تبليغاتX
سرزمین بی بازگشت -

روبرویم نشست و نگاهش را دوخت توی چشم هایم گفت: بگو

 سرم را پایین انداختم و گفتم: چی بگم؟

 گفت: راستشو

نمی تونستم بغضی که توی گلوم نشسته بود را نگه دارم بی صدا اشک ریختم، گفتم: نمی تونم بگم

سرش را آورد در گوشم و گفت: گفتی.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 21:37 توسط ..:: گمشده ::..