با من بازی کرد اولش گفت: بیا رومانتیک باشیم. پلکهام را روی هم گذاشتم که یعنی باشه، کتاب "عاشقانه های سالو" از زیر لباسش در آورد و چند بند خواند"چشم در چشم هم/ تا ابد نگران" گفتم:چرا نگران گفت: اضطراب عشقه، یک جور واهمه از نرسیدن، این به روح شاعر اوج می ده گفتم :به روح عاشق چی؟ گفت:عاشق! بهش فکر نکرده بودم!