...برای چند لحظه خودم را حس نمی کردم، گیج و منگ مثل کسی که ضربه سختی خورده باشد به صداهایی که یکباره به سرم هجوم آوردند گوش می کردم، صداهایی درهم و نا مفهوم، که بهم می چیدند مانند پیچک های بلند از خیالم بالا می رفتند و حس وحشتناکی درونم می ریختند، صداها با ابهتی که داشتند به سرعت گم و پیدا می شدند و من را در این حرکت رفت و برگشتی در خودشان فرو می بردند، سرم را با دو دست گرفتم و روی زانوهایم خم شدم، پشتم تیر می کشید، دانه های عرق تند و تند روی پوست صورتم می لغزید و لای سنگ های ریز و درشت زیر پام گم می شد، نوک انگشت هایم می سوختند انگار سوزن های ریزی را همزمان به آنها فرو می کردند و بیرون می آورند، مدتی در این حال ماندم، نمی دانم چه قدر طول کشید فقط وقتی سرم را بلند کردم پسرک را دیدم دستهایش را در سینه جمع کرده و با گردنی صاف و کشیده به پوسته لرزان آب که دستان باد آنرا به بازی گرفته بود نگاه می کرد، سر چرخاندم وبه نیم رخ پسر که زیر نور کم جان آفتاب به طرح کمرنگ و ماتی که روی بوم کشیده باشند چشم دوختنم، آرامش عجیبی زیر خطوط چهره اش جریان داشت،این آرامش من را به وحشت می انداخت مثل ترس نامرئی که تمام وجود آدم را فرا می گیرد و هیچ علتی نمی شود برایش پیدا کرد، بغضی سنگین گلویم را می فشرد، با هر بار نفس کشیدن حس می کردم سینه ام سنگین تر می شود، فکرم کار نمی کرد تنها چیزی که می دیدم چهره آرام پسر بود با حسی مملو از هراس، نیم رخ طرح مانند او همجا را پر کرده بود یقین داشتم اگر رویم را به سمت دیگر بچرخانم باز هم او را می بینم، نسیم ملایمی روی صورتم می وزید و قطرههای اشکی که روی گونه هایم از افتادن امتناع می کردند با خودش می برد و سرما مطبوعی را زیر پوستم می لغزاند، دستم را روی دسته صندلی گذاشتم و تلاش کردم بلند شوم بی فایده بود، سستی و ضعف مرا در خود فرو برده بود، حس می کردم تمام توان خود را از دست داده ام، ناگهان به خاطرم آمد سالها پیش چنین ضعفی مرا به بیمارستان کشاند و دخترم را در اندوه و ماتم فرو برد، از این خاطره غم سنگینی روی قلبم حس کردم، بی اختیار با خودم زمزمه کردم: نمی توانم تحمل کنم، چندین بار این جمله را زیر لب تکرار کردم، طنین صدایم را با موج های ریز و درشتی که در فضا ایجاد می کرد می دیدم! موجها در فضا می چرخیدند و به آرامی داخل گوش پسرک می شدند و از راههای پر پیچ و خم آن می گذشتند و محکم خودشان را به پرده ی نازک و ظریف انتهای گوش او می کوبیدند و گوشه های چشمان ش را بی اختیار می پراندند، چیزی در مسیر حرکت موج ها بهشان وزن می داد و بر شدتشان می افزود، وقتی آن خاطرات را به یاد می آورم به وحشت می افتم، در تمام عمر از دیوانگی می ترسیدم و از خودم می پرسم ممکن است من عقلم را از دست داده باشم؟ جواب درستی نمی توانم به این سوال بدهم، مشکل اینجا است که دیگران نمی توانند خودشان را جای من بگذارند برای همین ترس از جنون همیشه دنبالم می کند و مثل کابوسی تمام نشدنی به جانم چنگ می اندازد، در آن لحظات درکی از زمان نداشتم انگار توانسته بودم بر عبور زمان غلبه کنم و خودم را از وزن سنگینش خلاص کنم. با صدای آهنگین پسرک به خودم آمدم "پیرمرد زمان روبرو شدن با واقعیت فرا رسیده!" این صدا برایم آشنا بود همان آهنگ و لحن صدای پروانه را داشت که اینبار از دهان پسرک بیرون می آمد، با لحن مهربانی ادامه داد"من خود تو هستم، بله خود تو، من از دوردست ها می آیم از جایی که تو گمان می کردی دیگر نیست، اما اشتباه می کردی تنها زمانش سپری شده، من قطعه ای در زمانم نه قطعه ای از زمان، ما یک چیز هستیم یک منی که در طول زمان کش آمده وقتی زمان از میان می رود ما من می شویم، یعنی من، تو می شوم، زمان دشمنی است که از روی هر دوی ما عبور می کنم و ما را زیر لگدهای گریزناپذیرش له می کند، آنوقت اجزای من پیدا می شود، یکی می شود من یکی می شود تو، وای که چقدر دلم می خواهد زمان در جایی حبس کنم و به تو بازگردم و جزئی از تو نشسته در میان "من" شوم....
پ.ن: نوشته های بازگشت ادامه پروانه هاست