روبرویم نشست و نگاهش را دوخت توی چشم هایم گفت: بگو
سرم را پایین انداختم و گفتم: چی بگم؟
گفت: راستشو
نمی تونستم بغضی که توی گلوم نشسته بود را نگه دارم بی صدا اشک ریختم، گفتم: نمی تونم بگم
سرش را آورد در گوشم و گفت: گفتی.