اولین دیدارمان من در را باز کردم با کت چرمی و کفش چرمیش روی پا دری ایستاد یه لیوان آب خواست تا رفتم آب بیارم دیدم در بسته شده و کفش ها روی پا دری این طرف و آن طرف افتاده، توی اتاق را نگاه کردم، داشت با ساعت قدیمی مادر برزگ بازی می کرد آب را که دید گفت: خیلی طول کشید گفتم بیام تو یه خورده خستگی در کنم! دومین دیدارمان در را باز نکردم از پشت در گفت: اگر امکان داره یک لیوان آب! رفتم آب بیارم دیدم از روی پشت بوم سر و صدا می یاد بالا را که نگاه کردم با کت چرمیش داشت از دیوار می یامد پایین لیوان آب را که دید گفت: از انتظار بدم می یاد، طول کشید گفتم شما تو زحمت نیفتید. سومین دیدارمان باران می آمد پنچره راباز کردم دیدم یک لیوان آب دستش گرفته منو که دید گفت:دیدم خیلی تشنمه گفتم بیام یک لیوان آب بگیرم.