تبليغاتX
سرزمین بی بازگشت - چه حسی داری؟

کت ش را با انگشت روی شونش نگه داشت و به دور دست ها خیره شد، بدون اینکه به محسن نگاه کنه جملات مبهمی را تکرار کرد بعد رو کرد به محسن و گفت: برای مرگ وقت نداریم، برای مردن نه دیر می شه نه زود، مرگ خودش زمان خودش را تعیین می کنه وقتی می یاد زمان پس می کشه و می ره دنبال کارش بعد همینطور که داشت آب دهنشو قورت می داد دستش لای کمربند چرمیش فرو کرد و سیخ روبروی من ایستاد...

همیشه بهش حسودیم می شد الان که مرده بهتر می تونم بهش فکر کنم و احساسم را به خاطر بیارم، اندامش یه جور تناسب خاص داشت خودش می گفت هنرپیشه خوبی می شد اگه مادرش زود نمی مرد، از وقتی می شناختمش رنگ قهوه ای کمرنگ یا روی کتش بود یا روی جوراب و شلوارش همین به من آرامش می داد قهوه ای کمرنگ برام با رنگ های دیگه فرق نداشت قهوه ای تن اون بود که منو آروم می کرد. محسن لاجوردی می پوشید و همیشه از کبود حرف می زد، گاهی وقتا گل نیلوفر دستش می گرفت، می گفت تنها گلیه که از مرگ بیرون می آید، از مرداب!

اون روز هر دو تاشون جور دیگه حرف می زدن، یا بهتر بگم جور دیگه فکر می کردن یعنی بلند فکر می کردن، منم می شنیدم، همیشه شنونده خوبی بودم، توی دستای دیگران اینطرف و آنطرف می شدم از خودم هیچی نداشتم...

 توی پرچین خرس بچه گی هام را خاک کرده بود بهش گفتم چرا اینکارو کردی؟ با لحن محکمی گفت اون مرده، وقتی بزرگ می شی عروسک هاتم می میرن، هرچی هم بهشون حرف زدی فراموش می کنن می شن یه تکه پارچه که تو شکمشو با پنبه و کاه پر کردن، نه دیگه حرف می زنن و نه درد و دل می کنن، اون روز نمی فهمیدم چی می گفت شاید الان هم فکر می کنم می فهمم چی می گفته...

 وقتی مرد براش گریه نکردم چون نبود که گریه کنم چیزی رو از دست ندادم که بخوام برای نبودنش گریه کنم، ازدواج ما یک اشتباه بود باهم نبودیم با اینکه به محسن گفته بود با ارزش ترین چیزیم که تا حالا داشته، اما من از ته قلبش خبر داشتم اون با من راحت نبود شاید با هیچکس راحت نبود، محسن اگه توی زندگی ما نبود نمی دونم چه اتفاقی می افتاد. اون روز که توی چشمام نگاه کرد و گفت: مرگ مال این دنیا نیست اینجا که می یاد برای اینه که منو و تو را با خودش ببره اگه مال این دنیا بود ما روهم نمی برد می ذاشت همینجا که هستیم بمونیم و زندگیمون رو بکنیم، اون می یاد تا من و از تو، تو رو از من جدا کنه با خودش ببره به جایی که شاید از اینجا بهتر باشه شایدم بدتر، می شه حدس زد بدتره یا بهتر، خاطراتتو که مرور کنی می فهمی، گریه نمی کرد اما صورتش خیس شده بود، دچار چیزی شده بود که نمی تونستم ببینمش اما حسش می کردم، محسن رو هم گرفتار کرده بود کلامش سحر می کرد، منو نتونسته بود گرفتار کنه، من فکر نمی کردم! فقط می شنیدم و گوش می کردم، راستش می ترسیدم به حرفاش فکر کنم از تغییر فرار می کردم، شخصیتش پر ازابهام بود می دونستم گم نشده، اما کجا؟ نمی دونم شاید خودشم نمی دونست یا فقط نمی تونست بگه برا همین نمی شد فهمیدش حالا رفته پیش خدا هر وقت تنها می شم با خودم می شینم و حرفاشو به خاطر می یارم تا یادم نره مردی منو دوست داشت که...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:12 توسط ..:: گمشده ::..