وقتی پنجره های صبح را باز می کنم و از اولین درخشش های صبح خبر می گیرم تو را در میان نور و حرارت صبحگاهی می بینم که با دامن حریر و تورهای معلق سبز و آبی در میان نورهایی که از آسمان می آیند چرخ می زنی و روی قلبم می نشینی و با انگشتان نازک و جادویت روی پلکهایم را لمس می کنی تا شبنم هایی که از بارانهای دلگیر شب بر روی یشان جا خوش کرده اند را از یادم ببریی، صبح که به سمت کتابهایم می روم لای ورق هایی که تو را روی آن نوشتم می ایستم و به تو فکر می کنم به گرمی بوسه هایی که از دورن روحم شور و اشتیاق را بیرون می کشند و مانند ابری اثیری روبرویم قرار می دهند.