انگشتم را گذاشتم لای کتاب و آنرا باز کردم و چند خطی خواندم "پسرک از روی گاری به زمین پرید و رفت درون کلبه، خورشید توی کلبه غروب کرده بود و داشت برای فردا پرتوهاش را سنباده می کشید تا از همیشه براق تر به نظر برسند" کتاب را روی انگشتم بستم و به فکر فرو رفتم. دوباره کتاب را باز کردم و خواندم" با صدای بلند فریاد زد "تو نمی تونی شب را اینجا بمونی" صدایش توی زوزه باد محو شد کنار درخت کاج پناه گرفتم و صبر کردم تا از شدت کولاک کم شود" دوباره به فکر فرو رفتم. اینار کتاب را از آخر باز کردم و خواندم "وقتی رفتی یادت باشد اینجا قلبی هست که برای تو می تپه و آینه ای که هر وقت درون آن به چشم هام نگاه می کنم تو را نشان می دهد" از روی مبل بلند شدم و کنار پنجره نشستم در سایه روشن هوا به سگی فکر کردم که از روی دیوار همسایه بالامی رود و صدای پارس کردنش فضا را محو می کند.