اولین دیدارمان من در را باز کردم با کت چرمی و کفش چرمیش روی پا دری ایستاد یه لیوان آب خواست تا رفتم آب بیارم دیدم در بسته شده و کفش ها روی پا دری این طرف و آن طرف افتاده، توی اتاق را نگاه کردم، داشت با ساعت قدیمی مادر برزگ بازی می کرد آب را که دید گفت: خیلی طول کشید گفتم بیام تو یه خورده خستگی در کنم! دومین دیدارمان در را باز نکردم از پشت در گفت: اگر امکان داره یک لیوان آب! رفتم آب بیارم دیدم از روی پشت بوم سر و صدا می یاد بالا را که نگاه کردم با کت چرمیش داشت از دیوار می یامد پایین لیوان آب را که دید گفت: از انتظار بدم می یاد، طول کشید گفتم شما تو زحمت نیفتید. سومین دیدارمان باران می آمد پنچره راباز کردم دیدم یک لیوان آب دستش گرفته منو که دید گفت:دیدم خیلی تشنمه گفتم بیام یک لیوان آب بگیرم.
مستقیم کربلا. صدای خمپاره سکوت دشت رو شکست. حسن ملاحتی روی تانکر آب نشسته بود، وضو می گرفت چک چک آب روی بدنه حلبی تانکر توی دشت یک، دو راه انداخته بود، چیک چیک. حالا نوبت ماشین تدارکات بود که شیشه ش گل بماله، دو تا سوراخ اندازه کف دست، باز گذاشتن مثل دو تا چشم. خمپاره دیگر از روی سر حسن ملاحتی رد شد و جلوی پای دیوار خورد زمین همه جا را خاک گرفت، باز هم صدای چک و چک آب توی دشت پیچید. حسن ملاحتی بچه خرمشهر، به شماره پلاک هفت هفت هفت هفت هنوز ریش در نیاورده بود اما زن داشت دو ماه بود که زن گرفته بود دختر حیدر، با روبند سیاه، چادر عربی، سبزه، بلند قد، بی پوتین، حسن ملاحتی آخر بار که رفته بود زنش رو سوار ماشین کنه پاش لرزیده بود، دختر حیدر با گریه گفته بود بچه داره، چهار خمپاره چهار بار سکوت دشت رو شکست. حسن ملاحتی سرفه می کرد، جلو رفتم گفت: برادر اینجا چکار می کنی؟ خط سقوط کرده، داریم عقب نشینی...حرفش توی سوت خمپاره گم شد، چفیه را بستم دور گردنم تو چشمهاش خیره شدم، منو نشناخت حسن ملاحتی بود ریش در آورده بود، بادست اشاره کردم برو الان مسابقه تمام می شه، گرد و خاک ماشین گلوموخشک تر کرد. صدای ژسه بود پشت دیوار کمین کرده بود دستم که رو شونش خورد کفرش در اومد بلند شد و گفت: لو رفتیم، با دست کمد نشان دادم اونجا هیچکی پیداش نمی کرد، پوتین هاشو در آورد و رفت تو کمد، گفت: تا نگفتم نیا، تا نگفت نیامدم ولی هیچ وقت هم نگفت بیا، دیگه ندیدمش. زنش نامه داد بچه تکون می خوره، لگد می زنه، هنوز وضوش تمام نشده بود که خاک همه جا را گرفت، به مجید گفته بود زنم نفهمه، آرام در گوشم گفت:حسین تنهاست. پقی زد زیر گریه گفت: خوابشو دیدم نوشت اسمشو بذار اصغر بعد خط زد نوشت علی اصغر، کربلا دو قدم مانده به صبح حسن ملاحتی بود با دست اشاره میکرد گفت: تا کربلا چیزی نمانده دو دو دو دو...صداش محو شد از گلوش خون میآمد ریشش بلندترشده بود، بوی سوختن می داد زیاد مونده بود با دست اشاره کردم زیاد که بمونی می سوزی، نفهمید، وقتی آوردنش تابوت خالی بود، حسن ملاحتی، از رو تانکر بلند شد، فریاد زد حاضر! خمپاره سکوت دشت رو شکست.