انگشتاش ور می رفت گفت: تو پروانه را یادته؟ به صورتش نگاه کردم و گفتم: پروانه! کدوم؟ سرش را بلند کرد و چشمهایش را قدری تنگ کرد و گفت: همون که با تو حرف می زد داشتم دیوانه می شدم انگار تمام دنیا را کوبنده بودن تو سرم برای یک لحظه چشمهام سیاهی رفت...




لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:52 توسط ..:: گمشده ::..

کت ش را با انگشت روی شونش نگه داشت و به دور دست ها خیره شد، بدون اینکه به محسن نگاه کنه جملات مبهمی را تکرار کرد بعد رو کرد به محسن و گفت: برای مرگ وقت نداریم، برای مردن نه دیر می شه نه زود، مرگ خودش زمان خودش را تعیین می کنه وقتی می یاد زمان پس می کشه و می ره دنبال کارش بعد همینطور که داشت آب دهنشو قورت می داد دستش لای کمربند چرمیش فرو کرد و سیخ روبروی من ایستاد...

همیشه بهش حسودیم می شد الان که مرده بهتر می تونم بهش فکر کنم و احساسم را به خاطر بیارم، اندامش یه جور تناسب خاص داشت خودش می گفت هنرپیشه خوبی می شد اگه مادرش زود نمی مرد، از وقتی می شناختمش رنگ قهوه ای کمرنگ یا روی کتش بود یا روی جوراب و شلوارش همین به من آرامش می داد قهوه ای کمرنگ برام با رنگ های دیگه فرق نداشت قهوه ای تن اون بود که منو آروم می کرد. محسن لاجوردی می پوشید و همیشه از کبود حرف می زد، گاهی وقتا گل نیلوفر دستش می گرفت، می گفت تنها گلیه که از مرگ بیرون می آید، از مرداب!

اون روز هر دو تاشون جور دیگه حرف می زدن، یا بهتر بگم جور دیگه فکر می کردن یعنی بلند فکر می کردن، منم می شنیدم، همیشه شنونده خوبی بودم، توی دستای دیگران اینطرف و آنطرف می شدم از خودم هیچی نداشتم...

 توی پرچین خرس بچه گی هام را خاک کرده بود بهش گفتم چرا اینکارو کردی؟ با لحن محکمی گفت اون مرده، وقتی بزرگ می شی عروسک هاتم می میرن، هرچی هم بهشون حرف زدی فراموش می کنن می شن یه تکه پارچه که تو شکمشو با پنبه و کاه پر کردن، نه دیگه حرف می زنن و نه درد و دل می کنن، اون روز نمی فهمیدم چی می گفت شاید الان هم فکر می کنم می فهمم چی می گفته...

 وقتی مرد براش گریه نکردم چون نبود که گریه کنم چیزی رو از دست ندادم که بخوام برای نبودنش گریه کنم، ازدواج ما یک اشتباه بود باهم نبودیم با اینکه به محسن گفته بود با ارزش ترین چیزیم که تا حالا داشته، اما من از ته قلبش خبر داشتم اون با من راحت نبود شاید با هیچکس راحت نبود، محسن اگه توی زندگی ما نبود نمی دونم چه اتفاقی می افتاد. اون روز که توی چشمام نگاه کرد و گفت: مرگ مال این دنیا نیست اینجا که می یاد برای اینه که منو و تو را با خودش ببره اگه مال این دنیا بود ما روهم نمی برد می ذاشت همینجا که هستیم بمونیم و زندگیمون رو بکنیم، اون می یاد تا من و از تو، تو رو از من جدا کنه با خودش ببره به جایی که شاید از اینجا بهتر باشه شایدم بدتر، می شه حدس زد بدتره یا بهتر، خاطراتتو که مرور کنی می فهمی، گریه نمی کرد اما صورتش خیس شده بود، دچار چیزی شده بود که نمی تونستم ببینمش اما حسش می کردم، محسن رو هم گرفتار کرده بود کلامش سحر می کرد، منو نتونسته بود گرفتار کنه، من فکر نمی کردم! فقط می شنیدم و گوش می کردم، راستش می ترسیدم به حرفاش فکر کنم از تغییر فرار می کردم، شخصیتش پر ازابهام بود می دونستم گم نشده، اما کجا؟ نمی دونم شاید خودشم نمی دونست یا فقط نمی تونست بگه برا همین نمی شد فهمیدش حالا رفته پیش خدا هر وقت تنها می شم با خودم می شینم و حرفاشو به خاطر می یارم تا یادم نره مردی منو دوست داشت که...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:12 توسط ..:: گمشده ::..