پسرک روی صندلی پارک نشسته بود و چشمانش را به دریاچه ی روبرویش دوخته بود چیزی او را سحر کرده بود و نمی گذاشت چشم از آن همه آبی که یک جا جمع شده بود و باد بر روی آن موج های کوچک درست می کرد، بردارد ، به آرامی کنار او نشستم، کمی به عقب خم شدم تا رفتارش را زیر نظر بگیرم، جوانی لاغر و خوش قیافه با موهای کوتاه روی پیشانی انگار به عمد آنها را کوتاه کرده باشند. با نگاهش سکوت درختانی را که دریاچه را احاطه کرده بودند به تمسخر گرفته بود، اندکی به چهره جدی او نگاه کردم و بی آنکه متوجه شود از جایم بلند شدم از جلوی او رد شدم و در طرف دیگر صندلی نشستم، پلک هایش تند و تند بهم خوردند، سرش را به طرفم چرخاند، با نگاهی سریع من را ور اندازکرد و قدری خود را روی صندلی جا به جا کرد و دوباره با چشمان سیاه و جذابش به دریاچه خیره شد. روزنامه ای که درست داشتم مقابل صورتم گرفتم و به دنبال موضوعی می گشتم تا بتوانم با او سر صحبت را باز کنم توی صفحه حوادث خبری در مورد فرار زندانی که مرتکب قتل همسرش شده بود نوشته بود با خواندن خبر به ذهنم رسید عکس زندانی را به او نشان دهم و بپرسم که او را دیده یا نه، شهر ما کوچک است و ساکنان زیادی ندارد بیشتر غریبه ها برای گردش به آنجا می آیند برای همین تقریبا بیش از نیمی از مردم باهم فامیل هستند، کاغذ روزنامه را کج کردم و با لحنی آرام و اندکی هیجان زده گفتم: شما این مرد را می شناسید؟ اندکی به عکس روزنامه نگاه کرد و با صدایی ضعیف و کم جان گفت: نه، جوابش آنقدر قاطع و صریح بود که جرائت نکردم چیز دیگری از او بپرسم برای همین به خواندن روزنامه ادامه دادم . حضورش را به طرز عجیبی حس می کردم، انگار چیزی درونش مرا به سوی خود می کشید، مدتی سکوت کردم اما وسوسه صحبت کردن با او رهایم نمی کرد برای همین بار دیگر تصمیم گرفتم هر طور که شده با او صحبت کنم، روزنامه را تا کردم و روی زانوهام گذاشتم بعد رو کردم به جوان که چشم به آبی دریاچه دوخته بود و گفتم: شما اینجا زندگی می کنید؟، انگار با صدای من از خواب عمیقی بیدار شده باشد سرش را چند بار به این طرف و آن طرف تکان داد و گفت: بله، بعد بدون آنکه ملاحظه ای در کلامش باشد گفت: شما همیشه اینقدر کنجکاو هستید؟ از سوالش قدری رنجیده شدم اما به روی خودم نیاوردم و گفتم: تنهایی پسرم، آدم تو سن و سال من معنای تنهایی را خوب می فهمه، برای همین دلش می خواد با دیگران معاشرت کنه تا از تنهایی در بیاید حالا طرفش زیاد مهم نیست مهم اینه که بتونه با دیگران قدری حرف بزنه و درد ودل کنه. دستش را روی دسته صندلی انداخت و به چهره من خیره شد و گفت: امروز چرا به پیچک آپارتمان آب ندادی؟ مگه قرار نبود زنگ ساعت هشت و نیم به یادت بیندازه، می بینی پدر جان فراموشی بلاخره کار دستت می ده. این جملات را آنقدر تند و سریع گفت که بار اول نتونستم بفهمم چی می گه ، وقتی برگشتم و دوباره توی ذهنم به یادشان آوردم متوجه شدم که او از اینکه همیشه یادم می ره گلدان ها را آببدم خبر داره چقدر دخترم بخاطر فراموشی سرزنشم می کنه، با قدری لکنت و ترس گفتم: ت تو از کجا م می دونی؟ نیشخند کنایه آمیزی روی لبش نشست و در حالی سرش را پایین انداخته بود و با انگشتاش ور می رفت گفت: تو پروانه را یادته؟ به صورتش نگاه کردم و گفتم: پروانه! کدوم؟ سرش را بلند کرد و چشمهایش را قدری تنگ کرد و گفت: همون که با تو حرف می زد داشتم دیوانه می شدم انگار تمام دنیا را کوبنده بودن تو سرم برای یک لحظه چشمهام سیاهی رفت...